نقدی برپیش نویس دوم با عنوان "درباره اوضاع سیاسی ووظایف ما"

 

بنظرمن سند دوم* دارای تناقضات  متعددی است، بطوری که می توان آن  را حتی ازطریق تناقضات درونی اش به چالش کشید و مورد نقد قراردارد. بدلیل کثرت این گونه موارد واجتناب ازاطاله بیش ازحد کلام مجال پرداختن به همه آنها نیست. بهمین دلیل تلاش می کنم که  بطورفشرده مهمترین فرازهای آن را مورد بررسی قراردهم.

این توضیح هم لازم است که غرض ازاین نقد به هیچ وجه ازموضع ایراد گیری واشکال تراشی وباصطلاح برسرمال  زدن نیست. اصلاهم نمی خواهم به اهمیت وجود چندصدائی درسازمان خودمان وضرورت حمایت ازآن کم  بها بدهم. بلکه غرض صرفا دیالوگ وتعمیق مواضع ودعوت رفقا به رفع تناقضات واندیشیدن کافی برروی احکامی است که صادرکرده اند. چرا که به تجربه دیده ایم که انسان ها گاه می توانند درلوای ابرازنظرآزاد،بیش ازحد اسیروشیفته اندیشه های خود شوندواین هم چون بندی بردست وپا آنها را  ازخود انتقادی وتعمیق مواضع اشان بازدارد.

 اینک نگاهی داریم به نکات گرهی در این پیش نویس: نقل قولها را برنگ دیگر-صورتی-آورده ام تا ازمتن نوشته من متمایزباشند:

پیش نویس دربند اول و جمع بندی خود  ازپتانسیل ومحتوای جنبش دریک سال گذشته  بدرستی چنین بیان می کند:.... به سرعت به يک جنبش بزرگ ضد استبدادی فرا روييد. و بدينسان ازشعار رای من کو به شعارهای مرگ بر ديکتاتور، مرگ بر خامنه ای، مرگ بر اصل ولايت فقيه گذر کرد  وآشکارتر از پيش کانون اصلی قدرت در رژيم اسلامی را هدف گرفت"

این نتیجه گیری را داشته باشید تا به بینیم  درسطوروبندهای بعدی  چه برسرآن می آید وسند تاچه حد نسبت به آن وفادارمی ماند.

دربند 2 درتوصیف دیگرخود ویژگی های  سیاسی جنبش چند نکته زیر را مطرح می سازد:  

 

از حيث سياسی ائتلافی بود از نيروهايی که خواهان اصلاح جمهوری اسلامی اند تا کسانی که برای يک

رژيم سکولار و دموکراتيک مبارزه میکنند.

پس ازاصلاح طلبان تا کسانی که برای رژیم سکولا ودموکراتیک  مبارزه می کنند، معرف  وجه سیاسی جنبش هستند. تا اینجا هیچ نشان وردپای مشهودی  ازنیروهای حامل مطالبات رادیکال تر وازآنچه که  سالهاست  ازجنبش های اجتماعی ویا مبارزه برای  نان و آزادی وبرابری ویا ضداستبدادی مطالبه محور گفته می شود وجود ندارد. اینکه آن  شعارهای ساختارشکن علیرغم ترکیب  آن  ائتلاف سیاسی ازکجا آمد و این که آن  اشکال مبارزاتی ساختارشکن مثل اعتراضات قیام گونه وخلع سلاح نیروهای انتظامی و .... درروزعاشورا و موارد دیگربراساس فراخوان کدام نیروی اجتماعی جوشید ووجه مسلط جنبش ومسیر آن را تشکیل داد اصلا مساله سند نیست واساسا گفتمان آزادی وبرابری درمتن جامعه ودرمتن این پیش نویس غایب است. چرا که سند برای مشاهده سیمای جنبش وهویت  سیاسی واجتماعی آن دنبال سخنگویان واحزاب و سازمان های رسمی (وبالائی ها) است  و البته که  یک جنبش عمیقا خودجوش فاقد چنین حضور رسمی ومشهود است ولوآنکه حضورش را جهانی تصدیق کرده باشد. سند نتوانسته است به موازات فرایند عبورجنبش  ازتناقض ظاهری بین محتوای جنبش وشکل وبیان  رسمی آن  به تصویردقیق وچندگونگی ونشان دادن واقعیت وجودی  و زمینه های بالقوه و بالفعل گفتمان های موجود درآن  بپردازد.چرا که بیشترتمایل دارد تا جنبش را به شکل یک پارچه و همه باهم به بیند وو بیشترازآن درصدد دفاع وتقویت آن نیزهست.

درادامه همین بند می افزاید:

. اشتباه فاحشی است هر آينه که در اين جنبش همگانی به نقش يک طبقه طبقه متوسط- بيش از وزن مخصوص آن بها داد و در نقش آفرينی سياسی آن اغراق کرد. با اين همه، راست اين است که طبقه کارگر و زحمتکشان هم سرنوشت با آن، همچون نيرويی با خواستها، شعارها، و سازماندهی ويژه خود، تاکنون در اين جنبش وارد نشده، بلکه به مثابه  بخشی از شهروندان جامعه در آن حضور و مشارکت داشته اند.

دراین قسمت اولا معلو م نیست طبقه متوسط چیست .چرا که  حول آن برداشتهای متفاوتی وجود دارد که هرکس باظن خود آن را می فهمد. دررویکردی ازآن که معطوف به اغتشاش مفهومی است بسیاری ازاقشارمدرن شهری وحتی  نیروهای خدماتی  وفکری نظیرمعلمان وکارمندان پرستاران و.. ... ..یا زنان خانه دار و دانشجویان و...مابازای آن  محسوب میشوند .بنابراین مساله فقط کمی ومربوط  وزن مخصوص  نیست.وانگهی تاوزن مخصوص واقعی روشن نشود،معلوم نمیشود کم ویازیاد به چه معناست.بنابراین درج آن بدین گونه، عبارتی مبهم  وفاقد معنای مشخص است که جایش در سند پیش نویس نیست. ثالثا باتأکید مجدد معلوم میشودکه طبقه کارگر و زحمتکشان نه بامطالبات و سازماندهی خود بلکه به مثابه بخشی ازشهروندان درآن حضورداشته اند. اینکه اگر واقعا آنها بامطالبات خود حضورنداشته باشند وفشاری ازجانب آنها وجود نداشته باشد چرا موسوی مجبورمیشود دربیانیه ها ومنشورهای خود  ولو به شکل صوری به مساله نان وعدالت وپیوند آن با آزادی که همواره موردبی اعتنائی اصلاح طلبان بوده است بپردازد وکروبی یا زهرارهنورد دوان دوان به  دیدارخانواده  اسانلو بروند ویا رژیم بانگرانی از کارگران ومنشورکارگری بر فشارسیاسی به کارگران شرکت واحدو هفت تپه وفعالین کارگری و یا معلمان وامثال آنها می افزاید، بی پاسخ می ماند.البته انکار حضور کارگران وجنبش های اجتماعی مطالبه محور و یا گفتمان نان وآزادی، درتناقض با نظری  است که درجای دیگرهمین پیش نویس آمده است: آنجائی  که به  حرکت امیدوارکننده  کارکران ومنشورکارگری و یا اعتصاب کردستان وظهورنمادهائی مثل فرزادکمانگر اشاره می کند. که البته جای طرح ان درهمین بند برای به تصویرکشیدن یک جنبش ضداستبدادی – مطالباتی و مبتنی برپیوند نان وآزادی وبرابری است. طبیعی است  وقتی گفتمانی زمینه وجود نداشته باشد،بناچارآویزان شدن ازطبقات دیگر و ازشکاف  بالائی ها وپیشروی از ِقبل آنان به امری اجتناب ناپذیرتبدیل خواهد شد.نقد ضعف ونارسائی های حضوریک چیزاست، ونادیده گرفتن اصل حضور بهنگام تصویرآرایش صحنه چیزدیگری.درسند مرزاینها بهم ریخته و به ارائه تصویرروشن صحنه اجتماعی لطمه زده است.وحال آنکه دیدن همین زمینه ها و همین جوانه ها وتقویت آنها اساس سیاست ها و تاکتیک های یک نیروی مدعی سوسیالیستی وچپ را تشکیل می دهد وگرنه اوباید درزمین دیگران بازی کند.

دربند 3 می خوانیم:

مردم از خواست ابطال انتخابات عبور کرده اند، اما نتوانسته اند برگزاری مجدد انتخابات را به رژيم اسلامی تحميل کنند. رهبری اصلاح طلب جنبش با اقتدارگرايان حاکم سازش نکرده است، اما در هدايت و رهبری جنبش نيز نمیتواند به طور فعال نقش آفرينی کند.

تحمیل برگزاری مجدد انتخابات به رژیم به چه معناست؟ اگرجنبش باشعارمرگ براصل ولایت فقیه کانون اصلی قدرت  را نشانه گرفته است تاکتیک تحمیل انتخابات دیگرچه صیغه ای است؟ واقعیت آن است که مردم درکوران  تجربیات روزها وماه های اولیه وبااتکاء به تجارب  دهه پیش وانباشت مطالبات، به سرعت  ازخواست تحمیل انتخابات  عبورکردندو اصلاح طلبان وموسوی وکروبی و.. نیزعملا احمدی نژاد را به عنوان رئیس جمهور ولوتقلبی نظام برسمیت شناختند وکف خواستهای خود را پائین آوردندکه دربیانیه های آنها منعکس است. نوشته بیش ازیک باروبه اشکال گوناگون به عدم سازش موسوی واصلاح طلبان اشاره کرده است . طرح مداوم  چنین ادعائی دریک سند سیاسی متعلق به گفتمان چپ رادیکال  به این شکل مبهم و سوال برانگیز-آنهم پس ازاذعان به ساختارشکنی جنبش واقدامات بازدارنده ازسوی آنها و فلج شدنشان، چه هدفی را دنبال می کند؟ آیا  تلویحا به معنای درخواست پائین کشیدن فتیله مطالبات و مبارزات نیست؟. ادعای عدم سازش اصلاح طلبان،آنهم بصورت تجریدی وبیان حکم کلی  بدون نشان دادن چگونگی برخورد آنها با مطالبات پایه ای جنبش  چه  خاصیتی دارد وچه نتیجه ای  می توان ازآن گرفت ؟. ممکن است حتی یک نیرو ازموضع ماوراء ارتجاعی بانیروی ارتجاعی دیگر بجنگند و  سازشی هم باهم نکنند. دراین صورت چه فضیلت ذاتی دراین گونه عدم سازش ها وجود دارد ؟ اما حتی حقیقت دراین مورد چیزدیگری است وآن گونه که سندپیش نویس مدعی است نیست. چراکه شاهدیم اصلاح طلبان به انواع و اشکال گوناگون که دراینجا مجال طرحش نیست،  تمایل وحتی تلاش خود را بویژه پس ازمشاهده ماهیت ساختارشکنانه جنبش  برای سازش وکنارآمدن با جناح حاکم مطرح  ساخته اند وبه ارسال سیگنال های متعددی اقدام کرده اند. مفاد بیانیه ها وگفتارها و مصاحبه ها وتلاش های آنها،ازجمله درمورد برگزاری راه پیمائی مشترک برای سالگرد 22 بهمن ویا تلاش برای مرزبندی کردن هرچه بیشتربا شعارهای رادیکال وضدنظام وبراندازان و شعارتراشی برای جنبش و....ایجاد تشکل های اخصی چون راه سبزامید برای کنترل جنبش.... که درزیرفشار"اقتدارطلبان وکسانی چون رفسنجانی وخاتمی ومطهری ها و روحانیت و.. . " برای مرزبندی "بافتنه گران" صورت گرفت،همه وهمه تلاش هائی بوده وهستند که درجهت سازش صورت می گیرند.اما مشکل ازسوی مقابل است که نه فقط نمی خواهد کسی را درقدرت وغارت خود سهیم کند بلکه حتی فراترازآن همان موتلفین کنونی اصول گرا را نیزبرنمی تابد.آیا این همه تلاش رفسنجانی  وامثالهم که موردتأیید اصلاح طلبان هستند برای ایجاد وحدت که تاکنون  نتیجه ای هم نداشته است نشانگرتلاش برای سازش نیست؟ درواقع باند های حاکم  نه بدنبال سازش که درهم شکستن وتسلیم کامل حریف هستند. باین ترتیب پیش نویس، مرزبین سازش و تسلیم یعنی درهم شکسته شدن  را نادیده گرفته است. رابطه مستقیم وخطی  بین جدال بالا و همراهی با مردم وجود ندارد. ممکن است جدال بالا تشدید شود،اما درهمان حال  فاصله گرفتن ازمطالبات مردم وایستادگی دربرابرآنها بیشترشده وایندو به موازات هم پیش بروند. یعنی همان چیزی  که ازقضا دراین مدت بدرجاتی شاهدش بوده ایم..پس بحث سازش وعدم سازش بدون طرح مبنای عینی آن وارجاع این قضاوت به آن ها حاصلی جزاندرزهای کلی وابهام آفرین ندارد وجای آنها نمی تواند درسندسیاسی یک سازمان چپ ورادیکال باشد.نکته آن است که  اگرمطالبات مردم علیه  نظام جهت گیری کرده است واگرمردم درتظاهرات روزانه وشبانه وهرموقع که فرصت بدست بیاورندشعارهای ساختارشکن می دهند و یا اگرخواهان جدائی دین ازدولت هستند ویا خواهان بازشدن طوماربلند جنایت ها ازجمله  روشن شدن ابعاد جنایت سال 67 ودهه 60 می باشند و یاوقتی ازقانون اساسی رژیم اسلامی عبورکرده اند و  نظایرآن، باید دید که مواضع ورویکرد اصلاح طلبان دربرابری این مطالبات فرارونده چیست؟-مطالباتی که برخلاف تصورسند جریان وافرادخاصی آنها را نمی تازانند بلکه محصول  طبیعت انکشافی خودمبارزه و میزان آگاهی و تجربه مردم  است.

عبارت نقل شده بالا بااین جمله پایان یافته است:  "اما در هدايت و رهبری جنبش نيز نمیتواند به طور فعال نقش آفرينی کند."

 این عبارت به نحوی به نگارش درآمده است که گویا سندسیاسی اشکال اصلاح طلبان را درعدم نقش آفرینی فعال درهدایت و رهبری جنبش می داند(همان انتقاد متداول ازضعف جنبش توسط اصلاح طلبان ولیبرال ها). بگذریم ازشیفتگی به عنصر رهبری وهدایت ازبالا که درپس وپیش سند وجود دارد که پرداختن به آن خارج ازحوصله این نوشته است ،اما اشکال به ضعف  نقش آفرینی یک اصلاح طلب وهدایت جنبش توسط آن،درشرایطی که خود سند اذعان به اتصال بندنافش به  نظام حاکم  دارد و می پذیرد که وی به مقابله بافرایند ساختارشکن جنبش پرداخته است، بفرض هم هدایت و نقش آفرینی آن قوی ترشود،چه حاصلی خواهدداشت؟ جزکنترل وسرکوبِ ولو غیرمستقیم جنبش؟ وجزدادن شمشیربدست یک بدمست؟

 دربند 6  چنین آمده است:

شکاف بزرگ در جنبش جاری، ناهمگامی بخشهای بزرگی از مردم معترض است که جهت گيری ساختارشکنانه کرده اند با کسانی که افق و آماج اصلی آنها اصلاح ساختار سياسی موجود است. به سخن ديگر، راديکاليزه شدن شعارهای جنبش متناظر با گسترش پايه اجتماعی جنبش نبوده، بلکه با وانهادن بخش بزرگی از نيروهايی همراه بوده که در راهپيمايی سکوت ٢۵ خرداد با جنبش همراهی کرده بودند.

دراین توصیف معلوم نیست که فراروی جنبش ازاصلاح طلبان امری مثبت است وازالزامات تعمیق جنبش  یا یک عمل سکتاریستی و نادرست؟. وقتی سند می نویسد رادیکالیزه شدن شعارهای جنبش متناظربا گسترش بایه اجتماعی جنبش نبوده،بلکه با وانهادن بخش بزرگی ازنیروهایِ همراه بوده که در راهپمائی سکوت 25 خرداد با جنبش همراهی کرده بودند، آیا به این معنانیست که عامل شکاف، ساختارشکنان هستند که با طرح مطالبات ساختارشکنانه تندروی کرده اند؟ واگر وجود شکاف ناظربردورویکرد ساختارشکنانه و اصلاح طلبانه است،که هست،چگونه سند-اگرنه بطورصریح که به تلویح-انتظارداردکه اولی تابعی ازریتم دومی باشد؟ درهرحال کل این عبارت و موارد مشابه آن  که دراین سند بکرات دیده می شوند(مثلا یک نمونه ازاین گونه کلی  گوئی ها  وگمانه زنی های بی خاصیت  وغیرلازم  درپیش نویس  چنین است: نبرد فرسايشی مردم با رژيم اسلامی در مرحله معينی به نبرد رويارو کشيده میشود يا که ممکن است از نفس بيافتد و يا حتا با شرايط بس نامساعدتری از پيش از ٢٢ خرداد  مواجه شويم؛ تاريخ باز است و سرنوشت نبردها از پيش رقم نخورده است. براستی طرح این گونه شقوق فرضی و کلی دریک سندمشخص که برآن است به نظرجمعی تبدیل شود ونه مثلا یک نوشته فردی، چه گرهی را می خواهد بگشاید؟)  واجد هیچ معنای مشخصی درانطباق با یک سند فشرده مربوط به خطوط اصلی اوضاع سیاسی نیست؛ اگرنگوئیم که القاء کننده نگرانی تنظیم کنندگان از جهت گیری و فرایند ساختارشکنانه جنبش است.  اما برگردیم بهمان نگرانی ازتعمیق جنبش

نگرانی ازتعمیق جنبش دربند 7 آشکارترخود را نشان میدهد:

میتوان گفت که روياروئی مستقيم با رژيم میتواند نتايج غيرقابل جبرانی برای جنبش به بار آورد. و منطق دوام و گسترش مبارزه ايجاب میکند که شعارها و اشکال مبارزه متناسب با کيفيت و درجهت سازماندهی نيرو در اعماق پيش کشيده شود.

 

مراد ازتوصیه به عدم رودرروئی چیست ....چنانکه مشاهده می شود دراینجا بحث، ناظربه این یا آن تاکتیک معین تندروانه  نیست بلکه ناظربرکلیت سمت گیری و حرکت جنبش است و مطالب مطرح شده دریک سند سیاسی هم باید ناظربرچنین روندی باشد ونه طرح جزئیات. بخصوص درشرایطی که رویکردهای اصلاح طلبان ولیبرالی ....وجود دارند که نگران روند رادیکالیزه شدن جنبش هستد،درچنین فضائی است که سند می نویسد اگر جلوگيری از راديکاليزه شدن جنبش نادرست است، تازاندن آن بدون توجه به توازن قوا امری بسيار خطرناک برای پيشروی جنبش به شمار میرود. امیدوارم که این گونه عبارات که متأسفانه کم هم نیستند سرسری بکارگرفته شده باشند:درحالی که جلوگیری ازرادیکالیزه شدن جنبش نادرست نامیده شده ،تازاندن آن بسیارخطرناک تصویرشده است. درادامه گوشه هائی ازاین تازاندن خطرناک  ومعنای آن آشکارمی شود، آنجا که گفته میشود : ما کماکان در برابر رژيم اسلامی بايد از تاکتيک نافرمانی مدنی بهره گيريم و دايره  نافرمانی را متناسب با شرايط گسترده تر سازيم. بی شک نافرمانی مدنی درمقابل باید ها ونیاید ها و فرامین حاکمیت  بخشی ازتاکتیک های مبارزاتی را تشکیل میدهد.اما درشرایطی ی که  بقول پیش نویس مردم کانون قدرت سیاسی را هدف گرفته اند وخواهان سرنگونی ومرگ براستبداد وولایت فقیه هستند طبعا آنها  فراترازنافرمانی رفته وبه نوبه خود فرمان هم میدهند؛نه فقط باید ها ونبایدهای رژیم را نادیده می انگارند(مثلا برگزاری تظاهرات خیابانی علیرغم عدم مجوزو...) بلکه بیش ازآن درصدد سرنگونی رژیم هم هستند.

ستایش ازتشکل های عمودی

درادامه همین بند ضمن دفاع از تنوع تشکل ها، به ارزش گذاری آنها هم پرداخته ودرحالی که تشکل های افقی را صرفا بدلیل سرکوب-یعنی امری فنی ومربوط به عدم تمرکز- مناسب می داند، اما درستایش سازماندهی عمودی آن را برای جبنش های اجتماعی بویژه کارگران حیاتی میداند!. پس معلوم میشود که کارگرانی که خود حامل بدیل دموکراسی مشارکتی و مستقیم هستند، بیش ازهمه طبقات باید ازبدیل خود فاصله گرفته و به سازماندهی عمودی متوسل شوند! دراین رویکرد سازماندهی به مثابه یک مقوله فراطبقاتی وبه مثابه فن وتکنیک مورد توجه قرارمی گیرد.غافل ازآنکه نوع سازماندهی همواره ازمهمترین عرصه های مبارزه طبقاتی می باشد.مبارزه ای که روح آن را تقویت دموکراسی مستقیم ومشارکتی وازپائین وازجمله علیه سلسه مراتب وفیلترینگ اراده پائینی ها ازسوی نهادهای بالادستی  تشکیل می دهد.فراموش می گردد که کمونیست ها درکجای این مبارزه طبقاتی قراردارند.هم چنین دراین رویکرد هیچ نقدی ازمقوله قدرت وجدائی آن ازتولیدکنندگان قدرت وبیگانه شدن این قدرت درجدائی ازبدنه وجودندارد.البته چنین ستایش ذات گرایانه وذمخت ازتشکل های عمودی  را هیچ گفتمان واقعا سوسیالیستی و رهائی بخش  وادبیات چپ وفاداربه این گفتمان بکارنمی گیرد. وحتی می توان گفت که مدافعان آن نیزبصورت شرمگینانه وازسرناچاری ومحدودیت های تاریخی وغیرتاریخی وهزارگونه توجیهات دیگر به حمایت ازآن می پردازند ونه بصورت ستایش ذات گرایانه،فراطبقاتی وفن گرایانه!درواقع با چنین رویکردوستایشی معلوم میشود که شعاردموکراسی مستقیم و مشارکتی وخود گردانی وتلاش برای تحقق آن ها به عنوان بدیل مورد حمایت کمونیست ها وعلیه محدودیت های تشکل های سلسه مراتبی ومبتنی برجدائی قدرت ازصاحبان آن را تاچه حد باید جدی گرفت. البته بیگانگی با نوع سازمن یابی جنبش های جدید اجتماعی وازجمله جنبش زنان ویا سایرجنبش های اجتماعی جهانی و فروم های گوناگون دراین فرایافت ونسخه پیچی دراوج است.

کدام بدیل؟

درادامه چنین می خوانیم:

در شرايط فقدان و ضعف نهادهای مدنی و تشکلهای توده ای و همچنين فقدان يک گفتمان دموکراتيک و بديل قدرتمند در ميان مردم، که از پشتيبانی اکثريت آنها برخوردار باشد، محتمل ترين چشمانداز در صورت عقب نشينی اقتدارگرايان حاکم، بازگشت رهبران اصلاح طلب به قدرت است. اين حقيقت که چنين تحولی میتواند پیآمدهای مرگباری برای جمهوری اسلامی داشته باشد و راه سرنگونی آن را هموار سازد، ..

بادقت درعبارت فوق یک بار دیگرمعلوم میشود:

که قبل ازهرچیز سند اولا درجستجوی یک گفتمان ازنوع دموکراتیک به مثابه یک بدیل قدرتمند درمیان مردم است(ظاهرا خودمردم وحضورآگاهانه آنها بدیل ویامولدبدیل نیستند واین جمع شدن آنها حول یک َعلم است که بدیل می آفریند) وثانیا بدلیل فقدان چنین بدیلی، دریک اقدام  پیشگویانه، محمتل ترین چشم انداز را بازگشت رهبران اصلاح طلب به قدرت می داند. بدون آنکه توضیح دهد اگرجنبشی نقدا کانون قدرت سیاسی و نظام را هدف گرفته است،چگونه حاضرمی شود به اسب زین کرده اصلاح طلبان تبدیل شود و ثالثا چرا بازگشت جناح اصلاح طلب رژیم را که بقول همین پاراگراف موجودیت خود را درتداوم جمهوری اسلامی می بیند ودراجرای بی تنازل قانون اساسی، به معنی پیامدهای مرگبارودرمسیرسرنگونی رژیم ارزیابی می کند. آیا معنا ویا حاصل ضمنی این پاراگراف  آن نیست که ما باید با آرام کردن مبارزه و ترمیم شکاف بین ساختارشکنان و اصلاح طلبان نهایتا وضعیت مرگبار و مسیرسرگونی را آماده کنیم؟! هدف این نوشته بحث حول درستی ونادرستی این نوع گمانه زنی ها نیست بلکه آن است  که جای این گونه گمانه زنی ها ولوتصادفا درست هم  ازآب دربیایند، در مقالات افراداست ونه دریک سندی که می کوشد به مواضع یک سازمان تبدیل شود.

موضع سازش ناپذیراصلاح طلبان؟!

یکی اررویکردهای عجیب  این سند پیرامون اصراربیش ازحد بر ظرفیت های نهفته در اصلاح طلبان است  که یک درمیان  وبصورگوناگون تکرارمی شود-به مثابه مصراع تکراری- که نسبت به کم بهادادن آن هشدارداده میشود.چنانکه دربند 8 درفرازشگفت آوری ضمن اشاره به  تأیید قانونی اساسی توسط آنها و تأثیرات مخرب وسترون کننده آن می نویسد:علی رغم موضع سازش ناپذير در برابر اقتدارگرايان حاکم... ، نبايد اهميت شکاف موجود ميان اصلاح طلبان و اقتدارگرايان را در شرايط کنونی جنبش ناديده انگاشت.

 چنانکه دیده می شود دراین عبارت حتی ازادعای "سازش نکرده اند" فراتررفته و ازموضع سازش ناپذیرآنها سخن به میان می آید! وازاینکه نباید ازاهمیت این شکاف غفلت ورزید. تأکید برسازش ناپذیری آنها علیرغم پیوندشان با نظام وعلیه فرایند تعمیق جنبش و دفاع ازقانون اساسی ...  برجه اساسی مطرح می شود؟ البته بحث برسرانکارشکاف ویا اهمیت آن دربین بالائی ها نیست. چنین تأکیدی اشاره به بدیهیات است.اما مساله  برسرنحوه برخورد وچگونگی استفاده و دامن زدن به آن است به نحوی که درخدت تقویت واقعی جنبش وتعمیق آن قرارگیرد.ازقضا تنها بااستقلال ومتمایزترشدن نیروی های ساختارشکن وطرح مطالبات واقعی مردم یعنی به یک تعبیردامن زدن به شکاف-نه بطورمصنوعی که باوجودشکاف های واقعی وعینی  بی مسماست - وبیرون کشیدن همه جانبه خود ازحیطه نفوذ اصلاح طلبان و نه پایئن آوردن پرچم مبارزه و با تاکتیک فشارازپائین است که می توان ازاین شکاف ها سودجست و حتی با دامن زدن به تشتت درمیان اصلاح طلبان درمورد همراهی با حاکمیت درحدی که ممکن باشد، ممانعت به عمل آورد. این یعنی همراه کردن اصلاح طلبان باجنبش(تاحدی که ممکن باشد) ونه همراه شدن با آنها. هم چنانکه رادیکالیزه ترشدن جنبش وتقویت پیوند نان وبرابری با آزادی ازقضا برای گسترش تقویت پایه ای های توده ای جنبش وپیوستن سایراقشارزحمتکش به آن نیزازدیگرپی آمدهای این نوع دامن زدن به  شکاف است.

دربند 9 یک باردیگرضرورت  ایجاد قطب دموکراتیک ولی این باربا صراحت بیشتر وبیان عجیب وغریبی مطرح میشود:

آبشخورمشترک دموکراسی لیبرال ومشارکتی؟!

 چپ ايران بی آن که در شرايط کنونی به طور مصنوعی به شکاف در درون جنبش اعتراضی دامن بزند، بايد در راستای سازماندهی یک قطب مدافع ارزشهای دموکراتيک تلاش کند. چپ بايد اولا، با طرح روشن و سرراست مبانی تاسيس دموکراسی در ايران- که بدون تحقق آن، شکل گيری هيچ شکل از دموکراسی اعم از ليبرال يا مشارکتی و سوسياليستی ممکن نیست ....

عبارت فوق بقدرکافی شفاف وروشن است وهیچ نیازی به تفسیروتوضیح اضافی ندارد. براساس آن "چپ" درجستجوی آن چنان آبشخور یا مخرج مشترک ویامبنانی مشترک ازدموکراسی است که آبشخورمشترک دموکراسی لیبرال ویا دمکراسی مشارکتی وسوسیالیستی باشد!

حتی دراین سند هیچ عبارتی بجزهمین عبارت بالا وجود نمی داشت،برای روشن کردن چگونگی رویکرد سند  به تنهائی کافی بود.

چنانکه درادامه می افزاید چپ با دفاع پيگير و بی تزلزل از مبانی پايه ای دموکراسی در ايران، محدوديتهای پلاتفرم اصلاح طلبان را افشاء کند. دراینجا نیزسخن ازمحدودیت است ونه طرح بدیل خود .البته باچنین رویکردی ازنقش چپ تنها می توان محدودیت ها را افشاء کرد ونه بیشترازآن را.دراین رویکرد اصلاح طلبان با محدودیت هایشان متمایزمی شوند ونه با ماهیت طبقاتی –مطالباتی وعملکردشان دربرابرجنبش. دروضعیتی که یک نیرو سازش ناپذیرعنوان می شود دیگرادعای آماج انتقاد دادن آن، چیز جزتعارف بی محتوا وسرخ کردن صورت به ضرب سیلی نیست.

درادامه بند 9 شاهدیم که  "آماج مقدم بودن" استبداد سیاسی  دستگاه ولایت، دستاویزدیگری می شود برای طرح همان بیت تکراری هشداردادن به به خطر نادیده گرفتن شکاف بالائی ها:

وچگونگی بهره گیری ازشکاف ها؟

لبه تیزوچگونگی وچگونگی بهره گیری ازشکاف ها؟

در شرايط حاضر، آماج مقدم مبارزه ما کماکان میبايست به درهم شکستن استبداد سياسی

دستگاه ولايت فقيه معطوف باشد. هم سنگ کردن مبارزه عليه دستگاه ولايت فقيه با رهبری اصلاح طلبان میتواند برای جنبش مردمی کشور ما پیآمدهای زيانباری به همراه داشته باشد.

همه میدانیم که نقش گروه های سیاسی درجنبش خودجوش یک سال گذشته تاچه حد پائین بوده است و درواقع شعارهای ساختارشکن و رادیکالیزه شدن اساسا ازپائین و درمتن تجربه مبارزات مردم دربرابررفتار حاکمیت جوشیده است ونمی توان مدعی شد که که برخاسته ازمداخله ونقش گروه های رادیکال و اپوزیسیون ویا جناح مغضوب اصلاح طلب بوده است. حتی برعکس درحدی که رهبران نمادین نفوذ داشته اند سعی خود را  درکنترل این شعارها بکارگرفته اند. پس نگرانی مکرر سند واین باردرقالب لبه تیز درمورد  هشداربه بی توجهی  نسبت  به اصلاح طلبان وهم سنگ کردن آنها چیست ؟ جزاین که  مخاطب اصلی این هشدارها خود مردم و شعارهای ساختارشکن آنها باید باشد؟.

بی شک لبه تیزمبارزه علیه قدرت اصلی واستبدادحاکم که رودروی مردم است امری نادرست نیست وبازهم ازبدیهیات است. اما این اولا به معنی خنثی نکردن تلاش های بخش های دیگردلبسته به نظام درمیان صفوف جنبش نیست(تجربه شکست انقلاب بهمن ازدرون را ازیاد نبریم).ثانیا این حکمی نیست که بصورت تجریدی وبیرون ازواقعیت های عینی مبارزه بتوان استنتاج کرد.چرا که لبه تیزفقط  با نیت وقصد یک طرف تعیین نمی شود،بلکه دوطرف دارد ومشروط به عملکرد آن نیروهم میشود.بسته به آن که تاچه حد درمقابل پیشروی جنبش سنگ اندازی بشود یا نشود،معنا پیدامی کند. وگرنه خواسته ونخواسته به همراه شدن جنبش با اصلاح طلبان و نه اصلاح طلبان به باجنبش منجرمی شود. بنابراین یک باردیگراشاره کنم که مساله نه برسرانکارشکاف ها و بهره گیری ازآنها، بلکه نحوه بکارگیری ودامن زدن وقرارگرفتن آنها درخدمت جنبش وتقویت مواضع مستقل مردم است.

چگونگی برخورد با تحریم؟

بند 10 اشاره به تحریم ها دارد. دراینجا دومساله بطورآشفته بیان شده است .واقعیت آن است که مبارزه علیه جمهوری اسلامی هم وجه داخلی داردوهم خارجی، هم وجه سیاسی به معنای وسیع خود  دارد وهم وجه اقتصادی. دردنیای کنونی دولت ها بدون تغذیه ازخارج  وبدون مبادلات  وسیع قادربه تأمین بقاء خود نیستند ونمی توان بطورمصنوعی این  حوزه ها را ازهم جداکرد ودرمبارزه ای جدی علیه یک نظام وارد این حوزه ها نشد.دراینجا چند نکته وجود دارد: اولا فشارها باید معطوف به تضعیف جمهوری اسلامی وتقویت دموکراسی و تقویت واقعی جنبش  باشد وثانیا سپردن ابتکارعمل به دست قدرت های بزرگ سرمایه ودخیل بستن به آنها که درجستجوی اهداف ومنافع استراتژیک ونظامی واحیانا معامله گری هستند،نادرست است. ثالثا دراین حوزه ها دادن حکم کلی تأیید یا مخالفت بصورت چکی  پاسخ گونیست بلکه باید باموارد با توجه به شاخصه های فوق برخورد مشخص کرد. ازسوی دیگر بین حوزه اقتصادی وسیاسی مرزهای روشن  ودیوارچین وجودندارد، بلکه درعین حال حوزه های گسترده  متداخل وخاکستری هم وجود دارند.دردنیائی که میلتیاریسم وجنگ وبخشی ازکارکرداقتصادی را تشکیل می دهد وازجهانی سازی مسلحانه نام برده می شود، شاهدیم که  معلامات تسلیحاتی ویا تأمین مواد اولیه  و نیزحوزه های گوناگون دیگری وجود دارند که دارای کاربرد دوگانه اقتصادی ونظامی  است.هم چنین علاوه برمعاملات دولتی وعیردولتی نگهداری پول های غارت شده باصطلاح آقازاده ها وسران رژیم دربانک ها وسایر موسسات مالی و یا سرمایه گداری آنها دربخشهای مختلف وجود دارند که مبین درهم آمیختگی اقتصادوسیاست اند.بنابراین طرح مساله نمی تواند بصورت مرزبندی منصوعی بین این حوزه ها وخط قرمزکشیدن و جدائی مکانیکی آنها و یا منع وتأیید مطلق این حوزه ها باشد. حتی درعرصه سیاسی هم نباید چک سفید داد. بنابراین فرمول عام ومطلقی دربرخوردبا این مساله بجزهمان جهت گیری های عمومی وجود ندارد وهرموردی نیازمند بررسی  حوزه هائی است که معلوم شود آیا اساسا به رژیم ضربه میزندو یا به مردم. چراغ راهنمای آنها اهداف امپریالیستی  وجنگ طلبانه ویا بندوبست وسازش است ونه تقویت دموکراسی واقعی وجبهه مردمی. نمی توان ازحوزه هائی که بناچارجنبه اقتصادی(یا اقتصادی-نظامی واقتصادی –سیاسی) دارند و معطوف به تضعیف رژیم هستند غافل بود وازجانب دیگر ریش وقیچی را بدست قدرت های بزرگ سپرد.این کاردرصورتی میسراست که خود جنش وخردجمعی آن وارد عمل شود وبهمراهی متحدین جهانی وافکارعمومی و جنبش جهانی و نهادها وسازمان های وتشکل های مترقی ومردمی به مثابه نیروی مستقل و فشارواردصحنه شده و مطالبات و صلاح دید خود را به دولت ها تحمیل کند. مواردی ازاین نوع مداخلات جنبش وتحمیل آنها به دولت ها وکمپانی های اقتصادی در یک سال گذشته درحوزه هائی مثل نوکیا ویا سیاست های رسانه ای این قدرت ها مثل بی بی سی و ...   وجود داشتند. این گونه نظارت وکنترل  اهرم جنش مردم دررابطه با این مساله است  وگرنه دخیل بستن ویا تأیید ونفی کلی می تواند به تقویت یکی ازطرفین منازعه وتضعیف خود جنبش  تبدیل شود.باین ترتیب دراین عرصه هم باید تلاش کرد که  بابدیل مستقل ودرراستای تقویت آن وارد عمل شد وبااتکاء به آن به فشاروتحمیل کردن مطالبات خود مبادرت کرد،وگرنه ناخواسته خطرقرارگرفتن یا درکنارقدرتهای بزرگ و یا درکنارجمهوری اسلامی وجود خواهد داشت. درهمین راستا جهت گیری جنبش های جهانی وضدامپریالیستی درسال گذشته حاوی دست آوردهائی بودکه مبین  ترکیب نسبی شعارضدامپریالیستی و ضداستبدادی وموضع گیری نیروهای مهمی چون س ژت ولینک های المان وتشکل های کارگری و احزاب چپ و.. درمحکوم کردن توامان سیاست های امپریالیستی واستبداد ولایت فقیه دارای اهمیت بود که باید هم چنان تقویت وگسترده ترشود. بخصوص اهمیت این مساله باتوجه به حمایت روسیه وچین ازرژیم ایران و تبلیغ این دوکشور به مثابه کشورهای کمونیستی ! موجب تأثیرمنفی بویژه  براذهان نیروها ونسل جدید می گردید که با جهت گیری فوق وهم چنین حضورچپها، درجنبش ضداستبدادی-مطالباتی درداخل وخارج، خوشبختانه ازدامنه آن کاسته شد وتاحدی موجب تعدیل فضای منفی گردید.

تئوری ریل های موازی؟!

ظاهرا ازبند 11 به بعد نوبت پرداختن به نیروهای چپ فرامیرسد! چرا که تااینجا سخنی جز هشدار  به چپ برای رعایت شکاف ها وتوجه به تضاد بالائی ها وجود نداشت.

اما دریغ! ازهمان آغاز شاهد تکرارمصراع متن سند هستیم که پس ازدادن هشدارمجدد به خطربه بی اعتنائی به "دموکراسی" ویا منحل شدن درجنبش صداستبدادی،به کشف یک فرمول طلائی نائل می شود که حقا بهترازآن نمی توان جدائی بین دموکراسی وسوسیالیسم را فرموله کرد: دفاع از ارزشهای دموکراتيک نافی مبارزه برای سوسياليسم از همين امروز نيست و نبايد باشد. بی توجهی به مبارزه برای دموکراسی، اما به اندازه انحلال هويت چپ در يک جنبش عمومی ضد استبدادی به ما آسيب میرساند.ما بايد به طور موازی و بر روی دو پا حرکت کنيم و نمیتوانيم يکی را فدای ديگری سازيم   

پس معلوم می شود تئوری ریل های موازی به حوزه  دموکراسی وسوسیالیسم هم کشیده شده است و این حکم راباید  جان مایه اصلی سند بشمارآورد.گرچه همین حکم ازدوسو مثل همه موارد ناسخ ومنسوخ سند، توسط خود پیش نویس مورد چالش قرارمی گیرد.تنظیم کنندگان سندکه ظاهرا خود متوجه اند با چنین گزاره ای دیگرچیزی ازهویت ورنگ وبوی چپ باقی نمی ماند درادامه و  دریک بیان کاملا متناقض ونمادین،بدون اینکه واقعا به آن جنبه کاربردی درتاکتیک واستراتژی و مبارزه هم اکنون موجود بدهند، می نویسند از منظر ما سوسياليسم رابطه ای ماهوی و ذاتی با دموکراسی دارد.بی شک این گفته اخیر مهمترین نکته مثبت این سند می بود،البته  اگر بدان وفادارمی ماند.چرا که متأسفانه بلافاصله اضافه می شود،معهذا هر مبارزه برای دموکراسی، ضرورتا و ذاتا سوسياليستی نيست، و نمیتوان مبارزه دموکراتيک و ضداستبدادی را با مبارزه طبقاتی يکسان انگاشت. کسانی که هر مبارزه ضد استبدادی را به طور مصنوعی به يک مبارزه طبقاتی انکشاف میدهند، از دريافت اين حقيقت ساده باز میمانند که اين دو نوع مبارزه چه از حيث نيرو و چه به لحاظ هدف يکسان نيستند. کسانی که در مبارزه اولی در کنار هم اند، در مبارزه دومی دچار شکاف و تجزيه میشوند.

برای تئوری ریل های موازی که چیزی جزبیان دیگری ازهمان  تئوری انقلاب مراحل  نیست  دودلیل تجربی ونظری درسند ارائه می شود که یکی  ذکر تفصیلی یک تجربه محلی وتعمیم آن با تفسیر مصادره به مطلوب است   که جای طرحش اساسا دریک سند سیاسی فشرده  نیست (بگذریم ازاینکه  سند درهمین مورد هم با صدورحکمی آن را دارای خصلت تاکتیکی دانسته و حتی زمان منحل شدن آن را هم پیش بینی  می کند! سند با ارائه  تصوری دلبخواهانه ازاین  گونه تشکل ها که هنوزهم درگام ها و آزمون های اولیه خود قراردارد، جایگاه آن را  به مثابه الگوئی مناسب برای تشکیل یک قطب دموکراسی درنظرمی گیرد که  که گویا دارای آن چنان "تقوائی" است که  ازوسوسه چیدن میوه ممنوعه قدرت درامان خواهد بود.کسی نیست به پرسد که اگر"قدرت" چیزبدی است-که البته چنین است واین ازقضا برای سند نویسان کفرتلقی می شود- چرا برای حزب "سوسیالیستی" خوب است  ولی برای قطب دموکراسی ودیگران بد!درحالی که اگرقراربرتصاحب قدرت باشد تنظیم کنندگان سند باید بدانند که قطب دموکراتیکی که قراراست مبانی مشترک دموکراسی لیبرالیسم وسوسیالیسم را فراهم کند  بطریق اولا برای تصرف قدرت چالاک تراست!) . زیربنای یک سند سیاسی را نمی توان برچنین  یافته ها و تجربه های مینیاتوری ودرحال آزمون اولیه،آنهم با تفسیرمصادره به مطلوب گذاشت.

گذشته ازدلیل تجربی فوق خوبست نگاهی هم به دلیل نظری تئوری ریل های موازی داشته باشیم:

گفته میشود هرمبارزه برای دموکراسی ضرورتا وذاتا سوسیالیستی نیست.

این که عرصه های معینی از دموکراسی وجود دارند، مثل مبارزه برای جدائی دین ودولت و...که برخی نیروها واقشارطبقات بورژوائی نیز تاحدودی با آن همراهی کنند،البته واقعیت دارد. اما این حکم همراهی موردی وهمراهی دربخشی وحوزه هائی ازدموکراسی، چرا باید به تمامی حوزه های دموکراسی وکلیت آن تعمیم داده شود؟.واین البته صورت نمی گیرد مگرآنکه با جداکردن دموکراسی ازسوسیالیسم،هم حدودثغوردموکراسی را به حیطه های معین و محدودی تنزل بدهیم وهم سوسیالیسم را مسخ کرده وبه شیربی یال ودم اشکم تبدیل کنیم و چپ را بی هویت کرده و دنبال طبقات دیگربفرستیم. ناگفته نماند نفس "خود بی هویت کردن" اساس دنبال روی وزائده طبقات دیگرشدن را تشکیل می دهد.نتیجه طبیعی  چنین مسخ کردنی نیزجز ایجاد یک ریل موازی دموکراسی ازچپ تا لیبرالها نخواهد بود. وقتی ازپیوند ذاتی وجدانشدنی بین  سوسیالیسم  ودموکراسی صحبت می کنیم،می پذیریم که  دموکراسی "یعنی حق حکومت همه توسط همه"،یعنی خود حکومتی مردم،یعنی برابری درحکومت کردن وبرابری دراعمال قدرت. البته نه برابری حقوقی وصوری، بلکه برابری واقعی واعمال شونده. هم چنین یعنی اینکه این برابری به حریم ممنوعه اقتصاد طبقاتی نیزتسری پیداکند. دراینجاست که هم رهائی سیاسی وهم رهائی اقتصادی با هم پیوند می خورند. به این معناست که  دمکراسی وتعمیق آن  مبنای حرکت سوسیالیست هاست. ونقطه عزیمت آنها ازوضعیت موجود دقیقا با چنین جهت گیری وتعمیق دموکراسی  همراه است.حال پرسیدنی است که آیا طبقه بورژوا ویا لایه هائی ازآن با این دموکراسی همراه هستند؟ آیا یک بورژوا می تواند با دموکراسی سیاسی درمعنای  خودحکومتی و دموکراسی درمعنای برابری اقتصادی موافقت کند بدون آنکه ازموقعیت طبقاتی خویش بگذرد؟ یا آنکه تنها با تکیه برپایگاه اجتماعی آنهائی که ازفروش نیروی کار-اعم ازیدی وفکری،وهمه استثمارشدگان و طردشدگان ومحرومین ازکار ،اعم ازنیروی مستقیم کارواعم ازنیروی کارذخیره و یا نیروی بازتولیدکننده نیروی کار(ازجمله زنان زحمتکش خانه دار) و... وخود آگاهی آنها وبدست آنها می توان به این خودحکومتی رسید؟.وقتی ازیک دموکراسی مشارکتی و مستقیم به مثابه بدیل سخن به میان می آید چیزی جزاین خود حکومتی نیست. متأسفانه سند با افتادن به ورطه جدائی  سوسیالیسم ودمکراسی هردو را بی متحوامی کند. ازیکسو ازمفهوم دموکراسی به معنی آبشخورمشترک لیبرالیسم ودموکراسی مشارکتی سخن می گوید وازسوی دیگرپناه بردن به  نوعی سوسالیسم مسخ شده و گلخانه ای را نشانه مبارزه برای سوسیالیسم ازهمین امروزمی داند. معنائی که اگر بخواهد ملاک باشد همه چپ های رفرمیست واصلاح طلب نیزمدعی این نوع مبارزه برای سوسالیسم ازامروزبوده اند .هرم وارونه نهاده می شود. بجای آنکه ازمنظرسوسیالیسم درپیوند ذاتی با دمکراسی به وضعیت نزدیک شویم و به اشاعه گفتمان و تاکتیک واستراتژی وصف آرائی  منطبق با آن برسیم،باهویت زدائی ازخود وتقلیل دموکراسی به فصل مشترک پرولتاریا وبورژوازی (ولایه هائی ازآن ) می رسیم و خویشتن را به یک "دموکرات"تنزل می دهیم که بعدا درآسیاب مراحل سوسیالیست بشویم. قرارنیست که تعریف ومعنا و محدوده"دموکراسی" را بورژوازی برای ما تعیین بکند.حتی باید اضافه کرد آنچه ازدموکراسی که بورژوازی ازآن خود کرده است جزتحمیل آن توسط کارگران وزنان وسیاهان وبردگان و..نبوده است. وچنین است که سخن گفتن ازبدیل سوسیالیسم ودموکراسی مشارکتی و مستقیم، به  واژگانی توخالی ونمایشی تبدیل می شود. چرا که بدیل یعنی آنکه درهمه عرصه های زندگی  دربرابربدیل های دیگر چه بالقوه وچه بالفعل  موجودیت داشته باشد. ومابه عنوان سوسیالیسم وچپ برای آن وتقویت توان وجود داشتن مبارزه می کنیم و نه آنکه هویت خود را  وانهاده وسوارموج دموکراسی خواهی  به روایت  بورژوائی بشویم.

چپ ومبارزه طبقاتی:

چپ وسوسیالیسم بدون باوربه مبارزه طبقاتی-مبارزه طبقاتی نفی کننده جامعه طبقاتی- وجود خارجی ندارد وبلاموضوع می شود. ومبارزه طبقاتی درجامعه طبقاتی درهرلحظه ای دراشکال وصورگوناگون جاری است. اما پیش نویس با صراحت عجیبی ازبی ربطی مبارزه برای استبداد ازمبارزه طبقاتی سخن می گوید و به آنها که مبارزه ضداستبدادی را به مبارزه طبقاتی انکشاف می دهند هشدارمی دهد!(هشداردادن نسبت به مبارزه طبقاتی هم ازسوی چپ قدرت شگفت انگیزمی نماید). چنین نگرشی البته جزفرستادن مبارزه برای سوسیالیسم به پستوی خانه ها وپشت ویترین ها  وپشت  صحنه اصلی مبارزه نیست.

بی شک دریک جامعه سرمایه داری ودرپیوند با جهان سرمایه داری ،دولت حتی با یدک کشیدن  رگه هائی ازاشکال ماقبل سرمایه داری و یا با داشتن خصلت استبدادی و یا مذهبی نمی تواند ازقوانین وعملکرد وجایگاه  یک دولت درجامعه سرمایه داری خود را درامان نگهدارد. چرا که سکان جامعه سرمایه داری بدست اوست واوبیانگرمناسبات سرمایه داری بوده و بدون دولت این جامعه طبقاتی ازهم فرومی پاشد. وانگهی دولت درکشورما بطورمستقیم  بزرگترین کارفرمای اقتصادی واستثمارکننده نیزهست .یعنی وقتی دولت بیمه ها رامیزند وجراحی اقتصادی یا آزادسازی قیمت ها را دردستورقرارمی دهد که البته  دراین سند مورد بی عنایتی  قرارگرفته است، مگربازتابی ازمبارزه طبقاتی نیست. مگروقتی دولت کارگران وفعالین کارگری را دستگیروزندانی می کند وخانواده های آنان را با ضرب وشتم مصدوم می کند تاازهمه کارگران زهرچشم بگیرد بازتابی ازمبارزه طبقاتی نیست. مگرمبارزه برای نان و معیشت وبرای آزادی(آزادی برای برابرشدن) جزمبارزه طبقاتی است ومگرمبارزه برای خودحکومتی جزمبارزه طبقاتی است؟ مگراین هم اعتصاب دربدترین شرایط جزمبارزه طبقاتی است،مگرحبس وزندانی معلمانی که خواهان تشکل سراسری ومطالبات پایه ای خود شده اند وخواهان  روشن شدن جنایت 67 شده اند جزمبارزه طبقاتی است گیرم که همه اینها درحال شدن هستند و با کم وکاستی ها همراهند،که هستند.اما مگروظیفه چپ جزدفاع ودامن زدن به آن است؟ مگروظیفه چپ جزدرتعمیق این مبارزات طبقاتی فرارونده است؟ وگرنه مگرکم بودند مدعیان چپی که درطی چندین دهه اخیر برای "ایجاد قطب دموکراسی" درصحنه ظاهرشدند.ازهمین رودیگرنیازی به تکرارآن نیست.درک نابهنگام ازمقولات ومبارزه طبقاتی و ماهیت جامعه سرمایه داری جهانی شده،موجب بیگانگی با آنچه که درجامعه جریان دارد شده و بدنبال  مشاهده مبارزه طبقاتی ازپشت درختان هستیم. آری گل همین جاست،همین جا برقص!

باتوجه به ملاحظات بالا دواشکال بنیادی سند را می توان درایده ریل های موازی یعنی  جدائی دموکراسی و سوسیالیسم ازهمدیگرو نیزدرک نادرست ازرابطه مبارزه ضداستبدادی با مبارزه طبقاتی (جداکردن ایندو) که منجربه درک غیرطبقاتی ازمبارزه ضداسبتدادی می شود دانست. ازقضا تمامی تلاش چپ صرف تقویت خصلت مطالبه  محورشدن این مبارزه  وتعمیق آنها یعنی انکشاف این مبارزه به یک  مبارزه طبقاتی نافی جامعه طبقاتی است. نادیده گرفتن مبارزه طبقاتی جاری وهم اکنون موجود ازجمله  ضرورت هرچه بیشترپیوند نان و آزادی دربسترمبارزات ضداستبدادی ودرشرایطی که ابعاد شتابان شکاف های طبقاتی  وفلاکت واعتیاد وبیکاری بیدادمی کند،جز خلع سلاح کردن چپ نیست. نتیجه عملی واجتناب ناپذیرچنین رویکردی، جزتقلیل مطالبات جنبش به مبارزه علیه شکل معینی ازسرمایه داری عقب مانده و(یا بقایای ماقبل سرمایه داری)به عنوان هدف عمده این مرحله نخواهد انجامید(یعنی سرمایه داری خوب دربرابر سرمایه داری بد). البته تصادفی نیست که درسند عنایت لازم به پیوند نان وآزادی که بیان دیگری ازتأکید برمبارزه طبقاتی است، وسالهاست که دراسنادکنگره هامورد تأکید است درحدلازم صورت نمی گیرد وهمه هم وغم آن بر"دموکراسی"ونادیده گرفته شدن شکاف بالائی هاست. این استدلال که مبارزه برای سوسیالیسم ازتعمیق دموکراسی می گذرد نه به معنی وانهادن هویت خود وپیوستن به صفوف دموکراسی بی یال و دم واشکم  بلکه دقیقا  ازطریق دامن زدن به گفتمان چپ وتقویت صفوف سوسالیستی قابل تحقق است. والبته درعین حال به معنی نفی همراهی های وهمگامی های عملی وموقتی وموردی با نیروهائی که حول برخی مطالبات دموکراتیک مبارزه می کنند نیست. اما مهم نهادن هرم برقاعده خوداست و تکیه برهویت چپ و مبارزه طبقاتی درجامعه سرمایه داری وازاین منظرحول همسوئی با دیگرانی حول آماج های معین تاکتیکی ومقطعی و....

درمورد پروژه اتحادهواداران سوسیالیسم هم مواضع مطرح شده درسند مغشوش است: ضمن آنکه درگامی به عقب  ازهمان تجربه وآگاهی گذشته،آن را  به یک تشکل حزبی تبدیل می کند. سپس اعلام ناامیدی وبی چشم اندازی خود را ازامکان  بازسازی چپ درافق کنونی  بیان می دارد. چرا که بازسازی  سوسیالیسم  مشروط به داشتن فرهنگ انتقادی نسبت به گذشته وتجدید آرایش فکری  چپ  شده است. البته داشتن چنین رویکردی بی ارتباط با  بی توجهی به افق های درحال انکشاف ونسل ها ونیروها ودگرگونی های درشرف پدیدارشدن ونادیده گرفتن بسترهای درحال انکشاف  متعلق به گفتمان آزادی وبرابری اجتماعی ونگاه به بالائی ها و جستجوی مبارزه طبقاتی ازپشت ابرها نیست.

****

خلاصه کنم:

سند بجای  طرح ودفاع ازیک گفتمان وصف آرائی سوسیالیستی ومبتنی برپیوند جدانشدنی نان وازادی وبرابری ،اساسا بدنبال ایجاد قطب وبدیل دموکراتیک است  که با جداکردن دموکراسی وسوسیالیسم به مثابه دوریل موازی وتقلیل آن به مبانی دموکراسی به عنوان آبشخورمشترک لیبرالیسم  و دموکراسی مشارکتی صورت می گیرد.

عمده دغدغه سند تضاد بالائی ها واصلاح طلبان و اقتدراگرایان است و نگران بی اعتبارشدن چپ ها به دلیل کم بها دادن به شکاف بالائی ها و به واقعیت  سازش ناپذیری اصلاح طلبان.

ازجنبه نظری تعمیم نادرست همراهی نیروهی متعلق به طبقه بورژوازی  در محدوده های معینی ازدموکراسی، معادل همراهی آنها دردموکراسی بطورکلی تلقی میشود که البته  خود با جداکردن سوسیالیسم ودموکراسی ازیکدیگر به بهای مسخ شدن هردوعرصه صورت می گیرد.اشکال نظری دیگردرک غیرطبقاتی وخالصا "دموکراتیک ازمبارزه ضداستبدادی است"

با امید به رفع تناقضات و نقاط ضعف پیش نویس باتوجه به شناختی که  ازمواضع رفقای تنظیم کننده  نسبت به سوسیالیسم ورابطه اش با دمکراسی دارم.

 

2010-07-25         تقی روزبه

 

*- نقد این سند به معنی فقدان ضعف وکم وکاستی درسنداول نیست که آن نیزمی تواند وباید ازطریق نقد ودیالوگ  تکمیل شود. اما بدلیل اهمیت برخی مسائل پایه ای وطرح آشفته آنها درسند دوم اولویت  خود را برنقد آن گذاشتم.