معنا وعواقب تمایز گذاری میان اعضاء سازمان ودودرک متفاوت ازمناسبات کمونیستی

این نوشته قبل ازانشعاب اخیرو درمتن کشاکش بحران بین دورویکرد درسازمان ودرجهت یافتن راهی برای برون رفت ازآن تهیه شده بود. به نوبه خود هم مخالف انشعاب بود وهم طرفدار صراحت دادن به مضمون اختلافات ویافتن ظرف مشترکی برای همزیستی گرایشات موجود.که متأسفانه ازآنسوگوش شنوائی نیافت وخللی برتصمیم ازپیش گرفته شده وارد نکرد. واینک که انشعاب صورت گرفته،ونیازبه توضیح ماوقع به ضرورتی انکارناپذیرتبدیل شده است باتغییراتی اندک برای انتشاربیرونی ودرجهت روشنگری حول "معمای جدائی" به علاقمندان ارائه میشود.

*****

یکی ازدست آوردهای مباحثات ومناقشات اخیرشکل گیری دودرک متفاوت درمورد جایگاه دیدگاه درسایت وفراترازآن رابط فردو سازمان وبطورکلی دموکراسی تشکیلاتی وبرداشت های متفاوت ازآن است که درتحلیل نهائی مبین دونوع برداشت ازاساسنامه ومفهوم "تشکیلات" وماهیت مناسبات اعضاء بایکدیگر است که خود را دردوصورت بندی متفاوت نشان می دهد.عباراتی هم چون سازمان یک یا چندصدائی،سازمانی ازنوع استالینیستی ویادموکراتیک و..نظائرآن همه همه اگربرمبنای مفهوم روشن وبرگرفته شده ازکل نگرش به مقولات بالااستوارنباشد،هنوزکلی ودرحد ادعا باقی خواهندماند.ازهمین رو نفس صورت بندی درست ازماهیت اختلافات، شاید خودنیمی ازراه حل مساله باشد.واگرچنین باشد آنگاه به اهمیت این دستاوردوضرورت بازهم هرچه بیشتر صراحت دادن به آن پی خواهیم برد. بهمین دلیل درمیان طوفان گردوخاک وانواع ادعاها واتهامات متقابل، بهره گرفتن ازدست آوردهای تاکنونی مباحثات ومجادلات برای توضیح نظری اختلافات نه فقط مبنای روشنی برای رؤیت سیمای کلی گرایشات متفاوت را فراهم می سازد بلکه هم چنین ماهیت اختلافات هم اکنون موجود ودرجه شدت وضعف آن را هم به نمایش می گذارد.وعلاوه برآن دریافتن جهت گیری و مسیرگام های بعدی نیزموثرخواهدبود.

به احتمال زیاد خیلی ازماها این واقعیت را تصدیق می کنیم که راه حل بحرانِ سرریزشده،بازگشت به ناکجاآبادفاز"خاموش بحران ،حتی اگرموقتاهم شدنی باشد، نیست .چرا که این چیزی جزمزمن سازی بیماری نخواهدبود. بنابراین علی القاعده همه درجستجوی یافتن پاسخ های ریشه ای تر به این بحران هستیم. به گمان من راهبردهای اصلی درمواجه با آن عبارتند ازسه مؤلفه زیر:

الف- درنظرگرفتن اختلاف یا اختلافات پایه ای واصلی هم اکنون موجود وصورت بندی تاحدممکن دقیق ومسئولانه آنها؛

ب-در نظرگرفتن اشتراکات پایه ای ورشته های پیونددهنده هم اکنون موجود فی مابین؛

ج- وبالأخره تجارب گذشته را فرا راه خود قراردادن و ازتکرار آزموده های منفی چپ وازجمله خودمان دربرخورد با این گونه اختلافات درونی خود اجتناب ورزیدن و تلاش برای گشودن راهی نو برای برون رفت ازآن.

بنابراین مشکل نه با انکارو نادیده گرفتن اختلافات هم اکنون موجود والبته نه هم چنین درمبالغه وآنتاگونیستی کردن مصنوعی آنها وباصطلاح شعاریا همه یا هیچ ،یاپیوند صددرصد یا گسست کامل، بلکه بادرنظرگرفتن واقعیت وجودی اختلافات (ک اساسا مربوط به بحران مناسبات گرایشات و چگونگی تنظیم بین آنهاست) ازیکسو،و عنایت به منافع عمومی جنبش ازدیگرسو قابل حل است. شیوه ای که راه را برای تنظیم مناسبات سالم ودموکراتیک ویافتن ظرفی مناسب برای آن فراهم می سازد.وبه گمانم تکاپوئی سوای سه راهبرد فوق نه راه حل که خود تجسم بحران بوده و موجب تشدید آن می شود.

دراین نوشته تنها بریکی ازوجوه اصلی وبنظرمن کانونی ترین نقطه بحران انگشت تأکید می نهم وبهمین دلیل برای شفاف شدن هرچه بیشتر صورت بندی واقعی اختلاف، ازپرداختن به سایر ادعاهای آنها درباره مواضع طرف مقابل هم چون باوربه سازمان با تاکتیک های موازی ونظائر آن که به گمان من بیشترنقش چاشنی دامن زدن به بحران وانجام دوپینک برای تأمین سوخت لازم جهت جدائی را بازی می کند، ودراصل معلول را نشانه می رود تاعلت ها را،ولاجرم دارای خصلت تبلیغی وتهییجی است تاتوضیح دهنده منشأ بحران، می گذرم.

رفقای مخالف درگامی تازه والبته تعیین کننده درجهت جدائی،مانیفست جدائی طلبانه خود را با عنوان مدافعان برنامه واساسنامه به شرح زیرارائه کردند:

"ازهمه رفقایی که مدافع برنامه واساسنامه ومصوبات تاکنونی سازمان بوده وسازمان چند تاکتیکی را برنمی تابند وبرتمایز نظرات فردی ناهمخوان ومخالف با برنامه واساسنامه ومصوبات سازمانی ازنظرات سازمان دررسانه ها وادبیات سازمانی تاکید دارند، دعوت می کنیم برای تجدید سازماندهی جهت ادامه ی فعالیت سازمان به بحث و بررسی و تصمیم گیری بپردازیم." به نقل ازیکی ازبیانیه های درونی این رفقا

*****

درهمان نگاه نخست این فرمول بندی موجزومختصر وازجنس اساسنامه ای، درآن واحد دونکته بارز را دربرابر هرخواننده ای قرارمی دهد:هم تصویری کمابیش گویا درمورد مناسبات اعضاء یک سازمان کمونیستی و رابطه آنها با مواضع رسمی را به نمایش می گذارند وهم درهمان حال نوعی ازکنش بی سابقه درون تشکیلاتی را برای باجرادرآوردن یک جانبه منویات خود. صدورچنین احکام آمرانه وتکلیفی وازجنس اولتیماتوم درسازمانی که کنگره سالانه دارد،کمیته مرکزی منتخب کنگره داردوهم سنت قوی مبارزه برای دموکراسی درون تشکیلاتی درطول حیات طولانی خود را، وآخرین کلام نقدش درمورد فروپاشی بلوک شرق ومدعی سوسیالیسم نیزاساسا بدلیل نقض موازین دموکراسی بوده است، باورکردنش دشواروبراساس منطق وعقلانیت متعارف غیرقابل هضم بنظرمی رسید.بویژه درشرایطی که ویژگی برخورد این رفقا امتناع ازورود به کنه اختلافات ومباحثات درفازقبل ازاتخاذ تصمیم به جدائی بود.گرچه با روشن ترشدن گوهراین جداسری به تدریج ازمیزان رازآمیز وناباورانه بودنش کاسته شد وشگفتگی جای خود را به افسوس ودرعین حال تلاش های اثباتی برای یافتن فرمول های مناسب برای کنترل بحران داد که بیشتربه تززیق نوشداروپس ازمرگ سهراب شباهت داشت.البته به گمان من این نوع کنش غیرعقلانی وامتناع ازگشودن درب مباحثه وبازکردن مسیردخالت خردجمعی و عنصرعقلانیت حول اختلافات تنها می توانست ازکسانی که رویکرد خود را مطلقا وحی منزل وحقیقت مطلق می پندارند ومهمترازآن تنها خود ومواضع خویشتن را معادل مواضع سازمان می انگارند سربزند.بدیهی است درغیاب مباحثه وامتناع ازارائه استدلال می توان تنها درپشت نقدیس عباراتی توخالی وکلی هم چون اساسنامه و پرنسیب سازی حول یافته های خود سنگرگرفت.گرچه به گمان من چنین رویکردی صرفنظرازرنج بردن ازوسوسه "خود سازمان انگاری" ومعادل دانستن خود با کلیت سازمان،ازنوعی درک آئینی از"سوسیالیسم" نیزنشأت می گیرد که لازم است سرفرصت به آن ها پرداخته شود.ولی درحال حاضر کانون داغ بحران درجائی دیگرقراردارد:نفی سازمان هم اکنون موجود به عنوان "نه سازمان" وحرکت بسوی الگوئی دیگرازسازمان یابی که بزعم آنان یعنی "سازمان". آنها جداشدند بااین سودا که سازمانی نوین درانطباق با ایده های ناب خود بوجود آورند.آنها خود را دریک سازمان چندصدائی وسوسیالیستی بیگانه احساس می کردند.ظاهرا نغمه های تک صدائی بگوش آنها آهنگین تر تروخوش نواتربود. بااینکه ناکجاآباد سازمانی آنان درخورتوجه ونقد بیشتری است ولی تمرکزاصلی خود را هم چنان حول کانون اصلی اختلاف که درنهایت توضیح دهنده این نوع درک ازسازمان وتشکیلات خواهدبود،می گذارم:

خوبی صورت بندی فوق که من آن را به عنوان مانیفست جدائی این رفقا نامیدم، آن است که با روایت مستقیم خودآنان وبامهرجمعی اشان صورت گرفته است وبنابراین نمی تواند احیانامتأثرازادعاهای طرف مقابل و برداشت های یک جانبه ویاغیردقیق آنهاباشد.ازاین رو بجای پرسه زدن درحواشی وبحث های فرسایشی می تواند ما را آسان تربه وادی تیره وخاکستری کنه اختلافات برده و برای ناظران وقضاوت کنندگان بیرون ازما نیزقابل فهم تر باشد ونه هم چون نبرداشباحی که معلوم نیست حول تصاحب کدام غنائم می جنگند!. این نوع رویکرد هم چنین می تواند به معنی فاصله گرفتن ازشیوه مبتنی برتعریف وبرداشت از مواضع طرف مقابل مطابق آنچه که خودمایلیم باشد. درهرحال این فرمول بندی جوهراختلافات را ازحوزه های مبهم کلی گوئی ویا حتی بعضاادعاهای درست ودرجای خودمهم ولی بهرحال فرعی نسبت به اصل مساله،بسوی دودرک متفاوت از اساسنامه برده ونشان دهنده آن است که درپشت اشتراک ظاهری مفاهیمی همچون مدافعان اساسنامه وبرنامه ونظائرآن که تنها خاصیتش مبهم کردن موضوع اختلاف و پوشیده نگهداشتن آن است، دودرک مشخص ویا لااقل دوتفسیرمشخص ازاساسنامه دربرابرهم وجود دارند.

مختصات این فرمول بندی

کلمات ویاعبارات کلیدی در صورت بندی آنها چیست؟:نخست ضرورت"تمایزنظرات فردی(اعضاء) همخوان وناهمخوان بانظرات سازمان"، وسپس اینکه نظرات سازمان دربرگیرنده همه مصوبات سازمان ازبرنامه، ومصوبات ریزودرشت کنگره تامصوبات جاری درفواصل کنگره توسط نهادی رسمی سازمانی می باشد. وکانون اصلی اختلافات را به گمان من باید بیش ازهرچیز دیگردراین دوعرصه جستجوکرد. دوعرصه ای که مواضع طرفین به طورروشن دربرابرهم قراردارند:

همانطورکه درفراخوان آنها مشهوداست مقوله ای به نام مبانی برنامه مفقودالاثرشده والبته آگاهانه.گوئی که انگارنه انگار دراساسنامه هم اکنون موجود سازمان* ماده مشروط کننده ای به نام مبانی برنامه ای هم وجود دارد وگوئی که درذهنیت خویش یک اساسنامه جدید نوشته اند ودارند درباره آن صحبت می کنند!.آری بهمین سادگی می توان پشت شعاراساسنامه علیه اساسنامه سنگرگرفت وبه قول معروف قرآن برسرنیزه آویخت!.وحال آنکه مقوله مبانی برنامه دربحث های طرف مقابل یک مقوله کلیدی بوده وبه عنوان شاخص مبنا دارای جایگاه مهمی است. آنها به جای آن (مبانی برنامه)،مقوله برنامه واساسنامه ومصوبات کنگره وسایرنهادهای سازمانی را قرارداده اند که درمقایسه بامبانی(به مثابه چکیده خطوط اصلی برنامه ومبتنی برچندین شاخص فراگیر) که منعکس کننده بنیان های هویتی و مشترک همه اعضاء سازمان است وازاین نظر-هم بلحاظ بنیانی بودن وهم محدود بودن شاخص ها به چندمعیارپایه ای وفراگیر-درتمایزکیفی با صدها شاخصه خرد وکلانی قراردارد که درتمامی اسنادومصوبات سازمان وقابل تفسیروتأویل به تعداد افراد سازمان است.چرا که فرمول بندی این رفقا دربرگیرنده مجموعه گسترده ای ازمصوبات سازمان اعم تمام جزئیات برنامه واساسنامه وتمامی مصوبات ریزودرشت کنگره ها وهمه تصمیماتی که توسط نهادهای رسمی سازمان درفواصل کنگره ها اتخاذمی شود،می باشد.ازنظرآنها علاوه برمواضع رسمی سازمان که باامضاء رسمی نهادهای سازمان منتشرمیشود ودرآن اختلافی وجود ندارد،باید مواضع ومطالب اعضاءسازمان که باامضاء ها وابتکارات خودشان نوشته می شود نیز،هم خوان وناهم خوان بودنشان با همه تصمیمات فوق نیزمتمایزگردد. چنین رویکردی به چه معناست؟:

نخست آنکه با تنگ ترکردن ومیلی متری نمودن شاخص ها وتمایزگذاری اعضاء براساس آنهاباید همواره بخودی و غیرخودی کردن اعضاء مبادرت کرد.دوم آنکه یک دستگاه ممیزی برای تحقق آن نیازاست وتعمیم این مساله به خصوص به یک سازمان درشرایطی که گسترده ترشود مستلزم دستگاه حجیم ممیزی خواهدبود. وسوم آنکه به سوء تفاهمات و رابطه رفیقانه وسالم اعضاء سازمان آسیب می رساند وچهارم آنکه درعمل اجرای آن نامکن است و جزجایگزینی روابط وباندگرائی به جای ضوابط وقانونیت ویکسان برای همه جز تولید یک اقتدارفوق سانترالیستی حاصلی ندارد. ششم آنکه دموکراسی سازمانی وآزادی بیان ونوشتن وپرورش روح خلاقیت وابتکاردراعضاء سازمان را هدف می گیرد و... . این لیست را بازهم می توان مطول کرد ولی مساله اصلی ما دراینجا طرح مسائل هم اکنون موجود وکانون داع منازعه است وبگذریم ازاینکه این رفقا ضمن دادن شعار"سازمان" دربرابرنه سازمان موجود و تأکید بر تمایزاعضاء هم خوان ازناهمخوان ازجمله براساس مواضع جاری نهادهای رسمی،"تصادفا" خود دربرابراین مواضع جاری وکمیته مرکزی منتخب کنگره ومصوبات این نهادقرار گرفتند.هم چنانکه که دربرابرقطعنامه ها وسنت های جاافتاده دموکراتیک سازمان حول درج مطالب درسایت سازمان درطی این سالها برقراربود قرارگرفتند.وبنابراین بدیهی بود که بسیاری بادیدن این دم خروس نمی توانستند شعار"نه سازمان" ازسوی آنان را جدی بگیرند.

واقعیت آن است که ازدیرباز درسازمان ودرسایت آن نوعی تمایزطبیعی وقابل فهم بین ستون متعلق به مواضع رسمی سازمان ومواضع اعضاء وافرادی که به ابتکاروتمایل خود به تفسیرآلو تحلیل رویدادها ومسائل گوناگون،اعم ازمکتوب ویا گفتاری می پرداخته اند، وبخش مهمی هم ازتبلیغ وترویج خودجوش سازمان را درطی سالهای تشکیل می داده اند،وجود داشته است( به یک تعبیر یک جامعه مدنی خارج ازدست اندازی نهادهای رسمی) و درطی سالهای گذشته حول آن نیزاختلاف مهمی وجودنداشته است. اما مکاشفه جدید این رفقا چیزدیگری است ومبین دست اندازی به این حوزه و تعمیم تمایزات به حوزه کنش های خودجوش افراد واعضاء سازمان و تعمیم این ممیزی به همه نوشته ها وگفتارهای آنهااست.کنش هائی که ما براساس اسناد موجود وپراتیک تاکنونی- آن را با دوویژگی مهم یعنی خودجوشی و ابتکاری بودن وباقید اینکه مسئولیت آنها با خود نویسنده وگوینده است می شناسیم. بنابراین رویکرددیگر مرزتمایزو طبقه بندی مطالب ومواضع را همان مرزهای مبانی برنامه می داند وباتعمیم آن به حوزه های ریزودرشت دیگر مخالف است.واین به آن معناست درصورتی که مواضع افراد سازمان(ویا درصورت امکان مطالب دریافت شده خارج ازسازمان) درمغایرت با اصول مبانی باشد درخارج ازستون مقالات ودرستون دیدگاه درج خواهد شد. ودرصورتی که درچهارچوب مبانی باشد ناظربرتفسیرآزاد وخودجوش افراد ازرویدادها ودرراستای مبانی محسوب می شود و دیگرهیچ نیازی به تفکیک وتمایزگذاری بیش ازاین چهارچوب نیست.همانطورکه مشهوداست درنگرش نخست اصل برحداکثر تمایزنظرات افراد سازمان باهدف روشن کردن درجه هم خوان وناهم خوان بودنشان بامواضع ریزودرشت نهادهای رسمی است وحال آنکه درنظردوم اصل برتمایزحداقل ومطابق با شاخص های عینی وتعریف شده مبانی برنامه ای است.اگردومی برقاعده گسترده هرم تأکید دارد اولی برنوک باریک آن.دراولی مفهوم سازمان قبل ازهرچیز درمواضع رسمی و نشاندارکردن اعضاء درهمخوان وناهم خوان بودن با آن خلاصه می شود و دردیگری مفهوم سازمان به اشتراکات پایه ای حول مبانی مربوط می شود. یکی تأکید بربرجسته کردن اختلافات داردو دیگری تأکید بروجوه اشتراکات.

آیا اختلاف فوق یک اختلاف کیفی بوده وواجد اهمیت است یا یک اختلاف جزئی وقابل اغماض؟ بنظرمن اختلاف موجود،دقیقا بدلیل تمرکزوتأکیدش به تنظیم مناسبات میان کمونیست ها دریک سازمان مدعی کمونیستی وهدف گرفتن دموکراسی دارای اهمیت زیادی است. چراکه اختلافی است که درجوهرخود بازتاب دهنده دونوع رویکرد به مناسبات درون سازمانی ودونوع نگرش به اعضاء سازمان وبه دونوع سازمان یابی است.مساله وجود تنوع نظرات وگرایشات،برخلاف تصوررایج چندان فاجعه نیست.حتی اگراین نظردرمورد نحوه سازمان یابی باشد ولی منجربه حذف گرایشات دیگر وتنی وناتنی کردن کسانی که چون تونمی اندیشند نشود بازهم مشکلی نیست وقابل اغماض است.مشکل اصلی ومنشأ بحران نه از وجود اختلاف نظر-که باید آن را امری طبیعی وازقضا نشانه سلامت یک سازمان دانست-بلکه غیرقابل همزیست تلقی کردن این گرایشات ازسوی یک رویکرد است.مشکل واقعی آن نوع نظری است که جزخود رابرنمی تابد. وجوداختلاف را تحمل نمی کند مگرآنکه گرایشات دیگر رادرحاشیه خود قراردهد وآنها را ناتنی کند.رویکردی که حیات خود را درگرو شکاف وتمایز سیستماتیک بین عضوجانبداروغیرجانبدارمی داند.وبرای تحقق بخشیدن به چنین تمایزوتبعیضی به یک نظام ممیزی نیرومند وبورکراتیک وبه نخبه گان وآپاراتچی های متخصصی نیازدارد که البته درروندتکوین خود چه بخواهیم وچه نخواهیم وچه آگاه باشیم وچه نه،ازیک فوق سانترالیسم خودفرمان وقرارگرفته برفرازدموکراسی واراده اعضاء سازمان،هم چون شورای نگهبانی،برای حفظ خلوص مواضع "سازمان"سر درخواهد آورد. بجای یک سازمان مبتنی برمناسبات همبسته ورفیقانه وحتی الامکان مبتنی براشتراکات ومناسبات دموکراتیک وکمونیستی، سازمانی که درآن شکوفائی فردوجمع ازهم جدانبوده و درگروپیوند خلاق ایندوبایکدیگرند، "سازمانی" خواهیم داشت مبتنی برتفرقه ورقابت برای تسخیراین یا آن نهادوبرای فرادستی این یا آن گرایش وپروراندن روحیه تقلیدواطاعت وپژمرده ساختن روحیه ابتکار.مشکل دیگراین رویکرد بی توجهی اش به معضل بزرگ پراکندگی چپ وکمونیستهاست.چنانکه درشرایط پراکندگی بفکرعلم کردن فرقه اصیل ومومن وارتدکس دیگری است برای افزودن برخیل این لشکر پراکنده.درمنطق این رویکردهرجریانی محکوم به دونیمه شدن است اگرشمارشان ازتعداد انگشتان دست بالاتربرود.

درهرحال می توان فراخوان این رفقا به تمایزرا به مثابه یاخته پایه ای نگرش آنها به رابطه فردو سازمان ودرکشان از حزب ویاسازمان،ازدموکراسی وآزادی درون سازمانی، درک رابطه خود باسایرکمونیستهای بیرون ازمجموعه خود واینکه آیا سازمان یابی خود رابه عنوان بخشی از کلیت این کمونیستهای پراکنده ومتنوع می نگرد یا آنکه باخویشتن محوری خود را مرکزآن می انگارد دانست. درصورت گشوده شدن باب مباحثات می توان درمورد هرکدام ازاین جنبه ها ونیزسایرپی آمدهای این رویکرد به دیالوگ پرداخت وبه عواقب وفرجام آن ها اندیشید ودرپرتوتجربیات وفجایع تاریخی صورت گرفته بنام سوسیالیسم و دراردوی چپ به بازبینی آنها پرداخت.البته به گمان من درجهان کنونی هیچ سازمان مبارزی اعم ازچپ وغیرچپ ولو با ماهیت ضددموکراتیک،هرگزبا چنین فراخوان عریانی به نشاندارکردن رسمی واساسنامه ای اعضاء خود،نمی پردازد،گرچه هرکدام درعمل به درجاتی کمتریا بیشتر چنین بکنند. ولی درواقع اساسنامه ای کردن چنین تبعیضی امر غریبی است ومبین دستخوش نوعی نابهنگامی شدن وبازگشت به عقب که پرداختن به ریشه های آن را به فرصت دیگری موکول کرد. حتی شاید آنچه که بنام استالینیسم مورد نقد وانزجارسازمان ماقرارداشته است نیز این چنین بدون ماسک درانظارعمومی ظاهرنشده باشد. والبته این نکته که چرا بخشی از رفقای ما درسی امین سالگرد سازمان وقاعدتا دراوج بلوغ آن، و ازسرگذراندن آن همه تجربه وبحران ونقد ... با چنین جهشی منفی درصحنه ظاهرشوند،موضوعی است قابل درنگ وقابل بررسی که پرداختن به آن نیز به فرصت وفضای مستعدتری نیازد دارد. درهرحال اگر مشخصات کلی این الگو وپی آمدهای آن را درشرایطی که آبی برای شناکردن وجودداشته باشد درنظربگیریم، وارگرآن را ازمحدوده کوچک خود به مثابه مدلی فراگیردرنظربگیریم،دیگرباصطلاح برای بدمستی کردن نیازی به نوشیدن جام دیگری نیست و اصراربرتمایزهم خوان وناهم خوان کردن اعضاء یک سازمان به تنهائی زمینه سازو توضیح دهنده همه آن فجایعی خواهد بودکه تخصیص آن داچاها ،آن ویلاها و آن کوپن های مصرفی ویژه وآن مناصب مادام العمردر"سوسیالیسم" تجربه شده، تنها بخشی ازپی آمدهای گریزناپذیرآن خواهدبود.مهم نیست که رفقای ما شخصا چنین نیستند وتردیدی هم درآن ندارم.مهم آن است که الگوئی که ازآن دفاع می کنند متأسفانه چنین است وبسترسازآنان.

تقی روزبه 2009-06-06

*-مبانی برنامه شامل سه محوراست و مباحثات سازمانی درچهارچوب آن صورت می گیرد.البته درمباحثات تدارکاتی کنگره این محدودیت نیزطبق اساسنامه موجود وجود ندارد.