تغییر جهان- بدون کسب قدرت؟

تغییر جهان بدون کسب قدرت، معنای امروزین انقلاب: جان هالووی

(۲)

فیل هرس

ترجمهى نسرین ابراهیمی

زاپاتیستها

آنچه از قولِ يك فعال محلى بيان شده٬ حاوى برخوردى كاملاً ايجابى و پيشرو٬ و روىكردى انقلابى نسبت به سرمایهداری و دولت بورژوايى است. اما چگونه "ما"٬ مردم، فقرا، راندهشدگان میتوانیم "حکومت باشیم". گِره كار اینجاست. هر کس که به این فعالان بگوید دقیقأ همان کاری را كنند كه در كارِ انجامش هستند و نه بيش، زيان بزرگى به آنها رسانده است. توانايى آنها برای آنكه دست بهكار تغییر روابط اجتماعی در سطح محلی شوند٬ به فرآيند سياسى در سطح ملى٬ کل روند "بولیواری" و بقاى دولت چاوز بستگی دارد. اگر چاوز به وسیلهى ارتجاع محلی و امپریالیسم آمریکا به زير كشيده شود، این تجربههاى محلی قدرتگیری مردم درهم شکسته خواهد شد. این نقطه ضعفی است که٬ ادغام نشدنِ روند محلی تغییر قدرت در مبارزهى سراسرى براى دولتِ بديل در سطح ملى، بهوجود میآورد.

مقالهای که در بالا به آن اشاره شد، اشارههای جالبی دارد به درگیری میان کمیتههای بولیواری و بعضی فعالان محلی، که اولیها (کمیتههای بولیواری) آزردگی خود را از سیاستهای محلی بیان کرده و تلاش میکنند که به زور در مبارزه آنها دخالت کنند. درگيرىهايى از اين دست- که در آرژانتین هم اتفاق افتاد- بخش طبيعى و ناگزير [فرآيند] دگرگونى انقلابى هستند. اینها در حقيقت بحثهایی در پيوند با چشماندازها هستند. و طبیعی است که گاه برای برخى از فعالان، پروژهی عظیم تغییر كامل حکومت و دولت در مقایسه با وظایف عملی حل نیازهای مردم، اينجا و اكنون، انتزاعى و آرمانى به نظر برسد. چنين نگرشى در اثر شيوههاى عمل بهراستى بوروكراتيك و دستآموزكننده (manipulative) بعضی سازمانهای انقلابی و نهچندان انقلابی چپ تقویت میشود.

با پذیرش اینکه روابط اجتماعی میتواند مستقیمأ و بهسادگی بهوسیلهى شيوههاى عمل اجتماعی ستمديدگان دگرسان شود، هالووی گسترهى استراتژی و بىترديد سیاست را يكسر وامىنهد. ماركسيستها موظفاند به او بگویند که انقلابيان بایستی، از یک نظر، در پيوند با قدرت "مُبتدى" تلقى شوند؛ آنها بايد رموز و راهكارهاى بسيار نكبتبار حرفهى سیاست را بياموزند، كه بىشك با خود پىآمدهاى منفى بههمراه دارد. بهراستى كه بسى خوب مىبود که مستقیم به سوی روابط اجتماعی بديل، بدون وارد شدن به اين همه كار اندوهبار و نفرتانگيز ساختن احزاب و پيكار براى قدرت، پيش مىرفتيم. اما همانگونه که ارنست مندل مايل بود كه بگويد، بدبختانه چنين چيزى در "اين دنیای شریر ما" ناممكن است.

سادگی محض هالووی در این مورد در بخش بسیار جالب مبارزاتِ "ضد- قدرت" خود را نشان میدهد:

"به دنیای اطرافمان نگاه كنيد، آنسوى روزنامهها، آنسوى نهادهای جنبش کارگری را بنگرید؛ شما میتوانید جهانى از مبارزه را ببینید: شهرداریهای خودمختار در چیاپاس، دانشجويان در دانشگاه ملىِ مستقل مكزيك (UNAM)، باراندازان بندر لیورپول، موجى از تظاهرات بینالمللی علیه قدرت سرمایهى پولى، مبارزه کارگران مهاجر...، جهان آكنده از مبارزهاى است كه آماجاش رسيدن به قدرت نيست، بلكه مبارزه عليه "قدرتِ مسلط" است...، جهان آكنده از مبارزهاى است كه شكلهاى خودمختارى را گسترش و قوام مىبخشد و دريافتهايى از يك بديل را میپروراند که جهان موجود چگونه باید باشد". (ص ۱۱۸)

خوب، تا حدی درست است. اما اگر ما رُویهی اين سه مبارزه مشخص را، که هالووی به آنها اشاره كرده، کنار بزنیم آنگاه داستان کمی متفاوت میشود.

اول، باراندازان لیورپول. مبارزهى گروه نسبتاً كوچكى از كارگران كه، با اقدامهاى همبستگى از سوى باراندازان و كاركنان كِشتىها در چند قاره، به نحوى مثالزدنى بينالمللى شد. هر چند باید در نظر داشت که در پشت صحنه٬ چندین تشکل مارکسیستی بریتانیايی، وقت و انرژی چشمگيرى را برای ساختن این مبارزه و ایجاد پیوندهاى بینالمللی صرف کردند. بدون این مداخله، این مبارزه چنان نمىشد كه در عمل پيش رفت. شاید هالووی اطلاع نداشته باشد، اما من میتوانم اسم و شمارهی تلفن انقلابيان اصلی را ارائه کنم که به طور تمام وقت در اين ماجرا شرکت داشتند.

دوم، مبارزهى یکسالهى دانشجویان(UNAM) علیه تحمیل شهریهها (۱۹۹۸-۹). جان هالووی بایستی در اين مورد بیشتر بداند، زيرا بیشتر وقت خود را در مکزیک گذرانده است. این مبارزه تقريبأ به وسیلهی ائتلافى از گروههای چپ افراطى مارکسیستی هدایت شد (به لحاظی باید بگویم منحرف شد). خوب يا بد، آنها قادر شدند که به حمایت حدود پنج تا شش هزار از مصممترين اعتصابيان متكى شوند که اينان خود دیگران را هدایت میکردند. این مبارزهای بدون رهبری سياسى نبود؛ رهبری آن البته میخواهد قدرت را بهدست گیرد، اما با توجه به خصلت چپ افراطی نیمه استالینیستی آن، شانسی برای موفقیت ندارد- بارى، اميدواريم كه چنين باشد.

و سرانجام، منبع اصلى الهامبخش هالووى یعنی زاپاتیستها. مجامع مستقل و خودگردان روستا بىترديد نمونه و سرمشق هستند، اما آنها دقیقأ از چه چیزی مستقل هستند؟ مسلمأ نه از تشکل و رهبری سیاسی. جنبش زاپاتیستها سه بخش دارد: مبارزان مسلح- ارتش آزادىبخش ملى زاپاتيستى (EZLN)؛ جوامع پایه در دهكدههاى كوهستانى؛ و سازمان پشتيبانى سراسری- جبهه آزادىبخش ملى زاپاتيستى (FZLN). "کمیتهى مخفی ِ انقلابی ِ بومی" رهبری سیاسی هر سه را بر عهده دارد، اعضا بهدرستى شناخته شده نيستند (به اين معنا كه مخفیاند)، و شخصيت كليدى فرمانده مارکوس است. این همان رهبری یک تشکل سیاسی است، که با وجود رد آن توسط فرمانده و هوادارانش در واقع مشابهى یک حزب سیاسی عمل میکند. شما میتوانید کاملأ مطمئن باشید که اگر جوامع پایه، مسأله مهمی را مورد بررسی قرار میدهند، آن موضوع ابتدا در رهبری مخفی مستقر در جنگل مورد بحث قرار گرفته است. دموکراسی روستا كاملأ خودانگيخته نيست.

 

مارکسیسم، علم، آگاهی

به همينسان٬ (FZLN) بدون اجازه رسمی شخص فرمانده هیچ کاری را انجام نمیدهد. دموکراسی در(FZLN) كاملأ روشن و شفاف نیست. و اگر(FZLN) یک حزب سراسری نشده است تا حدی به این خاطر است که مارکوس نمیخواهد کنترل خود را بر آن از دست بدهد.

با كمى پيشگويى، دلايل جان هالووی علیه این ایده، که مارکسیسم نوعی علم است، شامل نكات عمدهى زير است:

۱- پس از انگلس، ماركسيستها از این دیدگاه دفاع كردهاند که علم به طور کلی و مارکسیسم به طور اخص در پى شناخت عينى از جهان واقعى است. در مقابل، نظريهى انقلابی، انتقادی و سلبى است؛ شناخت عينى ناممكن است.

۲- انگلس و به دنبال او مارکسیستها، از مارکسیسم يك فرجامشناسى (teleology) ساختند- به اين معنا كه تاریخ فرآيندى است با پىآمدى ناگزير، یعنی سوسیالیسم. و اين به حذف و يا كوچك شمردن نقش مبارزه مىانجامد.

۳- با نگاه به حزب (یا پيشاهنگ پرولتاریا) به عنوان دارندهی دانش، که تودهها از آن برخوردار نیستند، مارکسیستهای ارتدکس یک رابطهی اقتدارگرایانه و دستآموزكننده میان حزب و تودهها برقرار کردند. مقولهى آگاهی کاذب باید كنار گذاشته شود، ما همه قربانی بتوارگی هستیم، از جمله مبارزان ماركسيست. از اینرو برداشت گرامشی از هژمونی نادرست است.

۴- با مطرح کردن يك هدف يا نقطهى پایانی برای مبارزه (يعنى سوسیالیسم يا کمونیسم)، مارکسیستهای ارتدکس به طور گريزناپذيرى مىكوشند که مبارزه تودهها را بهسوى هدفهاى پيشپنداشته "جهت داده" و هدايت كنند. مفهوم گسست انقلابی از "بیرون" بر مبارزه تحميل شده است.

پاسخ تفصيلى به همهى اين نكات یک کتاب طولانی لازم دارد، اما پاسخ اصلی که مارکسیستهای انقلابی بایستی به این لیست اتهامها ارائه کنند، این است که ما "مقصر نیستیم". هر چند برخی نکات خاص در انتقادها دارای عنصرى از حقیقت است، بهویژه در پيوند با مارکسیسم انترناسیونال دوم، و "مارکسیسم" استالینیستی در سطح بینالمللی. اما بیشتر کسانی که در جنبش حضور دارند و در مورد اين مسائل فکر میکنند، از بسیاری از این نظرات دفاع نمىكنند که توسط هالووی به مارکسیسم انقلابی نسبت داده میشود.

آیا مارکسیسم یک علم است؟ آیا علوم، شناخت عینی از جهان بهدست مىدهند؟ آیا دستیابی به چنين دانشى ممكن است؟ پيش از دادن چند پاسخ موقت به این پرسشها، بايد گفت پاسخ خود هالووی به آنها- لاىروبى ایدههای مکتب فرانکفورت- نمیتواند پذيرفتنى باشد:

"مفهوم بتوارگی بر اِنگاشت منفی از علم دلالت دارد... از اینرو٬ مفهوم بتوارگی بر وجود تمایز رادیکال میان علم "بورژوایی" وعلم انقلابی و انتقادی دلالت دارد. اولى، پايدارى روابط اجتماعى و هَمانَستى را مفروض و مسّلم مىانگارد، و تضاد را همچون نشانهى ناسازگارى منطقى تلقى مىكند. از این منظر علم تلاشی است برای فهم واقعیت. در مورد دومی [علم انقلابی و انتقادی]، علم فقط میتواند منفی باشد، نقدى از ناراستى واقعیت موجود. هدف، فهم واقعیت نیست، بلکه درک (و از اين طريق، تشدیدِ) تضادهاى آن بهعنوان بخشی از مبارزه برای تغییر جهان است. هرچه ما حضور شییوارگی را فراگیرتر دریابیم، علم به نحو كاملترى منفی میشود. اگر شییوارگی بر همه چيز سايه انداخته باشد، آنگاه كاملأ هر چيزى جايگاه مبارزه ميان تحميلِ گسستگى عمل با مبارزهى انتقادی- عملی برای ترميم و بهبود عمل است. هیچ مقولهای خنثا نیست". (ص ۱۲۲)

اولین چيزى كه در بارهى اين فراز روشن است، این ایده است که علمی که میخواهد جهان را دریابد نمیتواند تناقض را تحمل کند؛ از آنرو كه نشانهاى از ناسازگارى منطقى در خود دارد. هر مارکسیستی به شما خواهد گفت که، اين نظر كه تناقض در واقعيت (و نه فقط انديشه) وجود دارد، گزارهى بنيادين معرفتشناختى هر علم واقعی به شمار میرود.

به طور کلی، بحثهای هالووی بدیلهاى کاملأ اشتباهى را مطرح میکند. یک خوانش از آن مىتواند بُناِنگارهى (postulate) گسست مطلق میان علم "انقلابی " و علم "بورژوایی" باشد؛ بدترين پىآمدهاى اين ايده، فرآوردههاى عجيبغريب ِ آکادمی شوروی بودند. ایده هالووی در مورد علم اگر بهطور منطقی دنبال شود به رد نیلز بوهر یا آلبرت انیشتن مىرسد؛ به این دلیل که بينش آنها در پيوند با نظريهى ذرات و موج، و يا نسبيّت، بخشی از مبارزه برای تغییر جهان نبودند.

بیشتر مارکسیستها استدلال میکنند که علم در تولید شناخت میبایست انتقادى و "دیالکتیکی" باشد، و بکوشد تناقضهاى موجود در واقعيت، اجتماعى و همچنين طبيعى، را دریابد. پيدايش نظريهى آشوب (chaostheory)، بهشدت به اين روىكرد "دیالکتیکی" يارى رسانده است و ضربهی جانانهاى عليه دوپارگىهاى كاذبى وارد كرده که فلسفهی بورژوايى میان جبرباورى و بىعلتانگارى گشوده است. نظریه آشوب نشان داده است كه رخدادها مىتوانند مُعيّن و عليّتپذير باشند، به عبارت ديگر مىتوانند ناشى از علتهايى باشند كه مشخص و قطعىاند؛ اما همچنین مىتوانند نتايج غيرقابل پيشبينى، نامُعيّن و عليّتناپذير بههمراه داشته باشند. اين بينش بهجاى آنكه رديّهاى بر انديشهى ديالكتيكى باشد، تایید آن، يا به عبارت دقيقتر گسترش آن است(بحث گستردهتر این موضوعها را در کتاب دانیل بن سعید، "مارکس برای زمانه ما "، میتوان يافت). اما واقعيت اين است كه ملاحظات نظريهى آشوب با نگرش پيشبينىپذيرى علمى ناهمساز است كه از جانب انگلس در عبارتِ معروفِ "متوازىالاضلاح ِ نيروها" بيان شد.

برخى پىآمدهاى ايدههاى ما در بارهى علم بهدنبال مىآيد. گفتن اینکه علم میتواند شناخت از دنیای واقعی بهبار آورد همان چیزی نیست که میگوید نتایج همهى رخدادها میتوانند قابل پیشبینی باشند؛ نه به این دلیل که ما، بنا به تعريف، فاقد آگاهی کافی در بارهى علتها هستیم. نظریه آشوب مرزهاى پیشبینی را نشان داده است اما آنها قطعی نيستند. طيفى از پىآمدهاى مُحتملِ بسيارى از روندهای طبيعى و اجتماعى را مىتوان پيشاپيش پيشبينى كرد. اگر چنين نبود، علم يكسر بىفايده مىنمود. ما هرگز نمیتوانسیم پل بسازیم، داروی جدید کشف کنیم یا در خیابان قدم بزنیم.

جان هالووی قطببندى كاذبى میان علم مثبت و منفی، میان دانش و نقد بنياد مىنهد. توليد شناخت واقعى از جهان، بىآنكه بخشى از مبارزهى انقلابى باشد، امكانپذير است؛ همانگونه كه توليد شناخت واقعى از روندهاى اجتماعى ممكن است، بىآنكه به اين درك فروافتاد كه واقعيت اجتماعى زير سلطهى "قوانين عينى" غیرقابلِ نفوذ٬ با پىآمدى ناگزير قرار دارد.

از اينرو٬ امروزه تعداد اندکی از مارکسیستها استدلال میکنند که سوسیالیسم "اجتنابناپذیر" است، و تاریخ، پایان یا پىآمدى پيشپنداشته دارد. سوسیالیسم یک هدف است، یک آرمان است، که ما برای آن میجنگیم؛ سوسیالیسم فرآوردهى بازانديشى نظرى است؛ اما فقط آن نیست. بازانديشى نظرى خود، بازتاب تناقضها در واقعيت يعنى مبارزه طبقاتی در جامعه سرمایهداری است. عبارتى بد نقل شده از مارکس میگوید، نظريه تمایل به واقعیت و(امیدوارانه) واقعیت گرایش به سوى نظريه دارد.

جان هالووی مدعى است كه مارکسیستها گمان میکنند که صاحب دانش عينىاند که تودهها فاقد آناند:

"انگارهى مارکسیسم همچون علم، مستلزم تمايزگزارى است ميان آنهايى كه مىدانند با آنهايى كه نمىدانند؛ آنهايی که آگاهی واقعی دارند و آنهايی كه آگاهی کاذب دارند.... بحث سیاسی بر مسألهى "درستی" و "خط درست" متمرکز میشود. اما ما چگونه درمییابیم (وآنها چگونه میفهمند) که شناخت آنهايی که میدانند٬ درست است؟ چگونه مىتوان گفت كه حاملان آگاهی (حزب، روشنفکران، یا هرچه ) با فراتر رفتن از شرايط زمانى، مكانى و اجتماعى خود، به دانشى ممتاز از جنبش تاريخى دست مىيابند. شاید حتا از نظر سیاسی مهمتر اينكه: اگر تمايز ايجاد شده ميان آنان كه مىدانند و آنها كه نمىدانند؛ و اگر درك و دانش همچون امرى مهم در هدايت مبارزهى سياسى نگريسته مىشود، پس رابطه تشکیلاتی میان حاملان آگاهی و دیگران (تودهها) چگونه است ؟ آیا دانستن آنها برای هدایت و تعلیم تودهها (به مفهوم حزب پيشاهنگ) است، یا انقلاب کمونیستی ضرورتأ کارِ خودِ تودههاست (همانگونه که کمونیستهای چپ مثل پانه کوک بر آن پاى مىفشردند)؟

... انگارهى قوانین عینی، جدايی میان ساختار و مبارزه ايجاد مىكند. در حالیکه، مفهوم بتوارگی چنين القا میکند که هر چیزی مبارزه است، که هیچ چیز جدا از تضادهای روابط اجتماعی وجود ندارد؛ انگارهى "قوانین عینی"، یک دوگانگی میان حركت ساختارى و عينى- مستقل از خواست مردم از یکسو، و مبارزاتِ درونزاد(subjective) برای یک دنیای بهتر از سوی دیگر، را القا میکند". (ص ۱۲۲)

هنگامىكه مارکسیستها مىگويند، يك ديدگاه معين، یا شيوهاى از اقدام پیشنهاد شده "درست" است؛ آنها از اين رهگذر، به دانش عينى در اين باب، شأن مطلقى نمىبخشند- يا دستكم نبايستى چنين كنند. كلِ دانش[بشر] موقتى و ابطالپذير است. وقتی شيوهاى از اقدام "درست" تلقی میشود، [عبارتِ "درست"] بيان فشردهاى از "مناسبترين[اقدام] در موقعيت" است. از سوی دیگر، وقتی مارکسیستها مثلأ میگویند که "تهاجم به عراق نمونهاى از [عملکرد] امپریالیسم است"، آنها در واقع به وجودِ مقولهای در واقعیت اجتماعی اشاره دارند كه شناختنى است و از راه تجريد نظرى آشكار مىشود. هالووی بایستی موافق باشد که چنین روندی ممکن است، وگرنه كتاباش را نمىنوشت.

مارکسیستها مدعی نیستند که در مقابلِ آگاهی کاذب تودهها، آنها از "آگاهی واقعى"(هر آنچه كه ممكن است باشد) برخوردارند. اما آنها مدعی هستند که نظريهى اجتماعی انتقادی امكانپذير است، و میتواند مفهومهايى را بپروراند که به ما کمک میکنند تا توسعهى سرمایهداری و مبارزه علیه آن را دریابیم. و این نظر هالووی که این امر ناممكن است، چرا که مارکسیستها خود محصول زمان و موقعیتهای اجتماعی مشخصاند، آشكارا مضحک است. البته که مارکسیستها محصول زمان و موقعیت اجتماعی مشخصاند، و مارکسیسم محصول روزگار و شرایط خاصى است. مفاهيم ماركسيستى موقتى هستند (نه دانش مطلق) و چارچوبی برای فهمیدن و عمل کردن در جهان پدید میآورند. اين دريافت٬ مطلق یا "عینی" نیست؛ بلکه ناقص و جانبدار است. معیار باید این باشد که آیا این دريافت برای فهم جهان و اقدام بر پايهى آن مفید است یا نه. و بطلان آن بايد در عمل و در مبارزه آشكار شود. اگر ما چنين رهيافتى نسبت به نظريهى انقلابى نداشته باشيم آنگاه نه تنها عرصهى استراتژی و سیاست، بلكه تئوری را نیز به حال خود وامىنهيم.

اين باور هالووی که ما همه محصول شییانگارى و بتوارهگرى هستیم، ضرورتأ نبایستی او را به رد مفهوم آگاهی کاذب رهنمون شود. به همينسان، او مىتوانست بگويد كه ما همه دچار آگاهی کاذبایم؛ که در اين سخن هستهاى از حقيقت وجود دارد. واقعيت اين است كه آگاهى برخى كسان بيش از ديگران كاذب است. شاید مايهى خنده شود، اما اگر هالووی آن را نپذيرد ما به طور واقعی وارد قلمروى مضحكى مىشويم. آیا جان هالووی واقعأ میتواند بگوید که نظرات کسی که نژادپرست و ناسیونالیست است به همان اندازهى نظرات کسانیکه انترناسيوناليستهاى انقلابىاند، معتبر و موجّه است؟ نظريهى مارکسیستی ممکن است جانبدار و مشروط باشد، اما مطمئنأ به درکی از جهان، که منتقد نظم اجتماعی موجود است، نزدیک میشود؛ و نظرهايى در پيوند با تناقضها و امكانهاى دگرگونى آن فراهم میکند.

خطر بزرگی در دیدگاه هالووی وجود دارد. با رد قاطع ایدهى آگاهی کاذب، او مفهوم ایدئولوژی بهمثابهى چیزی جدا از(اما مرتبط با ) شییانگارى و بتوارگی را رد میکند. دستکم گرفتن ایدئولوژی، مانع از فهم دستگاههاى ایدئولوژیک سرمایهداری مدرن میشود؛ دستگاههايى که در تولید و تكرار دیدگاههای طرفدار سرمایهدار و بتواره شده بسیار قدرتمندند. نتیجهی ممکن ضعفِ ياد شده، منطقأ عدم درک اهميت مبارزه ایدئولوژیک، و ضرورت نبرد بی امان - در تبلیغ، تهییج و همچنين "نظریه"- علیه ایدههای "کاذبی" است که به وسیلهى رسانهها (و مراكز دانشگاهى) طرفدار سرمایهدار هر روزه تبلیغ میشوند. اين مبارزه بهطور خودبهخودى در مقياسى ملى و كارآمد پديدار نمىگردد، بلکه بایستی سازمان داده شود. این آن چیزی است که لنین تلاش كرده بود در كتابى- كه بسيار تحريف شده- مطرح کند که در سال ۱۹۰۲ نوشت. اما این داستان دیگری است.

 

نتیجهگیری استراتژیک: جهانی بدون احزاب چپ

جان هالووی- بدون پوزشخواهى- فاقدِ نتیجهگیرىهای استراتژیک است. او میگوید "هیچ تضمينى براى نتيجهى خوش" وجود ندارد. متاسفانه، فقط در اینجا میتوانیم با او موافق باشیم. اما برخلاف منتقدان اخیر احزاب انقلابی، او سازمانهاى بديل- جنبشهای اجتماعی، سازمانهای غیردولتی- را بهعنوان رقبايی برای تاج "شهریار جدید"[1] عَلم نمىكند. او لزوم هماهنگسازى مبارزات و همكارى براى هدفهاى مشخص، و يا ضرورت ستيزهجويى سياسى را انكار نمىكند. به هر رو، او به سازمانهاى جدید یا بدیل علاقهمند نیست. از نظر او، ما بایستی به جنبش، نه همچون تشکیلات، بلکه به چشم "سلسلهاى از روىدادها" بنگريم كه از چرخهى تظاهرات ضد سرمایهداری الهام گرفته است. همین و بس.

خوشبختانه ایدههای هالووی، که پارهاى از آنها رايجاند، همهكس را مجاب نخواهد کرد؛ اما اگر در اثر برخى پيشآمدهاى نامنتظر چنين شود، پىآمدهاىاش فاجعهبار خواهند بود: منحل کردن احزاب و سازمانهاى چپ، و انحلال اتحادیههاى كارگرى؛ ناچيز شمردن انتخابات و صرفنظر كردن از پيكار بر سر دولت. آنچه که باقی میماند مبارزه "قدرت خلاق" علیه "قدرت مسلط" است.

نه فقط این ایدهها در چپ هژمونی پیدا نخواهد کرد، بلكه لحظهای تأمل نشان میدهد که تحقق آنها به لحاظ ساختاری نیز ناممكن است. تصور کنید، در جهانى بدون حزب، پنج یا شش دوست در بخشهای مختلف از یک کشور، در ائتلافهاى ضد جنگ درگير شوند، دور هم جمع شوند و راجع به سياست گفتوگو کنند؛ آنها درمىيابند که نه تنها در مورد جنگ بلکه بر سر بسیاری مسائل، نظير نژادپرستی، فقر و قدرت سرمایهداری توافق دارند. سپس، آنها تصمیم میگیرند که جلسات منظمی برگزار کنند و دیگران را نيز به نشستهاى خود دعوت کنند. در ادامه، خبرنامه کوچکی هم برای ارائه به رفقایشان در ائتلاف ضد جنگ منتشر مىكنند. طى شش ماه، آنها متوجه مىشوند كه دهها نفر در جلساتشان شركت مىكنند، و تصميم به برگزارى يك كنفرانس مىگيرند. بدينسان، آنها در واقع یک حزب سیاسی تشکیل دادهاند. و روشن است که اگر هيچ كس ديگر در چپ، بديل ديگرى ايجاد نكند، آنها ظرف یکسال صدها عضو خواهند داشت. از اینرو، تا زمانیکه کارهايی که بر عهده حزب است انجام نشده باقی مانده است، نمیتوان از حزب انقلابی صرفنظر کرد. هر چه زودتر، بهتر است.

 

فيل هرس ويراستار نشریهى دیدگاه انترناسیونالیستى و تارنماى(marxsite )است.

http://www.marxsite.com

 

 



[1] - "شهريار جديد" نامى است كه آنتونيو گرامشى با الهام از"شهريار" اثر مشهور ماكياولى٬ بر حزب طبقه كارگر نهاد. مترجم