میراث چریک!

"بنا داشتم که این نوشته را کوتاه کنم، اما با پوزش از همه ی کسانی که حوصله و یا فرصت خواندن نوشته های بلند را ندارند، میسر نشد"

سیاه کل و یک روی داد تاریخی

یورش یک گروه کوچک چریکی در  نوزده ی بهمن ماه سال ۱۳۴۹، در اوج قدرقدرتی  محمدرضا پهلوی  به پاس گاه  ژاندارمری روستای سیاه کل در حومه ی شهرستان لاهیجان،  به روی دادی تاریخی مبدل شد که هنوز هم،  طیف های گوناگون فدائی از آن به عنوان رستاخیز تاریخی  نام می برند  و همه ساله،  از جانب  گروه ها و جریان های فدائی از راست تا چپ،  که خود را وارث آن می دانند،  جشن گرفته می شود.

 اما جدای از جنگ وراثت، مساله ی درخور توجه امروز طیف چپ، در آستانه ی زوال جمهوری اسلامی و تلاش های همه جانبه بورژوازی خودی و بیگانه، برای یافتن نظام جای گزین  حکومت اسلامی، برای ما، که در پی گسترش  گفتمان سوسیالیستی و بدیل دموکراتیکی  با سمت و سوی سوسیالیستی هستیم و سوسیالیسم را تنها بدیل سرمایه داری و حکومت مافیائی ــ فقاهتی اسلامی می دانیم،  بررسی مساله ی سیاه کل، دست آوردها، کام یابی ها و ناکام یابی های مبازاتی، جنبش چریکی  در دهه ی  پنجاه، به ویژه  برای  نیروهای جوانی  که به سوسیالیسم روی می آورند و تلاش دارند مبارزه ی ضد حکومتی خود را با سوسیالیسم پیوند بزنند؛  به همان اندازه اهمیت دارد،  که  بررسی کام یابی ها و ناکام یابی های دهه ی سی و شکست جنبش ملی گرائی  نسل  های گذشته!

  بررسی روی دادی به اعتبار نظامی کوچک و کم  اهمیت، اما به اعتبار سیاسی و بازتاب سیاسی در فضای دیکتاتوری دهه ی پنجاه، درخور توجه ویژه، آن چنان که  پس  از  چهار دهه، هم چنان  بر سرنوشت مبارزاتی جنبش چپ ایران سنگینی می کند. این عملیات اگر چه چندان بزرگ نبود،  اما به اعتبار دلاوری و رشادت یک  گروه کوچک کمونیستی، در مقابله با نیروی اعزامی رژیم شاه،  اهمیت سیاسی پیدا نمود و  ورای اهمیت سیاسی،  باید به یاد داشت  که هیچ کدام از دو جریان مهم چریکی و مدعی  مبارزه ی مسلحانه،  چه سازمان چریک های فدائی خلق  و  چه سازمان مجاهدین خلق،  در طی هفت ساله پایانی رژیم شاهنشاهی،  نتوانستند آن را تکرار کنند و یا عملیاتی همانند آن و یا در مقام  سنجش،  هم تراز با آن، انجام دهند.

خلع سلاح  پاس گاه سیاه کل،  به هیچ وجه بر اساس برنامه ریزی،  و مقدمات از پیش فراهم شده  برای آغاز عملیات چریکی و تداوم آن در کوه و  یا شهر نبود و  گروه دوازده نفره تحت فرماندهی رفیق  علی اکبر صفائی فراهانی،  هنوز در حال شناسائی مناطق جنگلی شمال، تهییه نقشه  راه  و  ذخیره ی مواد غذائی و مهمات در انبارک ها بود،  تا در بهار آینده، عملیات کوه را با تحرک لازم، هم زمان با عملیات چریک شهری آغاز کنند.

خلع سلاح پاس گاه ژاندارمری سیاه کل،  از آن جهت به یک ضرورت  مبدل می شود،  که بخش شهری گروه، که می بایستی تدارکات بلند مدت مبارزه در کوه و روستا را سازمان دهد،   بر حسب تصادف،  و  در پیوند با بازداشت یک دانش جوی شرکت کننده در تظاهرات دانش جوئی،  شناسائی  و  شمار چندی از آنان،  یکی پس از دیگری  در تهران بازداشت  و  تحت  شکنجه  قرار می گیرند.

 دامنه ی  بازداشت  گروه شهری،  بالا گرفته،  قدم به قدم،  به گیلان و گروه  کوه نزدیک و نزدیک تر شده،  به حلقه مهمی از  روابط  کوه  و شهر،  یعنی  رفیق ایرج نیری می رسد که سپاهی دانش روستای سیاه کل است.

با بازداشت ایرج نیری  توسط ماموران پاس گاه ژاندارمری سیاه کل،  و بیم لو  رفتن گروه کوه و عملیات کوه،  رهائی وی  و خلع سلاح پاس گاه،   به عنوان نخستین آماج سیاسی ــ نظامی،  در دستور کار  گروه  قرار می گیرد  و اگر چه آماج اصلی،  یعنی رهائی رفیق بازداشت شده  تحقق نمی پذیرد  و  او  را  روز  پیش از یورش رفقای چریک به پاس گاه،  به ساواک لاهیجان انتقال می دهند تا روانه ی تهران سازند، اما انتشار خبر خلع سلاح  پاس گاه ژاندارمری سیاه کل از جانب رسانه های خبری وابسته به رژیم،  آوازه گری مهمی است که  نشان از ولادت یک گروه سازمان یافته ی چریکی  دارد  و آغاز درگیری های  مسلحانه و ادامه ی آن،  با هدف سیاسی  براندازی  قهرآمیز رژیم پادشاهی وابسته به امپریالیسم حاکم بر کشور!  

خلع سلاح پاس گاه به تائید یکی از بازمانده گان،  که با درجه ی گروهبانی سمت معاونت پاس گاه را داشته است،  در روز روشن و بدون مقاومت چندان جدی انجام می گیرد.  معاونت پاس گاه که  در غیبت رئیس پاس گاه، سمت فرماندهی دارد، از موضع  دوراندیشی برای حفظ جان خود و بقیه ی هم قطاران، که گویا دو تن از آنان کشته می شود، اگر چه گلوله ای هم به پای اش شلیک می کنند، از در هم کاری درآمده، انبار سلاح را بر روی آنان می گشاید  و سویچ  جیب، تنها خودرو پاس گاه  را هم تحویل می دهد تا رفقا سلاح ها را بار خودرو کرده، با خود ببرند. به گفته ی وی خودرو را که روشن نمی شود، چند نفری از  روستائیان مراجعه کننده به پاس گاه، هُل می دهند تا  روشن شود.  

رفقای گروه جنگل هر چند که اندک شمار هستند،  اما با رشادتی بی نظیر،  در شرایط سخت جوی و زمستان  پربرف بهمن ماه گیلان، بدون برخورداری از کمک پشت جبهه،  با تحرکی فزون از باور،  نیروهای اعزامی رژیم را در بدو امر، آشفته و سر در گم می سازند، تا آن جا که  رژیم نیروی هوائی را به خدمت می گیرد  و  هواپیماهای نظامی به بهانه ی شکستن بهمنی که در جنگل های پردرخت شمال،  دلیل وجودی ندارد؛ در چند نوبت،  نقاطی از جنگل های گیلان  را بی هدف بمباران می نمایند تا به گمان خود،  پنهان گاه های چریک ها را به آتش بکشند و  کوهستان را برای چریک ها ناامن سازند. هنگامی هم که فرمانده وقت ژاندارمری، پس از دو هفته، گزارش پایانی عملیات را به اطلاع شاه می رساند، شاه نمی تواند شگفتی خود از شمار تلفات خودی، در برابر اندک شمار تیم های چریکی گروه جنگل پنهان سازد.

سرانجام این که،  پس از دو هفته عملیات نظامی،  این نیروهای اعزامی رژیم شاهنشاهی  نیستند که اندک شمار افراد گروه جنگل را به اسارت در می آورند  بل که،  گرسنه گی،  سرما،  نبود سرپناه گرم  و ذخیره ی غذائی است که تیم های کوچک،  سه نفره، یا چهار نفره  گروه را ناچار می سازد تا به روستاها پناه ببرند،  و این روستائیان هستند،  که به جای یاری رساندن و پناه دادن به چریک هائی که قصد رهائی آنان را از قید استثمار ارباب های قدیم و جدید  و دست گاه ستم باره ی  رژیم  دارند،  از موضع ناآگاهی،  محافظه کاری و یا  بیم از انتقام گیری کارگزاران دولتی، با ماموران رژیم از در هم کاری در می آیند و آنان را که از  شدت گرسنه گی و سرما از نفس افتاده اند،  دست بسته، تحویل ماموران اعزامی و پاس گاه های ژاندارمری می دهند!  شاید هم یکی از اشتباهات اولیه ی  رفقای گروه جنگل همین است، که از بدو ورود به مناطق جنگلی  بیش از اندازه پنهان کاری نشان می دهند  و در میان روستائیان و کوه نشینان کار تبلیغی انجام نمی دادند، کاری که نخستین آموزه ی مبارزه ی چریکی است.

اما اهمیت این عملیات کوچک،  که رژیم شاه را به وحشت می اندازد، بیش تر از  آن  جهت است که  هم زمان،  دامنه مبارزه ی چریکی  و جنگ پارتیزانی،  در  سه کشور آسیای جنوب خاوری، ویتنام، لائوس و کامبوج به فرازهای تازه تری می رسد و در خاورمیانه عربی، در سرزمین اشغالی فلسطین و ظفار  و نیز در چندین کشور آفریقائی و آمریکای لاتین هم  چنان گسترش می  یابد و  اخبار  پیش روی پارتیزانان در جنگ های گریلائی،  در صدر گزارش های روزانه  رسانه های خبری جهان است و با وجود کاربرد همه جانبه ی سانسور، باز هم  به رسانه های دولتی و غیر دولتی ایران راه می یابد و مبارزان سیاسی ایرانی را  چه  مبارزان درون مرزی و چه مبارزان برون مرزی به خود وا می دارد.

از این زاویه می توان استدلال نمود که گرایش به مبارزه ی مسلحانه به عنوان تاکتیک سیاسی،  و به مثابه کارکرد ویژه ی  سیاسی از جانب جریان های هوادار مبارزه ی مسلحانه در دهه ی پنجاه خورشیدی،  بیش از آن که از نیازهای  جامعه ی بومی ما سرچشمه داشته باشد و یا مانند دیگر کشورها و دیگر سرزمین ها،  در سنت مبارزاتی  ما ریشه دوانده و تداوم  باشد؛  از فرایند مبارزاتی مردم  کوبا، ال جزایر، ویتنام،  یمن، و  فلسطین  الهام می گرفت و حال آن که شرایط سیاسی، اقتصادی و  نظام حکومتی  حاکم بر کشور ما،  با این کشورها، تشابه و  سنخیت  چندانی نداشت.

ایران شاهنشاهی،  نه فلسطین تحت اشغال اسرائیل  بود،  نه ال جزایر تحت استیلای دولت استعمارگر فرانسه و   نه  کوبای تحت فرمان باتیستا به عنوان صندوق خانه و یا عشرت کده ی آمریکا،  که  یک نیروی کوچک چریکی بتواند خلقی را در کوتاه مدت به دنبال خود کشیده،  ارتش کوچک چند هزار نفره ی باتیستا  را تار و مار سازد  و  یا  مانند جبهه ی آزادی بخش الجزایر رژیم  فرانسه را  با جنگ در کوهستان ها و عملیات چریک شهری، به ستوه آورده،  ناچار به ترک کشور  و شناسائی حق حاکمیت ملی  نماید.  

اگر چه رژیم شاه،  با بسیج نیرو،  و در پرتو هم کاری روستائیان با ماموران ژاندارمری،  و نیز  با تن دادن به تلفاتی سنگین، ــ البته سنگین، در مقام مقایسه با شمار اندک اندامان گروه کوه ــ توانست گروه  کوچک چریکی را از  تحرک بازداشته و به  فعالیت آنان در جنگل پایان داده،  دو تن را در جریان درگیری کشته و دیگران را  بازداشت و هم راه بازداشتی های گروه شهر در دادگاه نظامی سربسته،   شتاب زده  محاکمه و تیرباران  نماید؛  تا جائی که حتا بیماران  و زخمی ها را هم،   به وارونه ی عرف جهانی،  که رژیم  شاه در ظاهر خود را به آن پای بند می دانست، پیش از مداوا به چوبه ی دار می بندد.

 ترور سرلشکر  ضیاء ال دین  فرسیو،  رئیس اداره  دادرسی ارتش،  در فروردین ماه سال پنجاه،  و  کم تر از یک ماه،  پس از تیرباران رفقای جنگل،  که توسط بقایای گروه  انجام می گیرد؛   نام یک گروه ناشناس  را بر زبان ها جاری می سازد و  فرایند اتحاد بقایای گروه سیاه کل،  با گروه  پویان ــ احمدزاده را که از چند ماه پیش آغاز شده،   شتابی تازه  بخشیده،  با تولد سازمان نوینی به نام "چریک های فدائی خلق ایران"  که دیرتر پیش وند،  یا عنوان" سازمان" هم به آن افزوده می شود؛  دفتر دیگری از تاریخ مبارزاتی ضد استبدادی و ضد امپریالیستی روشن فکران انقلابی،  در قالب "مبارزه  مسلحانه، هم استراتژی، هم تاکتیک"  با محوریت،   ترور  یا اعدام انقلابی مهره های پلیسی ــ امنیتی  رژیم و مشاوران  آمریکائی  ورق می خورد!

انتشار عکس و اسامی نه تن  از  چریک های شناسائی شده ی فدائی خلق،  در سطح کشور،   که در پی ترور فرسیو انجام می گیرد،  به  نوبه ی  خود آوازه گری مهم تری است برای  نقش چریک، جنبش چریکی   و حضور فعال  یک سازمان مسلح،  در عرصه  مبارزه  سیاسی!

پیدایش مجاهدین

به موازات پیدایش چریک های فدائی خلق که خود را مارکسیست ـــ  لنینیست می دانند،  رهبران یک  گروه مبارز  دیگری  هم  که بینش اسلامی دارند،   و  دیرتر "سازمان مجاهدین خلق" نام گذاری می شود، در رقابت با آنان،  با شتابی بی مانند  دست به کار شده،   تا با تهییه سلاح  و سر و  سامان دادن به کار تدارکاتی و سازماندهی  نظامی،   با درخششی چشم گیر،   در جریان جشن های دوهزار و پانصد ساله ی شاهنشاهی که  در  پائیز سال  هزار و سی صد و پنجاه، و چند ماهی  پس از روی داد سیاه کل، برگزار می شد،  ظاهر شده،  اعلام  موجودیت  نمایند.  

بنیان گذاران سازمان مجاهدین، که در  یک  دوره ی شش ساله، در کار خود سازی سیاسی، تدوین ایدئولوژی و  تدارک  عملیات  سیاسی ــ نظامی  و آموزش نیروهای جذب شده هستند و شمار چندی را هم برای آموزش نظامی و چریکی به اردوگاه های فلسطینی به لبنان فرستاده اند،  پیش از دست به کار شدن عملیات و اعلام موجودیت،  به سرنوشت  گروه جزنی ــ ظریفی  دچار می شوند،  که چهار سال  پیش  از آنان،   بر اثر اشتباه مشابهی، به تور ساواک افتادند و  بقایای اندک آنان  با تجدید سازمان خود،  گروه جنگل را سازمان می دهند. .

 رهبران، کادرها و هسته های اولیه ی سازمان مجاهدین هم،  پیش از دست زدن به  اقدام نظامی،  در جریان تلاش برای دست یابی به سلاح،  در تور ساواک گرفتار آمده، مرکزیت، کادرها و بیش تر اندامان و هواداران آن،  با یورش های پیاپی ساواک،  در ماه های مرداد و شهریور سال پنجاه،  بازداشت،  و تنها  اندک شماری از بقایای آنان هستند که از بازداشت در امان مانده، با تجدید سازمان خود،  وارد مبارزه ی چریکی  و دور رقابت با چریک های فدائی خلق می شوند!  

اشاره به سازمان مجاهدین خلق  از آن جا لازم می آید  که در هفت ساله پایانی رژیم شاه،  پا به پای چریک های فدائی خلق و در رقابت  با آنان،  و  جدای از آنان، و  گاه  با دستی بالاتر از آنان،  دست به ترور مهره های پلیسی ــ امنیتی رژیم  و  مشاوران نظامی  آمربکائی می زنند و مانند چریک های فدائی،  در همین دوره ی کوتاه هفت ساله،  دچار چند دگرگونی و انشعاب شده،  که در سرنوشت آینده ی جنبش مبارزاتی  و مناسبات نیروهای مذهبی و کمونیست نقشی ویران گر دارد.

ایدئولوژی التقاطی، هم مارکس، هم محمد،  هم اسلام،  هم سوسیالیسم،  چندان دوام نمی آورد و فرار  تاریخی محمدتقی شهرام از  مجاهدین زندانی، در اردی بهشت ماه سال پنجاه و دو،   به هم راه افسر نگهبان زندان ساری،  و پیوستن دوباره ی وی به سازمان،  پالایش ایدئولوژیکی را شتابی تازه می  بخشد.

شهرام که  در زندان تحت تاثیر کمونیست های زندانی به مارکسیسم ــ لنینیسم روی می آورد،  پس از  پیوستن به دست گاه رهبری مجاهدین،  بر آن است که  ایدئولوژی نیمه اسلامی ــ نیمه  مارکسیستی، یا  مارکسیسم  اسلامی  را کنار نهاده، ایدئولوژی  ناب مارکسیستی  را جانشین ایدئولوژی التقاطی سازمان سازد. مساله ای که در دست گاه رهبری و در میان بخشی از کادرها  ترویج، و بیانیه ی اعلام موضع ایدئولوژیکی  را با خود دارد. آیه ی قرائی "فضل الله المجاهدین علی القاعدین"  را از آرم سازمان بر داشته،  و "م ل"   را  در پای بیانیه ها،  به عنوان سازمان می افزایند. "سازمان  مجاهدین خلق ــ م ل"؛  اقدامی که با مقاومت سرسختانه  بخش پای بند به مذهب و بنیادگرایان مذهبی رو به رو شده،  تصفیه ی خونین درونی را به دنبال دارد.

 بروز اختلافات ایدئولوژیکی  و تصفیه خونین درونی، جریحه دار شدن  نیروهای مذهبی درون و بیرون سازمان  و سرایت  انشعاب به درون زندان های کشور  را به هم راه  داشته،  مجاهدین زندانی را  سه شقه می سازد.

 بخشی از مجاهدین زندانی به رهیری مسعود رجوی و  موسا خیابانی،  بر همان ایدئولوژی گذشته پای داری نشان داده، در برابر هر دو گروه انشعابی،  به ویژه در برابر روحانیت و قشریونی که باورهای التقاطی را زمینه ساز انشعاب کمونیستی می دانند و  فالانژهای زندان لقب دارند می ایستند.  بخشی از مجاهدین زندانی  به کمونیسم و سازمان ها و گروه های کمونیستی روی می آورند  بخش فالانژی هم به اصل اسلامی خود بازگشته،  در خدمت روحانیت قشری در می آیند و  به نیروهای واپس گرای اسلامی می پیوندند.

ریزش درونی هم چنان ادامه دارد تا آن جا که در آستانه  انقلاب،  چند گروه کوچک تروریستی مذهبی و چند گروه کوچک مارکسیستی، با مشی کارگری یا  توده ای کار، از درون سازمان مجاهدین و مجاهدین  م ل  سر بر می آورند و جدای از این دگرگونی های درونی  و پی گردهای مداوم پلیسی رژیم،  بخشی از نیروهای قشری مذهبی،  چه در درون زندان ها  و چه در  درون جامعه و در سطح کشور، در مخالفت با جریان  مجاهدین  م ل،  و همه ی جریان های کمونیستی، با  پلیس رژیم،  از در هم کاری در می آیند.  

به دنبال بروز چند انشعاب کوچک و جدائی شمار چندی ازمجاهدین م ل، که همه گی با مشی گذشته ی سازمان و مشی چریکی مرزبندی دارند،  رفقائی  که هم چنان عنوان مجاهدین م ل را یدک می کشند، در آستانه ی انقلاب، در آذرماه پنجاه و هفت،  با گزینش نام "سازمان پیکار در راه رهائی طبقه ی کارگر"،  و اعلام رسمی پای بندی بر مارکسیسم ــ لنینیسم برای همیشه  با مجاهد وداع می گویند.

جریان تحت رهبری رجوی و خیابانی، که خود را وارث سازمان و  ادامه دهنده گان راه بنیان گذاران می دانند،  پس از روی داد انقلاب پنجاه و هفت  و رهائی از زندان شاه،  بار دیگر خود را بر مبنای همان ایدئولوژی گذشته و خط مشی بنیان گذاران،  بازسازی و با پافشاری بر تداوم مشی چریکی  و ترور مهره های رژیم،  سرنوشت انقلاب و مبارزه ی سیاسی در کشور را یک  بار دیگر در مقیاسی بسیار بزرگ تر از زمان شاه  به بازی می گیرند و  تجربه ی تلخ و ناکامی این شیوه از مبارزه، یعنی  مبارزه ی جدا از توده ها را که هیچ  شباهتی به  مبارزه ی سیاسی ــ طبقاتی در  یک کشور  انقلاب زده، با طبقات جاافتاده ی اجتماعی  ندارد،  به بهای دست کم بیست هزار قربانی،   ده ها هزار زندانی سیاسی و انبوهی از انسان های تهی از آرمان که  تحت عنوان توابان زندان، ابزار دست شکنجه گران می شوند، یک بار دیگر به ثبوت می رسانند و در نهایت شگفتی بدان هم  افتخار می ورزند و گوئی از گذشته و  تجربه های تاریخی نیاموختن، هنر است!

تدارک عملیات چریکی

هم مجاهدین و هم چریک های فدائی خلق، پیش از عملیات جنگل، چند سالی  دست اندر کار جذب نیرو، بازآموزی نیروهای قدیمی  و آموزش نیروهای تازه جذب شده هستند  و هر دو جریان هم،  جدای از  یک  دیگر،   رفقائی را برای کسب آموزش های چریکی  و دریافت اسلحه از سازمان آزادی بخش فلسطین، به اردوگاه های  فلسطینی اعزام می دارند.

شش نفر از نخستین گروه اعزامی مجاهدین در سال چهل و نه، پیش از رسیدن به اردوگاه های فلسطینی،   در شیخ نشین های جنوب خلیج فارس بازداشت و  هنگام پرواز برای تحویل به مقامات ایرانی، توسط رفقای خود که کنترل هواپیما را در دست می گیرند و به بغداد می برند، آزاد می شوند و از طریق عراق به یکی از پای گاه های سازمان آزادی بخش فلسطین می رسند. شماری از رفقای فدائی هم به شیوه ی دیگری خود ر ا به اردوگاه های فلسطینی می رسانند و در هر صورت،   رفقائی از هر دو گروه،  در اردوگاه های فلسطینی،  در اردن و لبنان،  دوره های آموزش نظامی ــ چریکی  را سپری ساخته  و  در پایان دوره ی آموزشی و  هنگام بازگشت،  چند قبضه سلاح  به عنوان هدیه دریافت می دارند، تا در ایران مورد بهره برداری قرار دهند.

 سلاح های تحویلی به برادران  مجاهد،  از آن جا که در تور ساواک هستند،  پس از انتقال به خانه های امن،  به تصرف ساواک در می آید. اما رفقای فدائی، سلاح ها را نه با هواپیما،  که از طریق خاک عراق و از مرز خوزستان به هم راه می آورند  و  پس از ورود به ایران،  با خود به جنگل می برند و  یا  در تهران به خانه های تیمی انتقال می دهند.

 یکی از نخستین مشکل های تدارکی  آینده ی هر دو جریان چریک فدائی و مجاهد، در پیوند با ضرباتی  است که بر سازمان های فلسطینی وارد می آید،  و  با  این ضربات، سازمان های چریکی ایران هم  امکان  آموزش چریکی و  منبع  تامین سلاح و مهمات خود را به زودی از دست می دهند  زیرا سازمان آزادی بخش فلسطین،  ابتدا در اردن،  و سپس در لبنان،  برای بستن پای گاه های نظامی و آموزشی خود،  تحت فشار  همه جانبه ی  اردن، سوریه، لبنان  و اسرائیل قرار گرفته، پای گاه های خود را در این دو کشور  از دست می دهد.

گذر از  شیخ نشین ها و عراق و سوریه برای رسیدن به لبنان و پیوستن به سازمان های فلسطینی هم خالی از خطر نیست. در این دوره که مرتب ایرانی ها را از عراق و شیخ نشینان جنوب به ایران بر می گردانند، هم کاری شیخ نشین های جنوب خلیج فارس  با رژیم شاه، عرصه را به  کارگران مهاجر و ایرانیان ساکن  شیخ نشین ها هم  تنگ می سازد، تا چه رسد به تازه واردینی که قصد سیاسی  و گذر غیرقانونی از مرزهای  زمینی و دریائی آن ها را دارند.  

با از دست دادن امکان اعزام نیرو به اردوگاه های فلسطینی، تنها امکان آموزش چریکی درون خانه های تیمی است که به سبب محدودیت مکانی و زمانی  و بیم لو رفتن، میدان مانور زیادی ندارد. شدت  و دامنه فرایند پلیسی شدن جامعه،  به میزان و  اندازه ای است که  در پهن دشت ایران زمین، نمی توان  مکان امنی برای برقراری اردوگاه های آموزشی موقت یک روزه و یا چند ساعته،  برای تمرین تیراندازی،  کار با مواد منفجره،  یا آموزش تهیه  بمب و مواد انفجاری  یافت  و بهره مندی از اتاق های اجاره ای،  یا خانه های تیمی برای تهییه بمب و مواد انفجاری و آتش زا، گاه با ضربات و تلفات سنگین هم راه است.    

پیشینه ی مشی چریکی

شایان توجه است  که رفقای فدائی و مجاهد،   تنها جریان هایی  نیستند  که به فکر برداشتن سلاح می افتند. گروه ها و جریان های دیگری هم هستند که هم زمان و موازی با آنان،  یا پیش از آنان،  در این راه قدم هائی بر می دارند اما بیش تر آن ها،  با ناکامی های زودرس  رو به رو شده،   دوام چندانی نمی آورند و تنها این دو جریان هستند که با پذیرش تلفات سنگین، و البته،  بازهم به اعتبار نسبی،  بار ادامه کاری را بر دوش می کشند و سرزایمان از پای در نمی آیند.

در پی کودتای عبدل کریم قاسم در عراق و اوج گیری مبارزه ی مسلحانه در کوردستان عراق و تردد پیش مرگه های کورد عراقی به خاک ایران و پشتیبانی رژیم شاه از آنان، شمار چندی از هواداران حزب دموکرات کوردستان ایران،  دست به بازسازی خود زده،  در مناطق کردنشین بانه و سردشت  به جنگ چریکی و خلع سلاح پاس گاه های ژاندارمری روی می آورد که به سبب کارشکنی نیروی مسلح بارزانی که در درگیری با ارتش عراق،  از پشتیبانی  تدارکاتی و کمک مالی رژیم شاه برخوردارند،  با تلفات سنگین از کار باز می مانند. زیرا بارزانی ها که برای کسب خود مختاری در کوردستان عراق با دولت مرکزی می جنگ اند،  نمی خواهند به بهای  یاری رساندن به کوردهای ایران،  دشمنی رژیم شاه را برای خود بخرند و پشت جبهه ی اصلی خود را از دست بدهند! چند سالی دیرتر گروه  شریف زاده ــ معینی، هم به چنین سرنوشتی مبتلا می  شود.

رفیق شریف زاده که از دانش کده ی فنی تهران درجه مهندسی دارد با توجه به درجه ی شناخته شده گی خود در منطقه،  و هم به سبب میزان آشنائی با  خواسته ها و  پیشینه ی مبارزاتی مردم کوردستان،  و  هم با توجه به ادامه ی مبارزه در کوردستان عراق، که در هم چشمی با آنان، آماده گی نسبی  در میان بخشی از کوردهای ایران، از آرارات تا اورامان،   برای مبارزه با رژیم شاه پدید آورده،  گروهی را با بینش مبارزه ی مسلحانه سازمان می دهد.

گروه شریف زاده ــ  معینی،  به  پی روی از مشی چینی،   با هدف جنگ دهقانی درازمدت،  با آوازه گری در میان روستائیان،   به  بسیج  مسلحانه آنان  می پردازد  و  با تدارکاتی از پیش آماده، در پائیز سال چهل و شش در دو نقطه ی مرزی کوردستان، در روستاهای سردشت در شمال  و  کوه های  اورامان در جنوب،  دست به یک رشته عملیات نظامی و یا شناسائی  می زنند و اگر چه  این عملیات در بدو امر،  با کام یابی هم راه است  و  این جا و آن جا،  شماری از افراد مبارز  روستائی هم بدانان می پیوندند،   اما  از آن جا که بارزانی ها  راه  ارتباطی و تدارکاتی  آنان  به مناطق آزاد کوردستان عراق را  مسدود می سازند،  و حتا  افرادی از آنان را هم بازداشت و تحویل ماموران رژیم  ایران می دهند در تنگنا افتاده، یورش  نظامی رژیم شاه از  یک سوی، و نیروهای بارزانی از سوئی دیگر، عرصه بر را بر آنان تنگ می سازد.   شمار چندی از آنان،  از جمله رفیق شریف زاده  در درگیری جان باخته، و شمار چندی هم به اسارت در می آیند. بیش ترین شمار بازداشت شده گان،  حتا کسانی که  در عملیات نظامی، یا شناسائی  و  تدارکاتی ایفای نقشی نداشتند، از جمله داریوش نیک گو و سرگرد افتخاری لهونی و سه تن دیگر از مردم اورمان،  به دستور سپهبد اویسی،  فرمانده پیشین گارد شاهنشاهی و فرمانده وقت ژاندارمری کل  کشور، در دادگاه صحرائی محاکمه،  و جنایت کارانه در پادگان نظامی جلدیان  تیرباران می شوند.

هم زمان با درگیری های کوردستان، دکتر دامغانی، که دام پزشک است،  در پوشش پرورش دام و ایجاد تاسیسات دام پروری در استان خراسان، دست اندر کار  تدارکات مسلحانه می شود، اما  با گروه اش در سال چهل و شش به دام  افتاده،  پس از سپری ساختن پنج سال در زندان های شاه، با تن دادن به  انجام  مصاحبه ی رادیو ــ تلویزیونی  و اظهار پشیمانی از گذشته خود، با رژیم شاه  کنار می آید.

 از دیگر جریان ها، از گروه مائوئیستی سیروس نهاوندی به نام  "سازمان رهائی بخش خلق های ایران" باید نام برد! سیروس نهاوندی  که در پیوند با سازمان انقلابی حزب توده، از آلمان غربی  به ایران بر می گردد،  پس از بازگشت به ایران و  راه اندازی یک گروه به این نام،  از سازمان انقلابی می برد.

این گروه  برای تامین مالیه ی تشکیلات و سازمان دادن موسسات پوششی، از جمله دام پروری در ارومیه،  در سال چهل و هشت یک عملیات موفق بانک زنی انجام می دهند،  اما یک سال دیرتر، طرح آن ها، برای ربودن و به گروگان گرفتن "مک آرتور دوم"، سفیر آمریکا در تهران، به سبب مهارت راننده با شکست رو به رو شده، بار دیگر خانه نشین می شوند تا این که با آغاز عملیات چریک های فدائی و مجاهد، یک خانه ی تیمی آن ها، توسط یکی از همسایه ها،  لو  رفته،  و همه ی آنان به تور ساواک  می افتند.

 سیروس نهاوندی  در سمت رهبر و مغز متفکر گروه، که در رویاهای شیرین خود، از دویست، سیصد زندانی سیاسی آن دوره، سه هزار زندانی سیاسی می سازد  و بر آن است  تا با گروگان گرفتن سفیر همه ی آن ها را آزاد سازد و به یکی از کشورهای منطقه بفرستد،  پس از بازداشت و سپری ساختن مدت زمانی در زندان،  با ساواک از در هم کاری درمی آید .و با  توجیه فرار از بیمارستان ۵۰۲‌ آرتش،  و زخمی شدن به هنگام فرار،  وارد مناسبات پلیسی پیچیده ای  شده، با تشکیل گروهی به نام "سازمان آزادی بخش خلق های ایران"، تا آستانه انقلاب به شکار  رفقای پیشین خود از کنفدراسیون دانش جوئی و سازمان انقلابی  و دیگر جریان های سیاسی ادامه می دهد  و  در نهایت شگفتی، سازمان انقلابی هم در خارج از کشور،  هم چنان برای  وی آوازه گری می نماید  که رفیق نهاوندی با جسارت  از زندان  رژیم گریخته،  و در داخل کشور  دست اندر کار اقدامات سترگ انقلابی است!  

 از دیگر گروه های هوادار مبارزه ی مسلحانه،  می توان  از گروه فلسطین نام برد  که اگر چه بخشی از آنان سیاسی کار  و حتا هوادار حزب توده بودند،  اما شماری از آنان  در تدارک عملیات مسلحانه و مسافرت به عراق برای دریافت سلاح  به دام افتادند و تا آستانه ی انقلاب در زندان ماندند  و مانند مجاهدین یک فقره عملیات هواپیماربائی هم دارند.  

 یکی  از جدی ترین جریان های هوادار مبارزه مسلحانه، که پا به پای چریک های فدائی خلق و بدون پیوند سازمانی با آن، شکل می گیرد،  گروه آرمان خلق است با ترکیبی از جوانان مبارز شهرستان  بروجرد که در جریان  مصادره ی  یکی از  شعبه های بانک صادرات شهرری،  دو  نفر از آنان  در پائیز چهل و نه به دام می افتند و اندکی دیرتر، در جریان  درگیری با  ژاندارم ها در جاجرود هم یک تن از آنان جان می بازد.

 گروه ستاره ی سرخ  هم  که ترکیبی محفلی دارد،  از جریان های هوادار مبارزه مسلحانه است،   که هم زمان با گروه جنگل شکل می گیرد و قصد پیوستن به رفقای چریک فدائی را دارند  اما پیش از پیوستن و اقدام  مسلحانه به دام  می افتند و در زندان نام ستاره ی سرخ را بر گروه خود می بندند.

 گروه مصطفا شعاعیان به نام "جبهه ی دموکراتیکـ" را  هم که بقایای آنان پس از ضربه پلیسی  و بازداشت شماری از آنان،  به چریک های فدائی می پیوندند، باید  یک گروه  پی رو مشی مسلحانه هستند.   شمار چندی  از این گروه که خود را مارکسیست لنینیست می دانند  پس از پیوستن به چریک های فدائی، در این سازمان ادغام  می شوند  اما مصطفا شعاعیان که موضع تروتسکیستی دارد، موضع لنینیستی سازمان را بر نمی تابد و با پافشاری  بر موضع  ضد لنینی پیشین خود،  به ناچار  سازمان چریک های فدائی را ترک می کند  و یا به بیان دیگری از سازمان بیرون رانده می شود.  

حزب توده  هم پس از کودتای ۲۸ مرداد،  در تدارک عملیات چریکی، رفقای حزبی را  به سراغ  آذربایجان،  کوردستان، خراسان، یا گیلان که  پیشینه ی مبارزاتی و زمینه ی مبارزه مسلحانه  چریکی دارند، نمی فرستد  و خسرو روزبه و دو تن دیگر را برای بررسی زمینه ی جنگ پارتیزانی  به میان ایل قشقائی روانه می نماید. ایلی که در آن دوره هنوز تحت فرمان خان ها و روسای ایلی است و هم کاری آنان با یک حزب مخالف نظام خان خانی  را،  پیشاپیش باید منتفی  داتست. اما  حزب توده، در تهران،  دست اندر  کار تهیه نارنجک و گردآوری سلاح و مهمات می شود،  بدون این که بتواند ابتکار عمل نظامی مشخصی داشته باشد  زیرا حزب توده با ترکیب سازمانی آن چنانی،  برای چنین کاری ساخته نشده است و هر چند توسط سازمان افسران در فرودگاه قلعه مرغی تهران دست به خراب کاری زده،  به یک یا دو  هواپیمای نظامی  آسیب جدی می رسانند و در بندر بوشهر یک  کشتی نیروی دریائی را به آتش می کشند اما این عملیات، بیش تر  برای روحیه بخشیدن به بقایای نیروهای حزبی است  که در مسیر سقوط آزاد با سر فرود می آیند.  

  پیشینه ی گروه های هوادار مشی مسلحانه آشکار می سازد که چرا،  این مشی به نام فدائی و مجاهد ثبت است. در ثبت این واقعه ی تاریخی، به نام مجاهد و فدائی، این حقیقت نهفته است  که دیگر جریان های مشابه در ادامه کاری اقدام نظامی یا چریکی  ناکام می مانند و به جائی نمی رسند اما سازمان چریک های فدائی و مجاهدین خلق با وجود بازداشت بنیان گذاران خود و تلفات سنگین اولیه  و خون ریزی های مداوم، به زودهنگامی دیگران از پای در نمی آیند  و  در کاربرد سلاح  و تداوم  مشی مسلحانه، هر چند در مقیاسی کوچک، در  درگیری با نیروی مسلح رژیم،  پای داری به خرج  می دهند و اگر حساب ترورها را هم کنار بگذاریم و عملیات مسلحانه قلم داد ننمائیم، مقاومت مسلحانه، در خانه های تیمی و یا در درگیری های خیابانی، در برابر یورش نیروهای امنیتی و انتظامی شاخص تاکتیک نظامی در این دوره است. .       

تداوم مشی چریکی

سازمان مجاهدین خلق  پس از بازسازی خود در چند ماهه ی نخست پس از انقلاب، در جریان اشغال سفارت آمریکا در تهران،  به بهانه ی مبارزه با امپریالیسم، یک سازمان ویژه ی نظامی به نام «میلیشیا» ایجاد می کند،  سلاح هایی را که توسط هواداران از پادگان ها و کلانتری ها غارت شده،  جمع آوری و اختفا می نماید، هزاران نوجوان دختر و  پسر  دانش آموز، دانش جو و دیپلمه ی بی کار را  در اردوهای کوتاه یکی، دو روزه، آموزش سیاسی ــ نظامی داده، شمار درخور توجهی را در پوشش ازدواج های تشکیلاتی و  زوج های جوان و یا در ترکیبی  از خانواده ی سنتی پدر و مادر با فرزندان نوجوان  در خانه های تیمی سازمان می دهد  و  به پشتوانه ی این سازمان دهی  و  این کمیت درخور توجه است که در جریان درگیری های سال شصت و  شصت و یک،   جدای از بهره برداری از عوامل نفوذی خود در دست گاه های دولتی،  که ضربات سنگینی بر  پیکر رژیم وارد  می سازد  و  شمار چندی از چهره های سرشناس  رژیم را از پای در می آورد؛   می تواند در سطح شهرهای بزرگ،  راه پیمائی های  موضعی و یا  مسلحانه به راه اندازد  و در  یک دوره ی کوتاه دو ماهه، یک بار در سال شصت و بار دیگر در سال شصت و یک، روزانه  ده ها  فقره عملیات ترور داشته باشد. یعنی تحقق حد اعلای رویای رفقای فدائی و مجاهد در دوران شاه!

سازمان مجاهدین با بهره برداری از عوامل نفوذی خود می تواند در هفت تیرماه سال شصت،   بیش از صد تن از گرداننده گان حزب جمهوری اسلامی و نماینده گان مجلس و از جمله بهشتی شخصیت مقتدر  و با نفوذ جمهوری اسلامی را با یک بمب انفجاری از پای در آورد و دو ماه دیرتر،  محدعلی رجائی و محمدجواد باهنر،  رئیس جمهور و نخست وزیر وقت   را در کاخ نخست وزیری به این سرنوشت گرفتار سازد.  با این وجود،  ناکام از توده ای کردن مبارزه،  کاری از پیش نمی برد و  در تجربه در می یابد که با این شیوه ی عمل، نمی توان  توده های ناراضی  را برای مبارزه ی مسحانه،  یا مسالمت آمیز  با  رژیم جمهوری اسلامی  به میدان آورد و به ناچار بقایای نیروهای خود را به خاک عراق می کشاند تا به سازمان دادن یک نیروی نظامی و  ارتش کوچک کلاسیک، با  یورش نظامی از مرزهای غرب کشور، آماج های خود را پی گیری نماید.

 لازم به یادآوری است در شرایطی که مجاهدین در ماه های شهریور و مهر سال شصت و یک،  تحت عنوان حمله به سرانگشتان رژیم،  روزانه ده ها نفر  از   پاس داران اهل محل،  پینه دوز و کفاش،  بقال سر کوچه  و حزب الهی  با ریش و پشم  را بی هدف به گلوله می بندند؛  کارگزاران رژیم  در سپاه پاس داران  و دادستانی انقلاب،  با اجرای برنامه ی ضربتی مالک و مستاجر، دایر بر  موظف ساختن صاحب خانه ها برای ثبت مشخصات خود  و مستاجر  یا مستاجران شان  در کمیته های محل، نیروهای فعال این سازمان، آن چنان  به تنگنا می افتند  که  خود  داوطلبانه،  بقایای خانه های تیمی را در تهران و شهرستان های بزرگ و کوچک برچیده،  با یاری حزب دموکرات کوردستان، خود را به عراق برسانند.

 بیان این تجربه ی پس از انقلاب به این سبب  لازم آمد تا نشان داده شود  که تاکتیک نظامی مبتنی بر ترور مهره های یک  رژیم  و سبک کاری این چنین،  و شیوه ی مبارزه ی جدا ازتوده ها،  بر فراز مبارزه ی طبقاتی این چنین، هرگز  ره به جائی نمی برد  و شهرها، جدای از این که  کوچک باشند، یا  بزرگ،  جای گاهی برای  تداوم جنگ چریکی بلندمدت نیستند.

تجربه ی ناکام اتحادیه کمونیست ها، در استقرار  چند ماهه ی نیروی آموزش دیده ی نظامی خود در جنگل های مازندران و یورش نظامی به شهر آمل  و بستن جاده ی هراز بر روی نیروی اعزامی رژیم در بهمن ماه سال شصت،  اگر چه عملیاتی بود به سهم خود با شکوه، و برخوردار  از توان مندی  و ظرفیت جنگی یک  نیروی  رزمنده  و جسور،  اما چون نتوانست پشتیبانی مردمی کسب کند  و  به پشتوانه ی توده ای، در برابر نیروهای اعزامی رژیم از دیگر نقاط پای داری به خرج دهد، با شکستی سنگین،  تلفاتی جبران ناپذیر بر جای گذاشت و نشان داد که این شیوه ی مبارزاتی را نمی توان بر توده ها تحمیل ساخت و تمام مشکل مشی چریکی و ناکامی آن در ایران، در همین نکته نهفته است. کاربرد سلاح بر فراز سر توده ها،  زیرا تجربه ی چند دهه ی گذشته نشان داده است  که توده ها شیوه ی مبارزاتی خود را، خود گزین می نمایند و شیوه ی ویژه ای  را نمی توان بر آنان تحمیل ساخت.  

 عملیاتی چریکی در شهر، تنها در پیوند با یک جنبش سراسری  و تداوم کارزار  در کوه، روستا و جنگل، آن هم   به صورت ضربتی،  و در یک برش کوتاه زمانی،   یعنی  در دوره ی اعتلای انقلابی، در این کشور و یا آن کشور،  و تحت شرایط ویژه  می تواند  کارساز باشد؛  اما به عنوان تاکتیکی برای به میدان کشیدن توده ها بردی ندارد. شاید بتوان در شهرها،  دست به تخریب زد  و مردم بی گناه و بی دفاع را دود کرد و به شیوه ی احزاب ارتجاعی  اسلامی افغانستان، جلال آباد و کابل را به موشک بست. یا به شیوه ی کنونی  جریان های بنیادگرای اسلامی از نوع طالبان، اخوان ال مسلمین،  ال قاعده، شباب، بوکوحرام و داعش، خرد و کلان را به آتش کشید و موگادیشو،  بغداد و حلب  را به ویرانه ای مبدل ساخت و در پرتو آن،  حکومت طالبانی  از نوع جمهوری اسلامی ایران، طالبان افغانستان، سعودی، سودان و یا ... برپا ساخت   اما نمی توان از  آن انقلاب رهائی بخش خلقی یا کارگری ساخت!

 ارزیابی از ساخت سیاسی، اقتصادی کشور 

در پیوند با برپائی یک جنبش چریکی در ایران  و تداوم جنگ مسلحانه ی آزادی بخش، در دوران رژیم شاهنشاهی،  دو دیدگاه در میان هواداران این خط مشی خودنمائی دارد.  دیدگاهی که به پی روی از مشی چینی ها،  ساخت کشور ایران را  نیمه مستعمره ــ  نیمه فئودال ارزیابی می کند،  تضاد عمده را تضاد خلق با امپریالیسم  و پای گاه فئودالی اش می داند و  حل تضاد اساسی  را بر محور طبقاتی، پایان دادن بر ستم فئودالی دانسته،  حل این تضاد  را در گروه حل تضاد بنیادی مالکیت بر زمین و آزادی دهقانان از قید اسارت فئودالی بر می شمرد!

این مشی بر  آن است که  با تکیه بر نیروی اصلی انقلاب که دهقانان هستند،  جنگ دهقانی درازمدت  به رهبری حزب کمونیست  و  تداوم جنگ در روستا،  به عنوان  آماج  کاربردی یا استراتژیکی  و محاصره ی شهرها،  توسط روستاها، در انقلاب محوریت دارد  اگر چه هواداران این خط مشی،  دو  تجربه ی ناکام  گروه معینی، شریف زاده در کوردستان و شورش قشقائی ها در فارس را پشت سر  می گذارند،  اما تا انقلاب سال پنجاه و هفت و ده ها سال پس از آن، هم چنان بر درستی مشی خود پافشاری می نمایند.   

 دو دیگر دیدگاه،  دیدگاهی است که در پرتو اصلاحات نیم بند ارضی در دهه ی چهل،  مساله فئودالیسم  در ایران را،  با توجه برچیده شدن  بساط خان خانی،  و گسترش اقتدار نظامی، سیاسی  و اقتصادی دولتی به روستاها،  پایان یافته تلقی نموده،  ساخت طبقاتی جامعه ی ایران را  از نوع  سرمایه داری،  اما با خصلت وابسته گی به سرمایه ی جهانی، سرمایه داری وابسته (کمپرادور) ارزیابی می نماید.

 این دیدگاه  با برجسته ساختن  تضاد کار و  سرمایه،  در برابر تضاد دهقان ــ فئودال،  یا  ارباب و رعیت،   نیروی اصلی انقلاب را کارگران و زحمت کشان شهری می داند و به  بیان روشن تر،   تبلیغ مسلح در شهرها،  و نه جنگ دهقانی دراز مدت در کوه  و  روستا!  

طیف گسترده ای از  دانش آموخته گان و دانش جویان وابسته به کنفدراسیون دانش جوئی برون مرزی بر محور سازمان انقلابی،  و  سازمان توفان، دو جریانی که در پی بروز اختلاف ایدئولوژیکی چین و شوروی در دهه ی شصت میلادی،  از حزب توده جدا می شوند؛  به پی روی از مشی چینی، دیدگاه نخست را نماینده گی می کنند. حزب رنجبران به عنوان وارث سازمان انقلابی، هم چنان که اشاره شده تا دو دهه پس از انقلاب هم چنان در اسناد انتشاراتی خود از  بینش سه جهانی مائو، که گسترش این بینش به تمام کره ی خاکی است  دفاع می کرد.

در این دوره، یعنی دهه ی پایانی رژیم شاه،  دو جریان جدی درون کشور،  یعنی سازمان چریک های فدائی  و سازمان مجاهدین خلق،  دیدگاه  دوم را نماینده گی می کنند!  در این میان سازمان مجاهدین خلق اگر چه فاقد اثری در باره ی ساخت اجتماعی  جامعه است،  اما از آن جا که به نیروی مذهبی شهرنشین تکیه  دارد  و انجمن های اسلامی دانش گاه ها و  جلسات (نشست های)  تفسیر قرآن در  مساجد  و حسینیه ها را حوزه ی یارگیری  خود می داند،  از همان بدو امر،  نیرو  و فعالیت خود  را در شهرهای بزرگ و به ویژه در تهران ، مشهد، شیراز، اصفهان  و تبریز متمرکز می سازد.   اما به وارونه  سازمان مجاهدین،  در میان رفقای  فدائی،  بحث و گفت گو بر سر اهمیت روستا و روستائیان و چشم انداز جنگ دراز مدت تا چندی ادامه دارد.

در پیوند با بهره برداری از روستا و کوه، پس از شکست سیاه کل،  یک تیم  چهارنفره از رفقای فدائی به سرپرستی دکتر چنگیز قبادی به قصد شناسائی جنگل های مازندران در تابستان پنجاه،  راهی چالوس می شود که  بازداشت دو تن از آنان و فرار دو تن دیگر را با خود دارد  و  بار دیگر در سال های  پنجاه و دو، پنجاه و سه،   شناسائی روستاهای لرستان به سرپرستی دکتر هوشنگ اعظمی در دستور کار قرار می گیرد که با جان باختن دکتر اعظمی و بازداشت شماری از تیم روستا به جائی نمی رسد. به این ترتیب در ده ساله ی پایانی رژیم شاه که تکیه بر سلاح،  و کاربرد سلاح برای بیداری توده ها،  و به میدان کشانیدن توده ها،  برای  سرنگونی نظام حاکم بر ایران در مرکز ثقل مباحثات ایدئولوژیکی جریان های مسلحانه  قرار دارد،   یک گفتمان مهم،   جنگ چریک شهری است و گفتمان دیگر،  جنگ بلندمدت دهقانی در روستا،  و به پی روی از مشی سه جهانی مائو تسه دون،  محاصره ی شهرها توسط روستاها!

 در این دوره  چریک های فدائی خلق اگر چه جنگ بلند مدت دهقانی را رد می کنند؛  اما باور دارند  که مبارزه آزادی بخش مردم ایران، مانند مبارزه آزادی بخش مردم چین،  تنها از کانال مبارزه ی مسلحانه تحقق خواهد پذیرفت و مبارزه ی آزادی بخش مردم ایران، هم چون مبارزه ی آزادی بخش مردم  چین،  بلند مدت خواهد بود!  به بیان دیگر، استراتژی   یا هدف کاربردی چریک های  فدائی خلق،  جنگ چریک شهری دراز مدت است،  و نه قیام توده ای یک باره،  و  زودگذر توده های شهرنشین،  با  تظاهرات خیابانی و اعتصابات سیاسی فلج کننده ی کارگران و کارکنان بخش دولتی و خصوصی  و زحمت کشان شهر و روستا!

تلاش برای گسترش جنگ چریک شهری،  و جنگ چریکی بلندمدت  در شهرها،   مانند  گسترش جنگ در کوه و روستا و تداوم جنگ بلندمدت در روستا،  ناکام می ماند  و  هرگز جامه ی عمل نمی پوشد،  زیرا نه آرایش طبقاتی ایران در این برش تاریخی،  مناسب این شیوه ی مبارزه است  و نه فرهنگ حاکم بر جامعه ایرانی،  به  این مشی  از  مبارزه،  امکان تداوم و پیش روی می دهد.  در نتیجه،  نه رژیم شاه  در پرتو جنگ چریک شهری و ترور شماری از مهره های پلیسی و امنیتی اش از پای در می آید  و یا حتا آسیب جدی  می بیند،  و نه اقدامات شبه مسلحانه،  و ترورهای دوره ای  که هر از  گاهی انجام می گیرد،  و یا پخش اعلامیه به شیوه ی بمب های انفجاری که بیش تر به طرقه بازی شباهت دارد،  می تواند زمینه ساز بیداری توده ها و برپائی یک  حزب انقلابی توده ای برای سامان دادن و به سرانجام رساندن  انقلاب باشد!

 بی گمان شیوه ی مبارزه ی چریکی  و  ترور شماری از مشاوران عالی رتبه ی نظامی آمریکا،  در سرنوشت رژیم  شاه موثر می افتد،  اما نه مستقیم و بی واسطه،  که غیرمستقیم و با واسطه!  و در  پبوند با واکنش  رژیم شاه  و مشاوران آمریکائی، بریتانیائی اش،  در تغییر موضع  نسبت به  نیروهای مذهبی و  میدان دادن به جریان های مذهبی  ضد کمونیست! و در پرتو تعدیل این سیاست، نسبت به روحانیت و ارتجاع مذهبی، سرکوب خشن تر جریان های غیرمذهبی و مذهبیون سکولار، تشدید دامنه ی سانسور و پس از غلبه بر سازمان های چریکی، به اجرا در آمدن سیاست جیمی کراسی!

حزبیت  و  مشی چریکی

با وجود مطرح شدن مبارزه ی مسلحانه به عنوان حربه ای تاکتیکی،  و  تاکتیک مسلحانه،  در خدمت استراتژی بلندمدت سرنگونی،  در میان همه ی تلاش گران سیاسی،  از هر گروه  و دسته ای،  گفتمان حزبیت و نقش حزب و حزبیت،  برای رهبری انقلاب و براندازی رژیم شاه، خواه به شیوه ی مسلحانه،  و خواه به شیوه ی غیرمسلحانه، محوریت دارد.

  حزب توده، که در پی ضربات پلیسی پس از کودتای ۲۸ مرداد،  راه زوال می پیماید  و  بیش از دو دهه،  تنها  از جانب یک گروه تبعیدی برون مرزی نماینده گی می شود،  نخستین جریانی است  که از موضع حزبی،  و  به عنوان حزب تراز نوین طبقه  کارگر ایران،  مشی چریکی و تبلیغ مسلح  را، مشی جدا از توده ها و مشی انحرافی ارزیابی نموده،  خود را هم چنان،  حزب  کارگران و زحمت کشان ایران دانسته،  همه گان و  از جمله  هواداران مشی چریکی  از هر دو جریان  فدائی و مجاهد را به پی روی از مشی خود فرا می خواند.

 دو جریان مائواندیشه، سازمان انقلابی و توفان هم اگر چه به جنگ دهقانی آزادی بخش باور دارند،  اما یکی از آن ها، یعنی سازمان انقلابی،  تشکیل حزب پرولتری را بر آغاز عملیات نظامی مقدم می داند  و  دیگری،  یعنی سازمان توفان، احیای حزب پرولتری ایران را، زیرا به وارونه سازمان انقلابی،  که حزب توده را از بدو بنیان گذاری،   حزبی خرده بورژوائی  و دنباله رو. اتحاد شوروی ارزیابی می نماید،  رهبران  توفان، قاسمی و فروتن،  که هر دو از رهبران پیشین حزب توده هستند، باور دارند که  حزب توده در  دهه ی  پیش از کودتای سال سی و دو و دهه ی پس از آن، حزب پرولتری بوده است و با پی روی کمیته مرکزی از مشی رویزیونیستی خروشچفی، موضع پرولتری خود را از دست داده است.

جالب توجه این که سازمان انقلابی، منتقد سیاست رسمی حزب توده،  در و ابسته گی به اتحاد شوروی پیشین، خود همین نقش را در پیوند تنگاتنگ با چینی ها بازی می کتد و انگار که تفاوتی است مابین این دو قطب مدعی سوسیالیسم، که پی روی کورکورانه از یکی از آن ها ننگ است و  دنباله روی از دیگری افتخار!

چریک های فدائی خلق،  که از بدو شکل گیری،  با همه ی جریان های مدعی تشکیل حزب،  مرزبندی دارند  و  اندیشه ی تقدم مبارزه ی حزبی،  به مبارزه ی مسلحانه را،  اندیشه ای اپورتونیستی و گوشه ی عافیت گزینی قلم داد می کنند  و سازمان مجاهدین خلق را هم  که مانند آن ها پی رو مشی مسلحانه است،  سازمانی خرده بورژوائی می دانند؛  سازمان مسلح  خود را حزب کمونیست آینده می دانند.  حزبی که در بدو امر، نه از جانب کارگران، که  از جانب روشن فکران انقلابی مسلح،  نماینده گی می شود و با توده ای شدن مبارزه ی مسلحانه و پیوستن کارگران و زحمت کشان به  سازمان مسلح،  سازمان مسلح توده ای،  به حزب سراسری رهبری کننده ی انقلاب مبدل خواهد شد.

 رهبران اولیه سازمان مجاهدین خلق هم چنین برداشتی دارند  و تشکل خود را، حتا در دوره ای که هنوز نامی بر آن ننهاده اند،  سازمان پیش رو  انقلاب و هدایت گر مبارزه در جامعه تلقی نموده،  ایدئولوژی التقاتی خود را که برداشتی است از اسلام سنتی و ایده های  شبه مارکسیستی،  خط راه نمای مبارزه می دانند. بی گمان  این تلقی  از نقش سازمان و رسالت آزادی بخش آن است که  با یک تلنگر ایدئولوژیکی در هم می ریزد

آگاهی بر ناکارآمدی ایدئولوژی التقاطی، دایر بر  بی تفاوتی کارگران و زحمت کشان نسبت به سرنوشت آن یعنی  سازمان مجاهدین خلق است که بخشی از رهبری وقت را بر آن می دارد تا  با منشی کودتاگرایانه در پی حذف ایدئولوژی مذهب و جای گزینی آن با ایدئولوژی،  به باور خود ناب مارکسیستی بر آید و چون این تغییر ایدئولوژی و این شیوه ی تغییر هم  کارساز نمی افتد،  سرانجام گره اصلی،  یعنی مشی چریکی،  و مشی مبارزاتی جدا از توده ها،  نمایان تر شده،  بخش م ل  با کنار نهادن مشی چریکی،  یک بار دیگر تغییر موضع می دهد و به کار سیاسی و کار در میان کارگران روی می آورد.

مجاهدین مارکسیست  پس از این تغییر موضع دوباره،  زیر فشار  بخش اصلی مجاهدین،  ناچار می شوند که  از عنوان مجاهدین هم صرف نظر کنند،  اما  پس از  رها ساختن آخرین یادگار دوران چریکی،  و گزین عنوان "سازمان پیکار در راه رهائی طبقه کارگر"،  جمهوری اسلامی به نامبارکی  از راه می رسد و این سازمان  نوپا، زیر ضربات پلیسی  جمهوری اسلامی،  با شکستی فاحش تر از دوران چریکی از صحنه ی مبارزه ی سیاسی کشور حذف می شود  اما در همان اندک زمان دوران نیمه دموکراتیک و بهار زودگذر انقلاب،  می توانند در میان جوانان، کارگران و زحمت کشان،  از رشد در خور  توجهی برخوردار باشند!

 

تئوری مشی

چریک های فدائی خلق در عین حال نخستین جریانی هستند که مشی  چریکی،  و مشی  مبارزه به شیوه ی جنگ چریک شهری،  یا تبلیغ مسلحانه در شهر را  تئوریزه می کنند.  استدلال اولیه ی آنان که در  انتقاد به جزوه ی کوچک "تئوری بقاء"،  نوشته ی خسرو روزبه است،  تحت عنوان "رد تئوری بقاء"  توسط امیرپرویز پویان قلمی می گردد. رفیق پویان در این نوشته،  کاربرد سلاح را فراتر از دفاع شخصی،  در موضع تغرض و با کاربرد  تعرضی،  تئوریزه می نماید.  جوهر استدلال پویان،  بر محور شکستن دو مطلق دور می زند؛  به این اعتبار که قدرت حکومتی مطلق است و ترس توده ها هم مطلق!

 بنا بر استدلال وی، روشن فکر انقلابی،  با وارد آوردن ضربات نظامی بر پیکر حاکمیت،   دست به تبلیغ مسلحانه می زند و با اقدام نظامی خود،  هم آسیب پذیری حکومت را نشان می دهد،  که چندان هم قدرقدرت نیست و  توان جلوگیری از ضربات وارده را ندارد،  و هم این که  به توده ها نشان می دهد که آنان  توان ضربه زدن به حاکمیت را دارند  و  با این تاکتیک،  می توان ترس توده ها را به تدریج از میان بر داشت.

 توده ها آن گاه که شاهد باشند،  رژیم به آسانی  آسیب پذیر است و می توان بر پیکر آن ضرباتی وارد ساخت،  خود قدم  به میدان می گذارند.  اما رفقای فدائی به زودی دریافتند که این استدلال آنان  چندان پایه اصولی محکمی  ندارد. نخست این که ترس توده ها،  آن چنان که آنان می پندارند،  مطلق نیست و در  بطن جامعه،  اعتراضات کارگری و دهقانی،  کم و بیش جریان دارد و این جا و آن جا به وقوع می پیوندد.  مزد بگیران و کارکنان بخش دولتی و خصوصی از حقوق قانونی خود کم و بیش  دفاع می کنند. دانش جویان،  و به ویژه دانش جویان دانش گاه های بزرگ،   چندان آرام  و ساکت نیستند و قدر قدرتی رژیم،  مانع از حرکت های  صنفی یا  سیاسی آنان نمی شود. به همین سبب،  نوشته ی  تکمیلی دیگری انتشار دادند تحت عنوان "مبارزه مسلحانه، هم استراتژی، هم تاکتیک" به قلم  مسعود احمدزاده!

رفیق احمدزاده  با ارزیابی درستی از زیر ساخت اقتصادی ــ اجتماعی کشور،  با اشاره به  دگرگونی هایی که در پرتو اصلاحات ارضی پدید آمده،  تحول  اقتصادی ــ اجتماعی  جامعه،  و تغییر ساخت طبقاتی و حاکمیت سیاسی،  از فئودالی،  به سرمایه داری و  نقش اقتصادی بورژوا ــ بوروکراتیک و سرمایه داری وابسته را محرز می داند. بر اساس  این  ارزیابی،  تضاد اساسی جامعه ی را، تضاد کار و  سرمایه ارزیابی نموده، هژمونی را از آن بورژوا بوروکراتیک وابسته می داند!  تضاد اساسی در جامعه، تضاد  کار و سرمایه است  و  نه  تضاد ارباب  و  رعیت!  و هژمونی فئودال ها و اربابان زمین دار!

بر اساس این ارزیابی، هزمونی اقتصادی  از آن بزرگ سرمایه داران وابسته  و لایه ی بالائی بوروکراتیک کشوری و لشکری وابسته به امپریالیسم است،  با نقش برجسته  و سرکرده گی  امپریالیسم آمریکا و  نقش شاه به عنوان نماینده  طبقه ی جدید و نوخاسته ی بورژوازی در صدر آن و نه شاه به عنوان نماینده ی  زمین داران بزرگ و یا فئودال های وابسته!

بدون تردید جا انداختن این ارزیابی  از ساخت جامعه ایران، گامی بود اساسی، آن هم در دوره ای که  شمار زیادی از روشن فکران جهان،  هنوز  در تب و تاب انقلاب فرهنگی چین و اندیشه مائو می سوختند  و طیف گسترده ای از روشن فکران و کنش گران سیاسی ایرانی هم از این تب و تاب بر کنار نبودند.

اما استدلال هائی که  رفیق احمدزاده در ضرورت کاربرد تاکتیکی سلاح ارائه می دهد،  با این ارزیابی وی از  زیرساخت  اقتصادی کشور و ساخت قدرت سیاسی، هم آهنگی چندانی ندارد و آن اندازه  نا هم خوان است که  به زودی از درون  سازمان به چالش کشیده می شود، تا چه رسد به رقیبان سیاسی و مخالفان مشی مسلحانه!

اگر نظام یک کشور، سرمایه داری است و  وجه بالنده  و محوری  تضاد در جامعه ی سرمایه داری، تضاد کار و سرمایه است،  و مبارزه ی اصولی  بین کارگران  و سرمایه داران  و رژیم  حافظ  منافع  سرمایه داری وابسته در جریان است،  دیگر  چه ضرورتی دارد که  کارگر آگاه و پیش رو؛  کارگری که می تواند در محیط کار و زنده گی خود، در کوی کارگران،  در درون کارخانه  و یا کارگاه،  سازمان دهنده مبارزات  کارگری و مروج ایده های سوسیالیستی باشد، صحنه  اصلی مبارزه را ترک  نموده، خود را در خانه های تیمی یا شخصی  منزوی  ساخته،  به هنگام درگیری و یا رو در  رو شدن اتفاقی با پلیس،  با آخرین فشنگ به خود شلیک کند  و اگر هم مسلح نیست،  سیانور زیر زبان اش را فروبرده،  بنا بر الزام چریکی،  به زنده گی و مبارزه ی سیاسی  خود پایان دهد  و از این نا هم خوان تر،  نادیده گرفتن نقش مبارزه ی طبقاتی کارگران است  در کنار مبارزه ی  چریکی، نکته ی مهمی. که مورد توجه رفیق بیژن جزنی قرار می گیرد.

تقابل مارکسیستی  

رفیق احمدزاده  اگر چه خود را مارکسیست ــ لنینیست می داند  و در مارکسیست ــ لنینیست بودن وی جای تردیدی  نیست  و  وی هم چون شمار زیادی از دیگر رفقای فدائی،   در  جریان بازجوئی،  و  در برابر دادرسان دادگاه نظامی،  با بانک رسا،  از ایدئولوژی جهان شمول مارکسیسم  لنینیسم دفاع می کند،  اما  بیش از آن که از مارکس،  لنین،  روزالوکزامبورک و ...     الهام گرفته باشد،  تحت تاثیر جزوه ی  انقلاب در انقلاب رژیس دوبره است،  که سنخیت چندانی  با مارکسیسم، لنینیسم،  مبارزه ی طبقاتی  و کار در میان کارگران و جهت دادن به مبارزه ی طبقاتی  کارگران  و زحمت کشان  برای رسیدن به سوسیالیسم ندارد و  بی جهت هم نیست که استدلال همه مخالفان مشی چریکی،  از حزب توده،  تا خط  سه و خط چهار،  بر محور همان استدلال های لنین دور می زند،  در اثر جاودانه اش به نام  "چه باید کرد" و  در رد تئوری نارودنیک های روس،   که لنین مشی آنان را چپ روانه، غیرپرولتری، شتاب زده، خرده بورژوائی  و ناکارآمد می داند.  

نارودنیک های روس  که به وارونه ی چریک های فدائی و مجاهد زمان شاه،  یک جریان توده ای گسترده هستند، حتا  به مراتب، گسترده تر و با نفوذتر،  از وضعیت  مجاهدین پس از انقلاب، زیرا ورای بار توده ای به اعتبار سازمان یابی چریکی، از چنان  توانائی  عملیاتی برخوردارند که می توانند  شخصیت های مهمی،  از جمله تزار،  و  وزیر کشور روسیه را هم ترور کنند.   

رفقای فدائی و مجاهد،  در پیوند با توده ای شدن مبارزه ی مسلحانه،  بیش از آن که به تجربه تاریخی چین، ویتنام و یا حتا ال جزایر و کوبا توجه داشته باشند و در تدارک جنگ جبهه ای  و ایجاد  مناطق آزاد در شرایط توازن قوا باشند، در رویای شیرین جنگ چریک شهری و گسترش دامنه ی جنگ چریک شهری، به آمریکای لاتین  نظر دارند،  به مونته ویدو،  پایتخت کشور کوچک اوروگوئه،  و چریک های توپاماروس،  که در یک دوره ی کوتاه مدت،   در شهر حضور فعال نظامی دارند و بی جهت هم نیست که برادران مجاهد از شهر چریکی مونته ویدو دم می زنند و رفقای فدائی،  در اوج توانائی خود در سال پنجاه و سه،   تجربه ی توپاماروس ها را ترجمه می کنند.  حال آن که "ارنستو چه گوارا" و "فیدل کاسترو"،  در مبارزات کشورهای آمریکای لاتین،   نه به جنگ چریک شهری و مدل توپاماروس ها،   که به مدل کوبا و  جنگ دامنه دار در کوهستان های "آند" دل بسته بودند؛ آن جا که چه گوارا در بلیوی آغاز می نماید.  جریانی که در تداوم خود بر سرنوشت سیاسی شمار چندی  از کشورهای آمریکائی از پرو،  بلیوی،  کلمبیا، گواتمالا، السالو ادور و نیکاراگوئه ایفای نقش دارد.

هر زمان که تئوری با عمل در تضاد می افتد،  بی گمان می بایستی در درستی تئوری تردید نمود، در پی  تجدید نظر در آن برآمد  و متناسب با شرایط زمانی ــ  مکانی و بازیافته های تازه،  به  بازسازی، نوسازی  و دگرگونی آن پرداخت،  که به گفته ی لنین، درخت زنده گی سبز است و تئوری آبی!

مقوله ی چریکی و مشی چریکی هم از این حکم عام برکنار نیست.  ناکامی چریک های فدائی خلق و  مجاهدین،  در توده ای کردن نبرد مسلحانه،  و  ناتوانی هر کدام از آنان،   در جلب و جذب بخشی از کارگران پیش رو، حتا ناتوانی آنان،  در  جلب و جذب،  شمار بیش تری از  روشن فکران و دانش آموخته گان دانش گاه های درون مرزی و برون مرزی،  آنان را وامی دارد  تا در  زمینه تئوری دست به کنکاش و بازسازی زده،  به انتقادات روز افزون از مشی خود، پاسخ دهند  انتقاداتی که روز به روز دامنه تر شده،  بر تردیدها می افزاید  و  دامنه ی  این انتقادها،  خود سدی است،  در راه  پیوستن نیرو  یا ورود نیروهای تازه نفس برای  جبران تلفات وارده  و جای گزینی کادرها،   برای سازمان هایی که با خون ریزی مداوم دست به گریبان اند!

اگر چه رفقای فدائی،  به اعتبار فزونی  شمار نسبی خود  در زندان ها،  و در ائتلاف با سازمان مجاهدین خلق، می توانند هواداران مشی مبارزه ی توده ای،  یا سیاسی کارها  را،  در زندان ها منزوی ساخته،  خود به تنهائی در میان دانش جویان زندانی که به جرم شرکت در تظاهرات دانش جوئی در بازداشت به سر می برند،  عضوگیری کنند،  اما در درون جامعه از چنین امکانی برخوردار نیستند و توانائی  چنین مانوری را ندارند و انتقاد جدی به مشی چریکی، از جانب سیاسی کارها، به زودی اوج می گیرد.  به ویژه آن که حزب توده،  با بهره مندی از  "رادیوی پیک ایران"  و "صدای ملی"،  که در درون کشور و در میان روشن فکران شنونده گان زیادی  دارد؛  کارزار گسترده ای را علیه این مشی به راه  می اندازد  و هر دو جریان چریکی   را  به پاسخ گوئی وامی دارد.

 مخالفت حزب توده با مشی چریکی در ایران، معنائی فراتر از نقش یک  حزب کوچک  تبعیدی  دارد،  زیرا به بیان دیگر،  مخالفت حزب توده با این شیوه ی مبارزه، مخالفت اتحاد شوروی و کشورهای اردوگاه سوسیالیستی هم  تلقی می شود  و  در نتیجه، هر دو جریان چریکی،  روی پشتیبانی احتمالی کشورهای اردوگاهی از چنین حرکتی،  و دریافت کمک مالی و نظامی احتمالی از آنان نمی توانند  حساب کنند! آن هم در دوره ای که همه ی جنبش های مبارزاتی و جبهه های آزادی بخش، هر کدام به نوبه ی خود از پشتیبانی یکی یا هر دو قطب کمونیستی برخوردارند و در این دوره  حزب توده که نقش چندانی در مبارزات درون کشور ندارد، از پشتیبانی همه جانبه ی اتحاد شوروی و  دیگر کشورهای اردوگاه سوسیالیستی برخوردار است  و طیف مائواندیشه و پروچینی، از پشتیبانی چین و آلبانی!  

هر چند پاسخ  چریک های فدائی خلق، در بدو امر  با  دشنام های سیاسی رایج،  و تکرار واژه هائی،  چون حزب خائن، اپورتونیست های بی عمل، فراریان از مبارزه   و غیرو هم راه است،  اما حزب توده با استناد به چه باید کرد لنین در رد تئوری نارودنیک ها و بی تاثیر بودن ترور شخصیت ها،  در نظام سیاسی یک کشور،  مشی چریکی و چریک ها از هر دو جریان  فدائی و مجاهد را در برابر پرسش های جدی قرار می دهد؟

 پرسش هائی جدی و  اساسی،  که بیش از آن که از جانب حزب توده و یا هر کس و هر جریان دیگری مطرح باشد؛ در درون  و  برای خود رفقا هم باید مطرح باشد و البته که  مطرح است.

آیا مشی چریکی در چارچوب بینش مارکسیست لنینیستی است؟ پس چرا این شیوه از مبارزه، جواب گوی مساله ی جذب توده ها نیست و  توده ها را به میدان نمی آورد و دست کم بقای سازمانی را هم تامین نمی کند؟  چرا کارگران و زحمت کشان نسبت به سازمان های مسلح بی تفاوت اند؟  و چرا مبارزه ی مسلحانه،  توده ای نمی شود؟ چرا  چریک هم چون ماهی در آب نیست و چرا جلوی ضربه های پلیسی را نمی توان گرفت؟ و  پرسش های دیگر!

نوشته ی بیژن جزنی،  تحت عنوان  "چه گونه مبارزه مسلحانه توده ای می شود" و آغاز عملیات چریکی، آغاز انقلاب نیست،  بی گمان پاسخی است برای برخی از این پرسش ها! و تلاش برای گشودن برخی از این گره گاه ها، با کار در میان توده ها و به ویژه در میان کارگران!

تشدید خفقان  و مشکل مالی

بنا بر ارزیابی رفیق احمدزاده، شرایط عینی انقلاب در ایران آماده است و تنها شرایط ذهنی فراهم نیست که توده ها وارد میدان شوند و دست به انقلاب بزنند. روشن فکر انقلابی،  البته به خوان چریک،  با تداوم عملیات مسلحانه،  شرایط ذهنی را برای مشارکت توده ها در نبرد رهائی بخش طبقاتی فراهم  می سازد و با تامین شرایط ذهنی،  در پرتو کاربرد سلاح،  انقلاب روی خواهد داد،  و به بیان دیگر،  آعاز مبارزه ی مسلحانه، آغاز انقلاب است.  اما عملیات چریکی  و مشی مسلحانه،  نه شرایط ذهنی را برای انقلاب آماده می سازد و نه هیج کدام از دو مطلق ادعائی را از سر راه بر می دارد.

ارزیابی رفقای  چریک فدائی این است که شرایط پلیسی ــ اختناقی حاکم بر  کشور  را  تنها با آتش سلاح باید در هم شکست. اما با آغاز عملیات چریکی، فضای جامعه به مراتب، بسته تر و  پلیسی تر شده، تا آن جا که روزنامه ها و نشریات نیمه انتقادی، نیمه لیبرالی، از جمله  روزنامه فکاهی توفیق و مجله های  سپید و سیاه و  تهران مصور هم  از انتشار باز می مانند. نشریه های ادبی  فردوسی و خوشه هم  از سال پنجاه و آغاز عملیات چریک شهری  از انتشار باز می مانند. دامنه ی سانسور کتاب، از تالیف تا ترجمه، و آثار ادبی از رمان تا دفترهای شعر و  جنگ های ادبی، هنری و فرهنگی، مترجمان، نویسنده گان و شاعران را هم از خلاقیت هنری باز می دارد و چهره های شاخص و سرشناس هنری و ادبی،  با بازداشت و شکنجه از فعالیت باز می مانند یا ناچار به مهاجرت شده، یا با از دست دادن کار اداری یا روزنامه نگاری به خانه نشینی تن می دهند.  

در انسداد بیش تر مجال تنفسی برای مبارزان، در سال پنجاه وسه، حتا فعالیت  احزاب فرمایشی "ایران نوین"، "مردم"  و "پان ایرانیست"  هم  تحمل نمی شود و برای این که بگو مگوهای بیرونی  احزاب فرمایشی را هم درونی کنند؛ هر سه حزب  را در یک حزب سراسری به نام  "رستاخیز"  ادغام،  و  به انتشار روزنامه های وابسته به آن ها هم  پایان می دهند.

به این ترتیب، با  آغاز و ادامه ی  اقدامات چریکی،   دامنه ی سرکوب،  شدت و  گسترش باز هم بیش تری می یابد  و از آن پس شدت اختناق،  در فضای پلیسی حاکم بر کشور، حد  و مرزی نمی شناسد.

 در همان اردی بهشت ماه سال پنجاه،  رژیم  شاه با بستن اتهام خراب کاری  به  معلمان اعتصابی تهران و اتهام هم دستی آنان  با خراب کاران،  عنوانی که خود به رفقای چریک بسته است،  مانع از گسترش اعتصاب صنفی معلمان تهران و سرایت آن به دیگر شهرستان ها می شود   و  راه پیمائی  مسالمت آمیز گروهی از  کارگران جهان چیت کرج را هم  که  به بیمه ی درمانی اعتراض دارند،  در کاروان سرا سنگی،  با گلوله ی ژاندارم ها به خون می کشد و در برخورد با دانش جویان اعتصابی در دانش گاه تهران دست به شدت عمل می زند!

  در همه ی واحدهای تولیدی و خدماتی بزرگ و کوچک،  دایره حفاظت تشکیل می شود و فعالان کارگری به هنگام ورود به کارخانه، یا  بازگشت از کار،  توسط نگهبانان حفاظتی،  بازدید بدنی می شوند  تا ادبیات قاچاق، بیانیه، اعلامیه، نشریات و نوشته های اتقلابی و افشاگرانه  وارد محیط های کارگری ننمایند  و کارگران نتوانند اعلامیه های سیاسی و یا کارگری  رد و بدل نمایند. سیستم بازدید بدنی در تمام ادارات و موسسات دولتی دایر می گردد و گشت های ساواک  و کمیته مشترک ضد خراب کاری در تهران و شهرهای بزرگ،  در کوی و  برزن،  هر فرد مشکوکی را بازدید بدنی می کنند و با احساس جزئی تردید نسبت به فرد مشکوک،  به بازرسی از  اقامت گاه  و محل کار وی پرداخته،  با یافتن چند جلد  کتاب تاریخی،  اجتماعی، اقتصادی،  یا رومان و ادبیات،  یا دفتر شعر از شاعران نوپرداز،  با  خود می ربایند و به بازجوئی می کشانند.  دانش گاه ها و مدارس عالی هم به نوبه ی خود، از شهریورماه سال پنجاه،  شاهد  استقرار گارد ویژه ی انتظامی می شوند  تا از بروز تظاهرات دانش جوئی  جلوگیری کنند. گارد ویژه ای  که گاه در کریدورها و جلو کلاس های درس  حضور به هم می رسانند و تظاهرات را هم باید  باید به شیوه ی چریکی  و ضربتی برگزار نمود.

واکنش رژیم  در برابر  ترورها و برخوردهای مسلحانه،  یا انفجارها،  به مراتب شدیدتر است.  تشدید فضای پلیسی و حضور بیش از پیش  نیروهای پلیسی ــ انتظامی در خیابان ها،  تکاپوی مداوم  در برابر  هر اقدام چریکی،  به ویژه در برابر  مصادره ی موجودی بانک ها،  به عنوان  مهم ترین  منبع مالی  تامین هزینه ی چریک های فدائی،  از نخستین اقدامات  رژیم است!

در اجرای این سیاست،  شمار نگهبانان بانک های مهم افزایش می یابد،  سیستم زنگ خطر در تمام بانک ها و موسسات مالی تعبیه می شود، میزان موجودی بانک هایی که تحت حفاظت کامل  امنیتی نیستند یا نمی توانند باشند،  کاهش شدید می یابد و روسای بانک ها متعهد می شوند  از تحویل کلید گاوصندوق و موجودی پول به چریک ها،  و  حتا به  بانک ربایان غیرسیاسی،   خودداری  ورزند؛  اگر چه این خودداری،  به بهای جان شان تمام شود.

اندک زمانی دیرتر،  برای پرهیز از تلفات کارکنان و روسای بانک ها، بر  شمار گاوصندوق ها  می افزایند و  گاوصندق های اصلی از دید پنهان می ماند  و کلید گاوصندوق هایی به بانک ربایان عرضه می شود،  که وجه اندکی در آن است. این تاکتیک  رژیم آن اندازه موثر می افتد  که رفقا فدائی به زودی منبع اصلی تامین مالی خود را ازدست می دهند  و  چون  به کف آوردن اندکی پول از طریق مصادره ی بانک ها،  با تلفاتی سنگین، از هر دو جانب هم راه  است، سیاست مصادره را کنار می گذارند.

کاهش بنیه  مالی چریک های فدائی  به نوبه ی خود،  سد  بزرگی است بر سر بقا؛ تا چه رسد به بقای رزمنده،  و چشم انداز  فعالیت گسترده  و جذب نیرو! زیرا  افزایش نیروی چریکی  و گسترش دامنه ی فعالیت در حوزه ی جغرافیائی کشور،  و به ویژه،  ورای تهران،  در دیگر  شهرهای بزرگی که بنا بر ارزیابی رفقا،  امکان اختفا و زنده گی مخفیانه یا  تحت پوشش وجود دارد،  و  از میزان فشار پلیسی بر  رفقای ساکن تهران می کاهد، در گروه تامین مالی است! و تامین مالی پا در هوا!   

 اجاره ی  مسکن  و  تامین سرپناه امنیتی و خانه ی ذخیره،  برای روز مبادا،  که اهمیت حیاتی دارد،  به دلیل کم بود پول،  با دشواری  باز هم زیادتری رو به رو می شود و  در نتیجه، سازمان دادن  شمار هر چه بیش تری از  رفقا،  در  یک خانه تیمی و در  زیر یک سقف، به خودی خود، تحمیل می شود. امری که خلاف مشی چریکی است که  باید از تمرکز بی هوده و نالازم و شناخت هویت رفقای هم رزم،  تا سر حد امکان پرهیز نمود.  

 سکونت غیرضروری چند نفره  در زیر یک سقف،  اقدامی است  که هم خطر شناسائی ها را بالا می برد، هم احتمال لو رفتن ها را،  و هم  میزان تلفات  در  درگیری های ناخواسته! و یورش های احتمالی نیروهای امنیتی و انتظامی!

در شرایط  تشدید بحران مسکن در جامعه،  که با آغاز فعالیت چریکی هم زمان است،  افراد بدون مساله،   با پرداخت  ودیعه های بالا  و اجاره بهای سنگین ماهانه،  قادر به یافتن مسکن اجاره ای مناسب نیستند تا چه رسد به آدم مساله دار، و  در چنین شرایطی،  تکلیف چریک  و سازمان چریکی بی پول،  یا کم پول،   روشن تر است.  

سازمان مجاهدین خلق هم که از بدو فعالیت رفقای فدائی،  از موضع  تاثیر نامطلوب مصادره  بانک ها،  بر هواداران مذهبی خود،  و به ویژه تجار بازار، مخالف سیاست مصادره است  و  از رفقای فدائی می خواهد که در قبال دریافت کمک مالی بلاعوض  از آنان،  سیاست مصادره را کنار بگذارند،   با اعلام موضع انشعاب و از دست دادن  منابع مالی بازار  و  کاهش کمک مالی نیروهای مذهبی،  از تامین هزینه های جاری خود باز می ماند، تا  چه رسد به ادامه ی کمک مالی به رفقای رقیب! و  رفقای چریک برای تامین مالیه تشکیلات سخت به تنگنا افتاده، به  ناچار به منابع خارجی پناه می آورند!

 

گذر از تاکتیک ترور          

رفقای چریک،  شیفته ی عمل هستند  و  بدون تداوم عمل و از تکاپو افتادن،  دلیل وجودی خود را از دست می دهند  زیرا از بدو شکل گیری،  و حتا پیش از شکل گیری سازمانی،  و دست اندر  کار مبارزه ی مسلحانه شدن،  انتقاد شدید آنان متوجه  حزب توده  و روشن فکران بی عمل است. بی عملی،  با این  تاکید،  و به این اعتبار،  که جز مبارزه ی مسلحانه،  شیوه ی مبارزه ی دیگری،  در شرایط اختناقی حاکم،  میسر و ممکن  نیست و نمی تواند کارساز باشد.

بنا بر استدلال این رفقا، که هر حرکت سیاسی  و اقدام غیرمسلحانه،  جز اپورتونیسم معنای دیگری ندارد؛  اینک خود، پس از سه سال مبارزه ی چریکی، و تاکید بر تاکتیک مسلحانه،  با کنار گذاشتن سیاست مصادره،  و  پرهیز  از ادامه ی ترور  مهره های رژیم  که بر آنان تحمیل می شود،  بر مبنای نگرش و بینش سیاسی خود،  دست به گریبان بی عملی انقلابی هستند.

 شناسائی بانک  برای مصادره، تامین نیرو و امکانات لازم  برای انجام مصادره ی کام یاب،  و  تکرار  تمرین،  برای کارآمدی  انجام آن، در کنار شناسائی مهره های مهم پلیسی  و امنیتی رژیم،  که خود  نیازمند کار مداوم،  تدارکات فنی  و پی گیری های  چند ماهه و اقدامات جنگ و گریز، تعقیب و ضد تعقیب است،  برای رفقا،  فعالیت های هدف مند چریکی،  مبارزه ی انقلابی و تاکتیک مسلحانه  محسوب می شود،  که به یک باره،  از برنامه ی روزانه حذف می گردد! و اگر چه برای هر دو جریان چریکی، کار در میان کارگران مطرح می شود، اما برای رفقای فدائی که سیاست ترور را کنار می گذارند،  پخش اعلامیه از طریق بمب های  انفجاری،  در مناطق کارگری و  محلات مسکونی زحمت کشان،  تاکتیکی است که  جای گزین تاکتیک مسلحانه می شود.  اما انفجار بمب های اعلامیه ای را می توان تاکتیک مسلحانه دانست؟  

از سویی دیگر،  کنار گذاشتن سیاست مصادره و نیز کنار گذاشتن موقت سیاست ترور  یا به ادعای خود رفقا،  پرهیز از اعدام انقلابی مهره های رژیم که بر آنان تحمیل می شود،  به معنای کنار گذاشتن مشی مسلحانه نیست  و  آموزش نظامی و  دفاع مسلحانه در درگیری،  و در جریان حمله ی ماموران امنیتی  یا انتظامی رژیم،  هم چنان در برنامه سازمان جاری است و از آن جا که امکانات مالی و سلاح به اندازه ی کافی در اختیار ندارند، هواداران تازه  و یا رفقای پیشین آزاد شده از زندان را،   پس از جذب  و یا عضوگیری، در خانه های  آموزشی  چند نفره  سازمان می دهند. آن چنان که  گاه چند نفر،  در یک،  یا  دو اتاق،  با کم ترین پوشش امنیتی  زنده گی می کنند! و شماری با چشمان بسته در دو اتاق مجاور، شب را به روز و روز را به شب می رسانند و هنگام نیاز به دست شوئی و یا جا به جا شدن، مثل زندانی،  یک نفر  در سمت نگهبان، آنان را چشم بسته  به دست شوئی می برد و بر می گرداند ، یا با خود  از خانه بیرون برده،  پس از طی مسافتی چشم های اش را می گشاید.

 رفقای تازه را در  خانه های تیمی ویژه ای سازمان می دهند  که از پشتوانه ی سلاح گرم و  راه فرار مطمئن برخوردار نیست و به هنگام درگیری،  رفقا بایستی با سلاح سرد،  از خود دفاع کنند. به بیان روشن تر، رفقا و  خانه های تیمی،  درجه  بندی می شوند و شمار چندی از رفقای تازه جذب شده،  اندکی پس از استقرار در  خانه هائی  با پوشش سلاح سرد، یا در تیم های آموزشی،  با تلفات سنگین زیر ضربات پلیسی قرار می گیرند  از جمله در قزوین و  تبریز!

 رفقای فدائی در آوازه گری برای درستی مشی چریکی،  بر این نکته  انگشت می گذاشتند که حزب توده و دیگر محافل سیاسی بازی چه ای هستند در دست  ساواک،  زیرا  ساواک به راحتی و آسانی در محافل  آنان نفوذ نموده،   با نفوذ خود در این محافل بی عمل،  و نشان دادن این مساله که همه ی محافل سیاسی،  دست پخت خود ساواک هستند،  بی تفاوتی نسبت به جریان های سیاسی و یاس از مبارزه را در  میان کنش گران سیاسی  گسترش می دهد.  بنابراین تنها با عمل نظامی است که می توان  شمع مبارزه را روشن ساخت  و نشان داد که در پرتو کاربرد سلاح،  ساواک امکان نفوذ خود را از دست می دهد  اما تجربه نشان می دهد  که چریک های مسلح هم از تعرض نفوذ  در امان نیستند و ساواک می تواند به آسانی در میان گروه های مسلح هم نفوذ کند و به آنان ضربات شدیدی پلیسی و نظامی وارد سازد. .

 نمونه ی نفوذ ساواک،  تنها به بدو شکل گیری جریان های چریکی، یعنی  به دام افتادن  گروه جزنی  از کانال ناصر آقایان و  عباس علی شهریاری نژاد،  مهره ی کارکشته ی  ساواک،  یا  مرکزیت و کادرهای اولیه مجاهدین خلق،  که  از کانال فردی  به نام  شاه مراد دلفانی،   که خود برای تهیه سلاح  به سراغ اش می روند،  بر نمی گردد؛  نمونه ی پلیسی تر نفوذ ساواک،  به سال های پسین بر می گردد؛  به سال های  پس از شکل گیری هر دو جریان چریکی،  و  در سال های پنجاه  و پنج،  پنجاه و شش،  که رفقای چریک کلی تجربه ی مبارزاتی  اندوخته اند و زنده گی مخفیانه را از سر گذرانده اند. در این دوره است که  تورهای ساواک گسترده تر و پیچیده تر به کار می افتد و چریک ها ضربات پلیسی کاراتری دریافت می دارند. ضربات وارده بر رفقای چریک فدائی در اردی بهشت ماه سال پنجاه و پنج  در شرق تهران و هشت تیر  همان سال در مهرآباد جنوبی!  و تداوم آن که تا پایان سال پنجاه و شش ادامه دارد.

جریان مجاهدین م ل  هم با کنار گذاشتن مشی مسلحانه، سرنوشت به تری ندارند و  ساواک  به درون آنان راه می گشاید.

نخستین بحران درونی

نخستین آماج  رفقای چریک فدائی،  بقای رزمنده  و ادامه ی مبارزه مسلحانه است،  اما از آن جا که خود را مارکسیست ــ لنینیست  و مشی خود را برداشت خلاقانه از مارکسیسم ــ لنینیسم  می دانند، از همان بدو اعلام موجودیت، هم از جانب حزب توده و هم از جانب دیگر سیاسی کارها، یا هواداران مشی سیاسی، سخت مورد انتقاد هستند  و این در حالی است که  خون ریزی های مداوم،  نخستین سال مبارزه،  این جریان را به لحاظ ایدئولوژیکی از نفس می اندازد.

 رفیق پویان و رفیق احمدزاده که با دانش و مطالعات خود می توانند در ارتقای ایدئولوژیکی این جریان، ایفای نقش کنند،  یکی در درگیری جان می بازد و دیگری  به اسارت درآمده،  دیرتر تیرباران می شود و تلاش برای پای داری  در  ادامه  خط مشی مسلحانه،  مجالی برای جای گزینی این دو چهره  باقی نمی گذارد.

 پیوستن هم زمان، حمید مومنی و  مصطفا شعاعیان به چریک های فدائی خلق، که هر دو دست به قلم هستند، بازار مبارزه ی ایدئولوژیکی درونی را داغ می کند. نوشته ای به نام شورش،  یا انقلاب، از شعاعیان  که  گرایشی به تروتسکیسم و بین ال ملل چهارم دارد  و نقد تندی هم  بر تزهای لنین و بین ال ملل سوم،  و به ویژه در پیوند با جنبش گیلان و شخص میرزا کوچک خان، انتقاد تندی بر سیاست لنینی، چپ ها و حزب کمونیست ایران دارد، با واکنش تند شماری از  رفقای هم  گروه  خود  در  جبهه ی دموکراتیک  مواجه می شود که با وی  به رفقای  فدائی پیوسته اند.

 هر چند که شعاعیان  نسبت به نوشته های پویان و احمدزاده  با دید مثبتی می نگرد و نقد  وی بر  آنان،  در جهت ارتقاء و تکامل تئوری مبارزه مسلحانه است؛  با این وجود از  آن جا که هنوز مشی رسمی سازمان است،  به مذاق رفقا خوش نمی آید تا چه رسد به دیگر رفقائی که با مشی آن ها خوگرفته اند. از این روی پیوستن  مصطفا به رفقای فدائی، از همان بدو ورود، در درون سازمان و در زندان از سوی جزنی  مساله ساز است که به اشرف پیام می فرستد  و پاسخ  رفیق حمید مومنی را در پی دارد، تحت عنوان شورش نه! قدم های سنجیده  در راه انقلاب!

جدای از گرایش مصطفا شعاعیان  به بینش تروتسکیستی  که زیر شعاع گسترده ی آوازه گری  شوروی و هواداران  اردوگاهی  خریداری  ندارد  و  از  تروتسکیست ها،   به عنوان کارگزاران سیا، و از تروتسکیسم به عنوان  سوسیالیسم آمریکائی  یاد می شود  و جدای از  خوش باوری بی مرز رفیق شعاعیان،  به نیروهای مبارز مذهبی،  درک وی از مبارزه ی چریکی،  تداوم  و گسترش آن،  که درک جبهه ای  و بهره گیری از توان و هم راهی همه ی  هواداران  مشی مسلحانه  است،  می تواند در گشایش بن بست موجود چریکی در برشی از زمان تا حدودی  راه گشا باشد و اگر بتوان  همه ی جریان های مبارز،  و هواداران  مبارزه  مسلحانه،   و در درجه ی نخست رفقای فدائی  و مجاهد  را  جدای از دیدگاه های ایدئولوژیکی شان،  زیر یک سقف سیاسی ــ نظامی گرد آورد،  برای جنبش چریکی و جنبش مبارزاتی  کام یابی  بزرگی خواهد بود  و  از آن جا که مصطفا خود  گروهی با چنین ترکیبی سازمان داده  و  در گروه  تحت رهبری وی،   دو  گرایش مذهبی و غیرمذهبی هم زیستی مسالمت آمیز دارند و خود وی،  هم زمان  با هر دو جریان چریکی  ارتباط نزدیکی دارد و  پیش از  پیوستن به رفقای فدائی،  و  مدتی پس از آن، حلقه  ارتباطی  فدائی و مجاهد است،  می تواند در این پیوند،  تاثیرگذار باشد و نقش مثبتی ایفا کند.

 استقبال رفقای فدائی از هم کاری با مجاهدین و نزدیکی به آنان،  و  هم  پذیرش گروه شعاعیان، اگر چه مجاهدین تحت فرماندهی رضا رضائی از  پذیرش  وی  و گروه اش خودداری ورزیده، به فدائیان حواله  می دهند؛  به نوبه ی خود می تواند نشانه ای از هم راهی  و  هم دلی با  این درک باشد.  زیرا رفقای فدائی،  خود از موضع تئوریک،  بر این باور هستند  که همه  جریان های پی رو  مبارزه ی مسلحانه،  در جریان عمل به هم خواهند پیوست و اتحاد نیروهای انقلابی، اتحاد مبارزان مسلح خواهد بود. اما پای عمل که به میان می آید تئوری لنگ می زند و باورهای ایدئولوژیکی چیره!

 تجربه ی پیروزمند جبهه های رهائی بخش ملی در سده ی بیستم  و در مقیاس جهانی،  از چین تا ویتنام،  و از  ال جزایر تا یمن و فلسطین،  و از کوبا تا نیکاراگوئه و السالوادور،   در تائید یک جبهه ی ملی و اتحاد طبقاتی،  از طبقات و لایه های تحت ستم  و گرایش های گوناگون فکری و اجتماعی است. تجربه های درخشان در تائید جبهه های ملی و توده ای در مقیاس بزرگ،  نه در تائید اتحادهای  فرقه ای  و یا جریان های کوچک ایدئولوژیک بدون پیوند طبقاتی! به ویژه  دو تجربه ی پیاپی و موفقیت آمیز  ویتنامی ها، «جبهه ویت مینه» علیه اشغال گران فرانسوی، و « جبهه ویت کنگ» علیه اشغال گران آمریکائی،  حکایت از درایت و درک درست کمونیست هائی دارد که هژمونی خود راــ اصطلاحی که نزد رفقای فدائی زیاد  رایج است و یا  زیاد رایج بود و  به هر بهانه به کار می بردند ــ  در جبهه ای اعمال می کردند که طیف گسترده ای از مبارزان با گرایش های ایدئولوژیکی و طبقاتی گوناگون را در بر می گرفت.

برای نمونه  در اعتراض به ادامه ی حضور آمریکائی ها  در ویتنام و ادامه اشغال بخش جنوبی این کشور، جدای از اتحاد طبقاتی کارگران و دهقانان و لایه های میانی جامعه، این  کاهنان بزرگ بودائی بودند،  که  دست به اعتصاب غذاهای بلند مدت می زدند و یا خود را به آتش می کشیدند.  یا در جبهه های ساندنیست ها در نیکاراگوئه،  این کاردینال های  کاتولیک بودند که از تمکین به پاپ خودداری  ورزیده،  به بهای از دست دادن مقام اسقفی، در دست گاه مذهب کاتولیک، به حضور سیاسی فعال خود در جبهه ی ساندنیست ها و ادامه کاری با دولت ساندنیستی  ادامه می دادند.

 در جریان چند دهه مبارزه ی مردم چین و  ویتنام  غلیه اشغال گران خارجی و دشمنان داخلی،  حتا بخشی از زمین داران بزرگ هم که گرایش ملی یا  عِرق ملی دارند،  با جبهه ی آزادی بخش ملی هم راهی دارند و در کنار دهقانان می جنگند. یا در کامبوج،  شاهزاده سیهانوک، وارث تاج و تخت پادشاهی، در کنار مردم، در برابر امپریالیسم آمریکا  قرار می گیرد!

اما درک فدائی از هژمونی که در بدو امر با مساله ی پیش آهنگی  در امر مبارزه  مسلحانه گره خورده،  قدم به قدم ایدئولوژیک تر می شود تا آن جا که خلوص ایدئولوژیکی را بر گسترش سازمانی،  و جذب نیرو  و اتحاد با مجاهدین،  چه با مجاهدین مسلمان،  و چه  با مجاهدین  مارکسیست ترجیح می دهند.  همین درک از هژمونی است که عرصه را بر امثال مصطفا هم تنگ می سازد و  استقبال خوش از پیوستن یک گروه  و یا جریانی  با گرایش ایدئولوژیکی اندکی متفاوت،  و نه زیاد ناهم خوان،  دیری نمی پاید که  بدرقه ای بدفرجام  و نا خوش آیند به دنبال دارد  و  شاخ و شانه کشیدن برای هم دیگر! و جای شکراش باقی است که با درگیری مسلحانه پایان نمی یابد  و هم چون مجاهدین مسلمان و مارکسیست،  سرقرار هم دیگر را به گلوله نمی بندند و باید از رفیق حمید اشرف و رفیق مصطفا شعاعیان به مناسبت این خویشتن داری سپاس گزار بود که جدائی  خود را مجاهدینی و یا گاپیلونی نمی کنند.   

جنگ مشی و نارسائی ایدئولوژیکی

در جریان برخورد با شعاعیان، چه آن هنگام که عضوی از سازمان است،   و چه آن هنگام،   که از سازمان رانده  می شود، طرح پرسش هائی از جانب وی،   و انتشار این پرسش ها،  در میان اندک شمار اعضای سازمانی،  ضرورت تجدید حیات ایدئولوژی،  خود را در عرصه ی عمل برجسته تر  نمایان  می سازد  و با انتشار  بیرونی پرسش های مصطفا،  و پاسخ های حمید مومنی به آن ها،  بازار گرم مبارزه ایدئولوژیکی درونی،   به بیرون از سازمان هم سرایت می کند.   

  بیژن جزنی  که در زندان به سر می برد و از  پیوستن گروه  شعاعیان به سازمان ناخرسند است،  و  یکی از کسانی است که هم واره از خلوص ایدئولوژیکی سازمان،  و به بیان دیگر از مارکسیست لنینیست اردوگاهی،  به عنوان مشی ایدئولوژی سازمان،  دفاع می کند؛  با آگاهی از نیاز تشکیلات،  ورای اختلاف های درونی،   در صدد بر می آید تا  کم بود ایدئولوژیکی را به سهم خود پر نموده  و  گره گاه های ایدئولوژیکی مبارزه ی مسلحانه را بگشاید.

 تلاش برای پاسخ گوئی به انتقاداتی که از موضع جبهه ای مطرح می شود،  و یا از موضع  مبارزه طبقاتی و تاریخی،  و  نیز،  یافتن پاسخی برای تنگناهای مبارزاتی چریک  و مشی چریکی،  بیژن را به سودای پاسخ گفتن وا می دارد که به تجدیدنظر  در مشی جاری سازمان و رد نظریات احمدزاده  شهرت دارد . اما آن چه که از بیژن بر می آید، بیش از آن که تجدید نظری در  تئوری باشد، توجیهی است از  تجدید نظری عملی!  زیرا رفقای چریک  در جریان عمل، راه خود را به شیوه ی دیگری یافته اند  و نوشته های بیزن تائیدی است  بر راه رفته آنان،  و رسمیت دادن بر مشی آنان در عرصه ی کارزار!

 نوشته های بیژن،  در درون سازمان و نشریه علنی نوزده ی بهمن  در خارج از کشور،   انتشار می یابد  و به زودی،  به عنوان مشی رسمی سازمان پذیرفته شده،  در برابر مشی احمدزاده قرار می گیرد، اگر چه مشی احمدزاده، پیش از انتشار این نوشته ها در جریان عمل زیر گرفته شده بود.

 رسمیت یافتن نظریات بیژن در سازمان تحت فرماندهی  حمید اشرف،   و درز  تدریجی این خبر  با تاخیری شاید دو ساله،  به درون  زندان های کشور، اندامان و هواداران  فدائی  درون زندان ها، و  در  خارج  و داخل  کشور  رو در روی هم دیگر قرار داده،  سازمان را دوپاره،   و نخستین انشعاب غیر رسمی و اعلام نشده را تحت عنوان مشی بیژن و مشی احمدزاده، به این سازمان نوپای چریکی  تحمیل می سازد.  رو در روئی آشکار هواداران مشی احمدزاده، با هواداران مشی جزنی،  پس از جان باختن بیزن در زندان،  و در غیاب هر دو!

 نخستین اختلاف دیدگاهی  بیژن با احمدزاده بر سر اعتلای انقلابی و شرایط عینی انقلاب است،  و این که،  آغاز عملیات مسلحانه،  به معنای آغاز انقلاب نیست.زیرا شرایط عینی انقلاب هنوز پدید نیامده  و هم این که در کنار تاکتیک مبارزه ی مسلحانه،  از تاکتیک مبارزه ی توده ای و کار در میان توده ها،  به ویژه،  کارگران، زحمت کشان   و گروه های اجتماعی نباید پرهیز نمود.

مخالفان مشی بیژن،  به جای نقد دیدگاه های وی،  او را متهم به توده ای بودن می  کنند  و  بر تز "تاکتیک جبهه ی ضد دیکتاتوری" او انگشت می گذارند  که با تاکتیک "جبهه ی  ضد استبدادی حزب توده"  نزدیکی و هم خوانی دارد؛  حال آن که  بیژن  درارتباط با کاربرد سلاح،  و مبارزه ی مسلحانه به عنوان تاکتیک محوری سازمان،  با پویان و احمدزاده،  اختلاف آن چنانی که مخالفان ادعا می کنند ندارد، جز این که به سیاست رسمی سازمان دایر بر  روی آوردن آنان  از تاکتیک مسلحانه به عمل تبلیغ و ترویج مارکسیستی  و کار در میان کارگران و سایر لایه های انقلابی کشور لباس تئوری بپوشاند و در واقع جبهه ی ضد دیکتاتوری  بیژن به جبهه ی دموکراتیک شعاعیان نزدیک تر است تا جبهه ی ضد استبدادی  حزب توده!   

با ترور جنایت کارانه بیژن، و شش تن دیگر از  رهبران سرشناس فدائی  با دو تن از کادرهای جسته ی سازمان مجاهدین، در تپه های پشت  زندان اوین،  و در پی آن کاربست  سیاست ملی کشی،  و نگه داشتن زندانیان سیاسی پس از پایان دوران محکومیت،  با قرار بازداشت موقت،  در زندان ها و قرنطینه ساختن زندانیان ملی کش، ساواک چریک های فدائی  را از دو  منبع بسیار  مهم و حیاتی بی بهره می سازد.

نخست این که  ایدئولوگ دست به نقد سازمان  را که در پرتو امنیت نسبی زندان می تواند  پاسخ گوی بخشی از دگرگونی های شتاب آلود جامعه سیاسی کشور  و بازتاب آن در درون سازمان باشد،  از دست می دهند  و دوم این که  منبع اصلی  تغذیه ی خود  را که جذب نیرو  از رفقای رها  شده از زندان باشد.  البته  این مورد دوم،  سازمان مجاهدین مارکسیست را هم در بر می گیرد!

با وجود بی بهره ماندن چریک های فدائی از این دو منبع حیاتی،  رهبری وقت سازمان برای حفظ جان رفقای زندانی، با اقدامی شجاعانه،  سیاست ترور را که در سال پنجاه و سه،  با ده فقره عملیات کارآمد،   وجه بارز فعالیت و بالنده گی  این سازمان به شمار می رود، از اردیبهشت ماه سال پنجاه و چهار کنار می گذارد  حتا اعدام  سرهنگ زمانی،   دژخیم  زندان قصر را،  که  گویا یک بار  برای پرهیز از کشته شدن فرزندان خردسال اش  ناکام می ماند.  چون پیام ساواک،  با ترور هفت تن از رفقای فدائی،  و دو تن از کادرهای مجاهدین روشن است؛  رفقای ما  را ترور  می کنید! ما هم  رفقای  شما را در زندان ها ترور خواهیم کرد!

چشم انداز بحران در کشور

افزایش بهای نفت در بازارهای جهانی و  سرازیر شدن دلارهای نفتی به سوی ایران، توزیع ناعادلانه ی این ثروت ملی، شکاف طبقاتی را شتابی تازه می بخشد، سیل کالاهای مصرفی، بنادر جنوب را اشغال می سازد. ترابری جاده ها با کندی بیش تری مواجه می شود. دامنه ی فساد دست گاه های دولتی مرزی نمی شناسد. درباریان، قشر بالای نظامی و اداری کشور و بخش خصوصی نزدیک به دربار، از این هدیه ی به اصطلاح بادآورده سهم شیر می برند  و  افزایش دو رقمی  نرخ تورم، کارگران، زحمت کشان و حاشیه نشینان شهرهای بزرگ،  به ویژه تهران،  کرج و دیگر شهرهای بزرگ کشور  را که در زورآبادها و حلبی آبادها و کپرنشینان گردآمده اند، بیش از پیش به تنگنا انداخته، چشم انداز بحران حاد اقتصادی تازه ای  را نمایان می سازد  که چه بسا،  ناآرامی های اجتماعی و سیاسی مهمی را در پی داشته باشد. در کنار این چشم انداز  احتمالی از بحران اقتصادی،  به وزش بادهای سیاسی جهانی  باید اشاره نمود که همه  مرزها را در می نوردد و افق گسترده ی مبارزات ضد امپریالیستی و ضد دیکتاتوری  را نمایان تر می سازد.  

 نیازمند یادآوری است که  بازتاب  پیروزی درخشان خلق های هندوچین،  به ویژه آزاد سازی مسلحانه ی شهر سایگون،  از اشغال امپریالیسم آمریکا،  در کنار دگرگونی های سیاسی  در اسپانیا، پرتقال و مستعمرات این دو کشور در آفریقا و آسیا، آن چنان فضای سیاسی کشور  شاهنشاهی را ملتهب می سازد،  که رژیم شاه پس از آزادی سایگون و خروج شرمگینانه  ارتش اشغال گر  و  نظامیان متجاوز آمریکا و هم پیمانان اش  از ویتنام،  و برچیدن آخرین پای گاه های این بزرگ ترین ابرقدرت جهانی  در هندوچین؛  طی صدور بیانیه ای سیاسی،  اعلام می دارد که ما "دومینو" نیستیم تا به دنبال دیگر دومینوها سقوط کنیم. بیانیه می افزاید،  ایران جزیره  ثبات خاورمیانه است  و ارکان حکومت شاهنشاهی  پا بر جا! همان یاوه سرائی هائی که در اردی بهشت ماه سال پنجاه و هفت،  از جانب جمشید آموزگار، نخست وزیر وقت تکرار می شود و می گوید  پایه نظام ما به سه دلیل مستحکم است، نظام شاهنشاهی دوهزار و پانصد ساله، سازمان اطلاعات و امنیت توانا و ارتش چهارصد هزار نفره!

رژیم شاهنشاهی، با خروج نیروهای بریتانیا از خلیج فارس و دریافت سمت  ژاندارمی منطقه، که از جانب ایالات متحده ی آمریکا به وی واگذار می شود، در  آوازه گری های  مداوم روزانه، با بوق و کرنای رسانه ای، از خود به عنوان یک ابرقرت منطقه ای نام می برد، با چهارمین  ارتش جهان، بدون آن  که به عواقب هزینه های گزاف نظامی و اوج گیری بحران اقتصادی بیندیشد. البته نه چهارمین ارتش جهان، که چهلمین ارتش جهان هم به حساب نمی آمد زیرا دست کم سوای پنچ قدرت عضو شورای امنیت، سه کشور هند، پاکستان و اسرائیل هم به سلاح اتمی مجهز بودند و تجربه پس از انقلاب نشان داد چهارمین ارتش جهانی شاهنشاه آریامهری در برابر آرتش فکسنی صدام هم توان ارز اندام ندارد.

در چنین شرایطی،  سازمان های چریکی  به عنوان عرصه دار میدان مبارزه ی سیاسی، درک روشنی از چشم انداز احتمالی آینده ای نزدیک ندارند، نه در موضع گیری های خود درکی از شرایط بحرانی را نشان می دهند و نه در اندیشه ی تدارکاتی برای دگرگونی های شتاب آلود آینده هستند. 

چریک ها در آستانه ی انقلاب

هم زمان با چشم انداز دگرگونی های شتاب آلود کشور،  اوج گیری مبارزه ی ایدئولوژیکی در درون،  چریک های فدائی را با چالش های تازه رو به رو می سازد تا ضمن تلاش برای بقا،  در صدد پاسخ گوئی به شیوه ی مبارزاتی تازه ای باشند که بر آنان تحمیل می شود،  و  هم  این که خود را برای ادامه ی مبارزه و شیوه های پیش رفته تری از مبارزه،  و  در پی آگاهی یافتن بر اهمیت نقش حیاتی کارگران و زحمت کشان، در سرنوشت سازمان های سیاسی آماده سازند. از این روی  دو تن از برجسته ترین کادرها،  یعنی حمید اشرف و حمید مومنی را موظف می سازند که تنها به کار تئوریک بپردازند و از هر گونه کار عملی و عملیاتی معاف باشند.  اما شرایط سخت پلیسی، تنگناهای سازمانی، تلاش برای بقا، سر و سامان دادن به درگیری های درونی، تامین نیازهای مالی و تدارکاتی، مشارکت در آموزش های تئوریک و پراکتیک نیروهای تازه وارد،  و ضربات پیاپی پلیسی،  در کنار بازداشت های اتفاقی،  مجالی برای کار تئوریک رهبران باقی نمی گذارد.

حلقه های پلیسی روز به روز تنگ تر می شود.  حمید مومنی در سال پنجاه و چهار در  یک درگیری جان می بازد.  سازمان در اردی بهشت پنجاه و پنج،  ضربات غیرقابل جبرانی دریافت می دارد  و با جان باختن رفیق حمید اشرف به هم راه،  ده یا دوازده تن از کادرهای برجسته ی سازمان در هشت تیر پنجاه و پنج،  در  مهرآباد جنوبی،  هم کار تئوریک بی سامان می ماند و هم رویای سازمان بزرگ مسلح بر باد می رود.

با جان باختن حمید اشرف که امید بزرگ سازمان فدائی و  شاید هم  تمام چپ انقلابی ایران است، از یک سو نومیدی در درون و بیرون سازمان غلبه  پیدا می کند و از سوئی دیگر،  همه ی مساله دارها،  به یک باره  سر از لاک خود بیرون آورده،  پرچم جداسری را برافراشته می سازند و جنگ میراث آغاز می شود، جنگی که پس از چهار دهه،  هنوز هم ادامه دارد.

گروهی  که از موضع حزب توده،  به نفی مبارزه ی مسلحانه رسیده اند و بر محور رفیق تورج حیدری بیگوند گرد آممده اند، پس از جان باختن وی  خود را از سازمان جداساخته،  گروه منشعب وابسته به حزب توده  را تشکیل می دهند.

بخشی از هواداران و اعضای  خارج از کشور که از پشتیبانی  شماری از زندانیان و یا رها شده گان از زندان هم برخوردار هستند،  با پافشاری  بر  مشی  احمدزاده  و نفی مشی  جزنی،  به شکل دیگری، سازمان را دوپاره می سازند و  رو در روی رفقای داخل قرار گرفته،  در آستانه ی انقلاب،  انشعاب علنی حرمتی پور و اشرف دهقانی را  به نام "چریک های فدائی خلق"، به ثبت می رسانند. شگفتی در این است که هیچ یک از انتقاد کننده گان مشی بیژن، هنوز هم به حریم حمید اشرف نزدیک نمی شوند و جسارت انتقاد بر وی را ندارند که مشی بیژن را در سازمان جاری ساخت.

 به بیان دیگر، تنها مجاهدین خلق نیستند که در آستانه ی انقلاب سه پاره شده اند، رفقای فدائی هم به همین سرنوشت گرفتارند.  گروهی پی رو مشی بیژن می مانند  که مشی رسمی سازمان است،  گروهی بر درستی مشی احمدزاده پافشاری می نمایند. گروهی به حزب توده می پیوندند. گروهی  هم با کنار نهادن مشی چریک از هر دو روایت جزنی و احمدزاده،  در مرزبندی با حزب توده  و جریان های خط سه  و مائواندیشه،  خود را خط چهار می خوانند.  البته در دهه ی پایانی رژیم شاه، محافل  پراکنده ای با گرایش به کار در میان کارگران و زحمت کشان وجود داشت، که چنین مرزبندی هائی  را نماینده گی می کردند؛ نهایت این که در این برش زمانی، با در بر داشتن  شماری از نخبه گان  کمونیست، از زندانیان سیاسی، از همه ی گروه ها و جریان های درون زندان و بیرون از زندان،  از مجاهدان کمونیست شده و  فدائی تا ستاره سرخ و گروه فلسطین به نام جریان خط چهار نامی شد.

 با کنار گذاشتن تاکتیک  ترور و سیاست مصادره  و در پاسخ  به  بی عملی تحمیلی  و کاهش تحرک گذشته،  اعزام رفقا به کارخانه  ها به قصد خودسازی،  و نه به قصد کار در میان کارگران،  در دستور کار قرار می گیرد و شمار چندی از رفقای قدیم و جدید راهی کار در کارخانه ها و یگان های تولیدی و خدماتی کوچک و بزرگ می شوند که این تاکتیک جدید، از دید رژیم  پنهان نمانده،  به نوبه   خود به ساواک  امکان می دهد  تا  با برپائی تورهای پلیسی به  گره گاه های ارتباطی راه یافته، خانه های تیمی  را شناسائی و  رفقا را یکی پس از دیگری به دام اندازد.

توزیع جغرافیائی حوزه ی مبارزاتی،  و انتقال شماری از رفقا از تهران به شهرستان های دور و نزدیک،  سیاست تهاجمی ساواک را خنثا نمی سازد و  تداوم  ضربات پلیسی از پنجاه و پنج تا پنجاه و شش،  آن چنان شدید است  که سازمان، سرشته تشکیلاتی  و کارکرد سازمانی خود را تا ماه های نزدیک به قیام و  آستانه ی انقلاب از دست می دهد زیرا ساواک با کنترل شبکه ی ارتباطی کشور و کشف سرنخ های ارتباطی داخل و خارج و تلفن های واسط،  می تواند هر گونه جا به جائی و روابط را تحت نظر داشته باشد.

  بدین ترتیب در شرایطی که اعتلای انقلابی از راه می رسد،  رفقای  چریک،  با کم ترین میزان نیرو،  و  کم ترین توان مانور عملیاتی،   سر در لاک خود دارند و  تنها در پی  بقا و حفظ آخرین  هسته های تشکیلاتی و خانه های تیمی خود هستند که با گشایش فضای سیاسی کشور و آزادی زندانیان قرنطینه ای از زندان ها،  افراد تازه ای به آنان می پیوندند.  افراد تازه نفسی  که در  ماه های نخست پس از قیام سر دم دار سازمان فدائی می شوند و یا ستادهای علنی را می گردانند،  اعضای تازه،  از هوادارانی هستند  که از زندان های شاه رها شده،  در آستانه ی انقلاب و اوج گیری مبارزات توده ای به تدریج  به سازمان  می پیوندند  و جریان  پیوستن آنان،  تا روزهای پایانی رژیم شاه  و ماه های پس از روی داد قیام،  هم چنان ادامه دارد. اما اگر دروازه های سازمان،  بر روی رفقای رها شده از زندان، چهار تاق  باز است، این دروازه ها مدت های مدید بر روی کنش گران کارگری و حتا رهبران اعتصاب های سیاسی مسدود می ماند تا مبادا پایه ایدئولوژیک سازمان و یا موقعیت کسانی که چون بختک بر روی سازمان افتاده اند آسیب ببیند. و در یک کلام به نیروئی که به سوی سازمان می آید به چشم گاوشیرده می نگرند.  

باید یادآوری نمود که  شماری از رهبران  و چهره های شاخص پس از قیام،  با تردید و تاخیر به سازمان می پیوندند،  از جمله جمشید طاهری پور و بهروز سلیمانی،  که هر دو  در  زندان،  گرایش خط چهاری دارند!  با این وجود و  با ملاحظه ی این دو رفیق یاد شده،  بازهم  شمار اعضای سازمان،  تا روز  قیام بهمن،  به پنجاه نفر نمی رسید. آن هم پنجاه نفری که بیش تر پیوند محفلی دارند  تا پیوند سازمانی،  با کارکرد تشکیلاتی منظم،  و هم باید افزود که  بیش تر از راه رسیده ها،  حتا یک شب را هم در خانه های تیمی سپری نساخته،  که تجربه ی کار چریکی داشته باشند  و هیچ کدام هم تجربه ای از کار توده ای و هدایت توده ها ندارند،  چه آن ها که پس از آزادی از زندان به سازمان  پیوسته اند و چه آن هائی که از بقایای خانه های تیمی هستند! 

در مورد بقایای سازمان مجاهدین خلق هم، همان طور که اشاره شد، هیچ کدام در آستانه ی انقلاب، کارکرد سازمانی ندارند.

جریان  مجاهدین م ل،  در پی ضربات پلیسی رژیم،  سیاست های خودسرانه ی تقی شهرام، و جان باختن بهرام آرام،  از هم پاشیده  می شود و تنها پس از کنار گذاشتن تقی شهرام و  بازگشت تنی چند تن از کادرهای خارج از کشور است که می توانند  در آستانه ی انقلاب، در پایان آذر ماه پنجاه و هفت،  کنگره ی موسس سازمان پیکار را با مشارکت نوزده تن برگزار  نمایند.  

بقایای گروهک های  تروریستی هم با  شمار چندی از زندانیان سیاسی بنیادگرا،  چند ماه پس از  قیام،  با سه گرایش متفاوت نسبت به روحانیت،  سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را تشکیل می دهند که به قول سعید حجاریان هنوز هم  در یک فولکس واگن جای می گیرند.  اما همین گروهک فولکس واگنی که تنی چند از آنان، از جمله بهزاد نبوی در جبهه ی دموکراتیک  شعاعیان عضویت داشتند و با چپ ها هم کاری می نمودند، پس از استقرار جمهوری اسلامی،  هم در سرکوب مجاهدین خلق و سازمان های انقلابی چپ مشارکت فعال و همه جانبه دارند و هم این که در دوره ی هشت ساله ی نخست وزیری میرحسین موسوی،  چند پست  وزارتی و معاونت وزیر را یدک می کشیدند. در دوره ی خمینی، خود را خط امام جا می زنند و طیف اکثریتی ها و توده ای ها آن ها را باد می زنند و  با روی کارآمدن  محمد خاتمی در سمت ریاست جمهوری،  به جبهه ی اصلاح طلبان می پیوندند و پس از انتخابات سال هشتاد و هشت به جرم پشتیبانی از میرحسین موسوی سر از  زندان در می آورند.  

مجاهدین  تحت رهبری مسعود رجوی و موسا خیابانی هم که با  پای بندی بر ایدئولوژی گذشته و  حفظ روابط محفلی در درون  زندان ها،  با همان اسم و رسم  مجاهدین خلق باقی می مانند، تا روی داد قیام، حرکتی از خود، بروز نمی دهند. اما با بازشدن در زندان ها،  و روی داد قیام بهمن، با برخورداری از ارثیه ی بنیان گذاران سازمان، خود  را به نام جنبش ملی مجاهدین بازسازی و نیروهای هوادار را جذب می کنند و هر چند در سال های نخست در زندان ها، با رفقای فدائی و دیگر زندانیان طیف چپ در برابر زندانبانان و اداره ی کمون مشترک هم کاری دارند، با آشکار شدن موضع کمونیستی مجاهدین  م ل، کمون خود را از کمونیست ها جدا می سازند و هواداران آن ها در بیرون از زندان از هر گونه هم کاری با طیف نیروهای  چپ پرهیز می نمایند، حتا چهره های بسیار با نام و نشان شان!     

بازتاب ناب گرائی

یکی از دلایل شکست جنبش های سیاسی ما در یک سده ی گذشته، ناب گرائی ایدئولوزیکی است که در سازمان های چریکی و چپ های وارث آن،  خود را به نحو برجسته تری نشان می دهد.

مشکل سازمان چریک های فدائی  و  مجاهدین خلق در مقام مقایسه با الگوهای آنان، ویتنام، ال جزایر، فلسطین، کوبا و دیگر کشورهای آمریکای لاتین،  در نگاه نخست،  ناب گرایی ایدئولوژیکی  و تک ساحتی بودن آنان است که انشعابات پی در پی را به آنان تحمیل می کند.  اگر چه این ناب گرائی، تنها مشکل آن ها نیست اما یکی از مشکلات اساسی است که بر سر راه آن ها قرار دارد و ریزش مداوم نیروی سازمانی را با خود دارد.

 در ویتنام، به همان گونه که اشاره شد چه در دوره  مبارزه با استعمارگران  فرانسوی، "جنبش ویت مینه" و چه در دوره ی مبارزه با امپریالیسم آمریکا، "جنبش ویت کنگ"،  جنبش،  هم واره ، هم  یک جبهه ی  طبقاتی ــ توده ای است،  و هم، یک جبهه ی  فراطبقاتی ــ ملی!  در هر دو جبهه، و در هر دو دوره،  اگر چه  نقش حزب کمونیست در اداره  و سازماندهی آن شاخص است  اما جبهه  در بر دارنده ی همه ی طبقات و لایه های اجتماعی تحت ستم  و  ضد استعمار و ضد امپریالیستی  است و جریان های گوناگون فکری، اعتقادی و اجتماعی در کنار هم،  در  یک جبهه، با آماج های  جبهه ای  حضور فعال دارند.   

 در ال جزایر هم،  جبهه ی آزادی بخش ملی در بردارنده  بیشینه ی (اکثریت)  نیروهای ضد استعمار است و جدای از خلق عرب ال جزایر،  اقلیت های قومی بربر  و ساکنان قابیلی  در کوه های ریف و طواریق در صحرا  را هم  در بر می گیرد  و تاکتیک مبارزاتی  جبهه ی آزادی بخش،  ترکیبی است از مبارزه چریکی یا  جنگ گریلائی در کوهستان  و صحرا و  عملیات ضربتی  و بمب اندازی در شهرهای بزرگ،  به ویژه، در  ال جزیره و اوران!

 جبهه  آزادی بخش فلسطین هم به نوبه ی خود، به مدت بیش از سی سال،  همه ی جریان ها و لایه های اجتماعی داخل و خارج سرزمین فلسطین، از کارگر و کشاورز تا سرمایه دار و مالک و از چپ تا راست، از  مسلمان تا مسیحی،  و از لیبرال تا  کمونیست، همه ی سازمان ها و جریان های سیاسی  را در بر می گیرد و با ظهور پدیده ی اسلام گرائی است که دامنه ی اختلاف ها  اوج می گیرد.  

در کوبا، در جریان مبارزه ی آزادی بخش،  پارتیزانان کوهستان و روستاها، از جانب مبارزان شهری و فعالان حزب کمونیست که در شهرها هستند، پشتیبانی می شوند  و  رهبران انقلاب تا مدت ها،  از انقلاب سبز دم  می زنند  و نشانه ی بارزی از  انحصار ایدئولوژی رسمی در میان نیست.

 

نبود  پشت چبهه 

از آن چه که گفته آمد نباید پنداشت که  ایدئولوژیک بودن  جریان های چریکی و تاکید یک جانبه ی سازمان های کوچک چریکی بر ایدئولوژی،  به تنهائی دلیل  شکست استراتژیکی آنان  و ناکامی جنگ  چریکی در ایران بوده  است.   به ویژه آن که توجه داشته باشیم که تکیه بر ایدئولوژی برای رفقای چریک،  رمز  پای داری  آنان است و رفقای زیادی  از هر دو جریان چریک،  با اتکا به ایدئولوژی خود،  با رشادتی بی مانند و  با تن دادن به سخت ترین فشارها و  دشواری های دوران زنده گی مخفی، و  نیز پای داری در برابر انواع شکنجه، برای بقای سازمانی،  با چنگ و دندان می جنگند.  اما برای پیروزی  تنها  اتکای بر ایدئولوژی  و روحیه ی رزمنده و از خودگذشته گی کافی نیست.

در مقام  مقایسه با اوج گیری نبرد مسلحانه در دیگر کشورها،  باید گفت که  رفقای چریک،  جدای از این که  به عنوان چریک در درون جامعه  زمینه ی مناسبی نداشتند و همین دلیل اصلی ناکامی های آنان بود،  اما از بی بهره بودن،  از یک پشت جبهه ی نیرومند هم در رنج بودند و این مشکل،  که کم تر از ناب گرائی ایدئولوژیکی و نامناسب بودن شرایط درونی نبود؛ به نوبه ی خود تاثیر بازدارنده داشت. نبود  پشت جبهه ی تدارکاتی در درون و برون از  مرزهای کشور!

جنبش رهائی بخش خلق های هندوچین به عنوان یکی از کام یاب ترین جنبش های مبارزاتی سده ی بیستم در زمانه ی ما،  بدون پشتوانه  خارجی هرگز نمی توانست این چنین امپریالیسم آمریکا و متحدان اش را به زانو در آورد.

 کمک های شایان توجه نظامی، اقتصادی، مالی و فنی اتحاد شوروی پیشین و چین کمونیست به جمهوری دموکراتیک ویتنام،  مردم کامبوج و  یا لائوس،  نقشی کم تر از جان بازی ویت کنگ ها  و حفر  صدها کیلومتر تونل در زیر جنگل های انبوه نداشت و از همه مهم تر، باید یادآوری نمود  این موشک های مدرن زمین به هوای سام 6 و سام 7 ساخت اتحاد شوروی بود،  که هواپیماهای آمریکائی، به ویژه هواپیماهای استراتژیک ب 52 را که از پای گاه "گوام"  در اقیانوس آرام به پرواز در می آمد،  چون پرنده بر زمین می انداخت و شمار هواپیماهای سرنگون شده ی آمریکا،  در جنگ ویتنام به چهار هزار فروند می رسند که  چون پرنده  بر خاک می نشاندند.

 دولت و مردم کره، یعنی جمهوری دموکراتیک مردم کره هم،  نمی توانستند پس از شکست ژاپنی های  اشغال گر،  بدون پشتیبانی چین و شوروی،  در برابر یورش همه جانبه ی  ایالات متحده ی آمریکا که  به عنوان بزرگ ترین ابرقدرت نظامی پس از جنگ دوم جهانی، قصد اشغال سرتاسر کره را داشت،  پای داری به خرج داده، بخشی از کشور را آزاده ساخته، به پذیرش اتش بس  ناچار سازند.  

سازمان آزادی بخش فلسطین هم بدون پشتیبانی شماری از کشورهای سوسیالیستی و عربی،  و  امکان  حضور در کشورهای همسایه اسرائیل. نمی توانست به وجود آید تا چه رسد به این که به عنوان یک سازمان با کیفیت نظامی ــ سیاسی پا گرفته، چشم انداز مبارزاتی داشته باشد و اهمیت جهانی پیدا کند و ده ها نمونه دیگر!

نباید فراموش نمود که پس از انقلاب مشروطیت، جنبش مبارزاتی ما، چه جنبش سیاسی و چه جنبش سیاسی ــ نظامی،  از پشتیبانی  هیچ یک از  قدرت های بزرگ جهانی  و یا کشورهای بزرگ و کوچک همسایه برخوردار نبود و گر نه سرنوشت دیگری پیدا می کردیم به همان گونه که هنوز هم جنبش ما از پشتوانه ی برون مرزی برخوردار نیست.   اگر جنبش خودمختاری طلب کوردستان عراق در همسایه گی ما،  توانست در برش های تاریخی و بزن گاه های سیاسی به جائی برسد به این دلیل ساده بود که  در یک برش زمانی،  پشتیبانی اتحاد شوروی  پیشین را با خود داشت و در برش زمانی دیگری،  پشتیبانی ایالات متحده آمریکا و  ایران  شاهنشاهی را  به نماینده گی از  ایالات متحده ی آمریکا!  و دیرتر،  پشتیبانی جمهوری اسلامی  را به عنوان پشت جبهه ای  استوار،  و مطمئن  برای رهبران و سرکرده گان سیاسی ــ نظامی  و  تامین زنده گی پیش مرگه ها و  هزینه ی  توده ای شدن جنگ، در دوره ی چند ساله ی جنگ ایران و عراق!

جنبش مبارزاتی مردم کوردستان ایران هم،  که پس از روی داد انقلاب پنجاه و هفت، با کام یابی  بخش بزرگی از سرزمین کوردستان را آزاد ساخت، به سبب نداشتن پشت جبهه ی تدارکاتی  در برابر تهاجم جمهوری اسلامی از پای در آمد. زیرا  در نبود پشتوانه ی برون مرزی، و خط تدارکاتی اطمینان بخش، با شکست و زوال سازمان های سیاسی سراسری که از حق تعیین سرنوشت و حقوق دموکراتیک مردم کورد و دیگر اقلیت های ملی پشتیبانی می نمودند، در مبارزه تنها ماند  و  بر نداشتن پشتوانه ی پشت جبهه در ورای مرزها،  مزید بر علت شد و ناچار به عقب نشینی تن در دادا  و گر نه با دریافت  سلاح تدافعی کافی  و  برخورداری از تدارکات مناسب پشت جبهه ای،  می توانست  نیروهای متجاوز جمهوری اسلامی را  از پیش روی بازداشته به عقب نشینی وادارد.  و  اگر هم مبارزان کورد و سازمان های سیاسی مستقر در کردستان،  پس از یورش همه جانبه ی جمهوری اسلامی،  از سر ناچاری به کردستان عراق پناه آوردند،  بر این واقعیت تلخ، کم و بیش آگاهی داشتند که  هم دولت بعث عراق بر آنان محدودیت های زیادی اعمال خواهد کرد  و هم احزاب کوردستانی عراق که با جمهوری اسلامی هم پیمان هستند!    

در مقام سنجش،  در دوره ی مورد بحث،  رفقای  مجاهد هم،   وضعیت به تری ندارند  زیرا  با  اعلام مواضع  ایدئولوژیک، و کنار گذاشتن مذهب،  پشتیبانی نیروهای مذهبی و بازار را دست به نقد از دست می دهند و در بیرون از مرزها هم،  آن چنان جدی گرفته نمی شوند که  پشتیبانی جدی دست و پا کنند، هر چند تلاش های ناکامی  را پی می گیرند.  در درون هم  به سبب تنگ نظری های سیاسی  و کم ظرفیتی های ایدئولوژیکی، همانند رفقای فدائی،  امکان جذب نیروی بیش تری ندارند.  اگر  هم  در دوران سلطه ی ایدئولوژی اسلامی و دوران پیش از بروز  گرایش مارکسیستی، شماری از رفقای دیرین خود را با گرایش آشکار کمونیستی تحمل می کنند، بیش تر از روی اعتمادهای دوجانبه و رفیقانه ریشه دار  است، نه ظرفیتی برای جذب نیرو در مقیاسی بزرگ تر!

همان طور که چریک های فدائی خلق،  چند  رفیق  تروتسکیست پی رو مشی مسلحانه  را تحمل نمی کنند و  از سازمان بیرون می اندازند  تا چه رسد به هواداران غیر کمونیست مشی مسلحانه،  مجاهدین هم به نوبه ی خود،  تا زمانی که رهبری در دست نیروهای مذهبی است،  تاکید بر شیعی گری،  راه حسین، راه انبیا،  شهادت و جهاد،   شعار  محوری سازمانی است  و  برای حفظ خلوص ایدئولوژیکی،  آموزش روزانه ی قرآن و نهج ال بلاغه  و روزه داری داوطلبانه و رقابت آمیز، در  زندان ها، در دستور کار قرار دارد  و  اعضا و هواداران خود  را از تماس با کمونیست ها و دگراندیشان در زندان، در محیط کار و دانش گاه ها برحذر می دارند تا مبادا خلوص ایدئولوژیکی سازمان خدشه بردارد.  از این روی  با وجود این که شمار چندی از  رفقای  مصطفا شعاعیان مذهبی هستند و خود مصطفا هم  در بدو امر مشتاق پیوستن به سازمان مجاهدین است، اما به او  امکان پیوستن فردی یا گروهی نمی دهند و به رفقای فدائی حواله می دهند.  آن گاه هم که رهبری سازمان مجاهدین در اختیار نو کمونیست ها  قرار می گیرد، آنان  به خیال خود با تصفیه  سازمان  و سرکوب گرایش خرده بورژوائی درون  سازمان  و تصرف یک سازمان دو رقمی؛ خرده بورژوازی ایران  را  بی آینده می سازند.

شعار بی آینده سازی خرده بورژوازی، آن هم با کنار گذاردن خشونت آمیز چند چهره ی مذهبی در یک سازمان کوچک چریکی، در کشوری،  که خرده بورژوازی  به اعتبار  نقش تولیدی و اقتصادی، در سیاست و اقتصاد، در پیوند با حکومتی  ازهر گونه،  نقش پررنگی  دارد؛  تنها یک شعار چپ روانه است.

 نیازی  به گفتن ندارد که سازمان مجاهدین پس از بازسازی خود،  به سیاست پرهیز از برخورد ایدئولوژیکی با چپ، اعضا و هواداران  خود را  از برخورد با دیگران و یا مطالعه ی آثار دیگران،  هم چنان برحذر می دارد. این سیاست هم چنان به قوت خود باقی است و در پس چهار ده، هنوز هم مجاهدین تحت محاصره در عراق، تنها سیمای مجاهد را می بینند و اجازه ی خواندن و دیدن نشریات یا کتاب، یا برنامه هائی را دارند که از جانب سازمان تعیین می شود .   

هم زمان با دوران تدارک چریک های فدائی و مجاهدین خلق برای مبارزه ی مسلحانه چریکی در آینده ای نزدیک، جریانی وابسته به حزب دموکرات  کوردستان ایران  و جریانی ناوابسته به آن به نام گروه شریف زاده معینی که پیش از این بدان ها اشاره شد، در مناطق کردنشین،  دست اندر کار مبارزه ی مسلحانه  می شوند،  اما به دلیل مسائل امنیتی هیچ گونه تماسی از جانب این دو جریان  با آن ها برقرار نمی شود.

 دلیل روی گردانی از هم کاری با سازمان های هوادار مبارزه ی مسلحانه را  باید در عمده بودن پوشش امنیتی  و پرهیز از تورهای احتمالی پلیس و ضربه های ناخواسته دانست.  زیرا محوری بودن امنیت  و پرهیز از ضربه پذیری و ضربه های  ناخواسته،   به نوبه ی خود سدی است در راه  گسترش روابط و پیوند احتمالی بین جریان های با بینش مسلحانه! و به همین سبب است که هر گروهی تلاش دارد با کم ترین مراوده با دیگران،  به تنهائی امور خود را پیش برده،  امنیت خود را فدای  گسترش سازمانی، یا دریافت کمک احتمالی نسازد.

 فضای باز سیاسی و غیبت چریک

        همان گونه که پیش از این اشاره شد در اوج زوال سازمانی،  چریک های فدائی  و مجاهدین،  اعم از مارکسیست و مسلمان، دگرگونی های جهانی و بازتاب این دگرگونی ها در درون  کشور ما،   به یک باره به فریاد می رسد.

 زخم های ناشی از جنگ پانزده ساله ایالات متحده ی آمریکا در هندوچین،    و این که به بهای هزینه ی  سرسام آور  صدها میلیارد دلاری،   و  برجای ماندن  پنجاه هزار کشته در میدان های جنگ  و بیش از یک صد و پنجاه هزارتن  از کار افتاده  و بیمار  روانی،  که روی دست پنتاگون و خانواده ها مانده است،  نتوانسته اند هیچ یک از  دومینو های هندوچین  را با پانزده سال جنگ فرسایشی برای خود  نگه دارند و هر سه کشور ویتنام، لائوس و کامبوج را به یک باره از دست داده اند؛  رهبران حزب دموکرات آمریکا را  به تجدید نظر در سیاست دومینوها،  و  پشتیبانی یک جانبه و بی قید و شرط،  از  نظام های دیکتاتورهای  وابسته،   وا  می دارد.

 تصادفی هم نیست  که یکی از شاخص ترین  و رسواترین این نظام ها،  رژیم  شاهنشاهی ایران،  و شخص محمدرضا پهلوی قلم داد می شود که خود، مانند "ژنرال وان تیو" در ویتنام و "ژنرال لو نول" در کامبوج،  با کودتای نظامی آمریکا،  بر مصدر قدرت برگردانده اند، همه ی  سرنخ های مهم  امنیتی و نظامی اش را، در سمت مشاوره،  در دست دارند  و به دامنه ی فساد دولتی،  دربار، شخص شاه،  نزدیکان و بسته گان دور و نزدیک اش ،  و شدت دامنه سرکوب و اختناق بیش از دیگران آگاهی دارند!

 پیروزی جیمی کارتر،  نامزد ریاست جمهوری،  از حزب دموکرات،  در انتخابات سال  ۱۳۷۶ را  که با وعده ی  تحمیل رعایت مبانی  حقوق بشر  بر  رژیم های وابسته،   و  پرهیز از برپائی ویتنام های دیگر،  وارد کارزار انتخاباتی شده بودُ  باید تائیدی دانست بر تغییر سر فصل های  سیاست خارجی  آمریکا در مناسبات با کشورهایی  از نوع  ایران، کره جنوبی، اندونزی  و فیلیپین،  که به دلیل نقص حقوق بشر، تداوم سرکوب و خفقان،  و  هم جواری با کشورهای سوسیالیستی بیم ویتنامی شدن آن ها می رود.    

هر چند که  به  وعده های انتخاباتی،  اطمینان  چندانی  نیست،  اما پرهیز از پدید آمدن  ویتنامی دیگر، آن هم  در  کنار مرزهای  اتحاد شوروی  را باید جدی گرفت. اگر هم با توجه به سازش اصولی ایالات متحده ی آمریکا با اتحاد شوروی،  احتمال دخالت نظامی شوروی در جنگ داخلی ایران منتفی است،  اما  ایالات متحده ی آمریکا،  احتمال  دخالت و درگیری خود،  برای نگه داری خلیج فارس و تضمین آزادی تنگه ی هرمز را  نمی تواند نادیده  بینگارد.

 رژیم شاه با توجه به افزایش درآمدهای سرشار نفتی و  کسب ژاندارمی حوزه ی خلیج فارس که با دخالت آشکار نظامی در عمان و منطقه ی ظفار آغاز شده،  مهم ترین خریدار سلاح های مدرن آمریکائی است و از این روی  بیش از سی هزار  کارشناس و مشاور ارشد  نظامی آمریکا،   در خدمت نیروهای سه گانه ایران در آمده اند، تا چه گونه گی کاربرد این سلاح ها و شیوه ی مراقبت از آن ها را آموزش دهند. از این روی  و مقدم بر هر چیز،  بیم آن می رود که با سقوط رژیم شاه، این سلاح ها در اختیار کارشناسان شوروی درآمده، مورد بهره برداری رقیب قرار گیرد. آن هم در دوره ای که برای دست یابی به هواپیماهای  مدرن و سیستم های موشک ضد هوائی  هم دیگر، دو ابرقدرت رقیب، خود را به آب  و آتش می زدند.  به همین جهت،  در اجرای توصیه به  رعایت حقوق بشرــ البته  حقوق بشر به تفسیر امریکائی ــ،   گشایش  فضای باز سیاسی، که  به جیمی کراسی شهرت می یابد به اجبار در دستور کار   رژیم شاه قرار  می گیرد.

در اجرای فضای باز سیاسی،  در بدو امر،  ملی کشان زندانی را  از زندان  رها می سازند.  فضای سیاسی و رسانه ای   کمی باز می شود.  جریان های  لیبرالی کشور که با آمریکا پیوندهایی دارند،   به جنب و جوش می افتند. چهره های  خانه نشین یا چله نشین، یکی پس از دیگری سر بر آورده، وارد میدان می شوند  و شماری از  تبعیدیان لیبرال هم  به  همین ترتیب، به کشور باز  می گردند.

 شاه  امیدوار است که با اقدامات نیم بند و  انجام  توصیه های آمریکا، هم   ارباب را راضی کند و هم این که  با گشودن سوپاپ های اطمینان،  بتواند کنترل اوضاع را هم چنان در دست  داشته باشد.  اما با گشودن کوچک ترین روزنه در دیواره  ی بتونی سرکوب،  جامعه ی استبداد زده به یک باره به خروش در می آید  و کنترل از دست شاه و لیبرال ها خارج، و  در غیبت یک بدیل دموکراتیک یا سوسیالیستی، روحانیت بنیادگرا میدان دار می شود.

 با  اوج گیری جنبش اعتراضی در کشور،  مساله  زندانیان سیاسی مطرح می شود  و آزادی بی قید و شرط همه ی زنانیان سیاسی به عنوان یک خواست همه گانی،  حتا به روحانیت،  که تنها خواستار آزادی زندانیان مسلمان هستند، تحمیل می شود.  شعار آزادی بی قید و شرط زنداننیان سیاسی، آوازه گری مهمی است برای چریک های فدائی خلق  و  سازمان مجاهدین که بیش ترین شمار زندانیان سیاسی  کشور را دارند  و  در تحمیل این خواست به رژیم شاه،  همه ی آنان،  پیش از روی داد قیام بهمن،   به تدریج و طی  چند مرحله از زندان های کشور آزاد می شوند.

        فرصت انقلاب

برگزاری مراسم سیاه کل در روز  نوزده ی بهمن سال پنجاه و هفت در چمن دانش گاه تهران،  با حضور جمعیتی قابل ملاحظه،  در حدود پانزده هزار تن، نخستین اجتماع بزرگ کمونیست ها در تهران است،  که بیست و پنج سال پس از کودتای آمریکائی ۲۸ مرداد روی می دهد  و افقی تازه از مبارزه ی سیاسی را نمایان می سازد که روی  به کارگران و زحمت کشان دارد. مراسمی،  به نشانه ی حضور کمونیست ها در صحنه ی انقلاب جاری، که اگر چه نسبت به دریای خروشان جمعیتی که در همین روز، به درخواست خمینی و به پشتیبانی از نخست وزیر برگزیده ی وی،   مهدی بازرگان  به میدان آمده اند و از کنار در اصلی دانش گاه تهران می گذرند، جمعیت در خور توجهی به شمار نمی روند. اما هر چه که هست نشانه ای از حضور جریانی به حساب می آید که از برابری و زنده گی عرفی دفاع می کند.

در این مراسم چند تن سخن می گویند،  اما هیچ کدام از خود نام و نشانی بروز نمی دهند و چهره ی خود را به درستی نشان نمی دهند. گرداننده ی برنامه هم،  در معرفی سخن رانان، هر بار  تکرار می کند که اینک یکی دیگر از رفقا سخن می گوید!    

اگر چه کمونیست ها، از سیاسی کارهای ناوابسته  تا هواداران سازمان های چریکی  و  احزاب سنتی چپ  در سازمان دادن اعتصابات کارگری و کارمندی،   به ویژه  کارکنان صنفت نفت،  معلمان، دانش آموزان،  دانش جویان، استادان دانش گاه، کارکنان  بخش دولتی و خصوصی،  نقش اصلی را ایفا می کردند اما خمینی در پاریس ادعا می کرد  که در ایران کمونیستی وجود ندارد و شاه همه را کشته است.  مشاوران و نزدیکان ریز و درشت خمینی هم گلو پاره می کردند  که کمونیست ها در انقلاب ما جائی ندارند.  هر مراسمی هم  که رنگ و بوی اسلامی نداشت و یا خارج از کنترل جربان های اسلامی  برگزار می شد یا  توسط گروه های حزب الهی سازمان یافته و چماق داران  بر هم زده می شد  و  اگر هم  توان برهم زدن اش را  نداشتند  در آن ایجاد  اختلال می کردند. اما  اینک حضور جمعیت بیش از آن  است که توسط گروه های فشار  بر هم زده شود و یا بتوانند در آن ایجاد اختلال کنند.

از آن جا که برگزاری این مراسم هم زمان است  با راه پیمائی سراسری در پشتیبانی از نخست وزیر برگزیده ی خمینی، مهدی  بازرگان،  رفقای  فدائی، راه پیمائی اعلام شده ی خود را  که قرار است  در پایان اجتماع داش گاه  انجام گیرد به پس فردای آن روز موکول  می نمایند  که بر حسب تصادف،  با درگیری مسلحانه ی گارد و همافران هم زمانی دارد.

در راه پیمائی نوزده بهمن،  شمار قابل توجهی از همافران نیروی هوائی،  با لباس نظامی،  و در صفوف منظم،  در راه پیمایی  همه گانی دایر بر پشتیبانی از نخست وزیر برگزیده ی خمینی مشارکت می نمایند  و نافرمانی نظامی خود را آشکارا به نمایش می گذارند.  یک نافرمانی تاریخی،  که برای  چریک های فدائی خلق هم به نوبه ی خود شهرت تاریخی به ارمغان می آورد،  اگر چه همافران در پشتیبانی از خمینی به میدان آمده اند.

        از نوزدهم  تا بیست و دو م بهمن که با اعلام بی طرفی ارتش،  نظام پادشاهی  زوال قطعی می  یابد،  تهران سه روز پرالتهاب را از سر می گذراند.  پس از پخش مراسم رژه ی همافران از تلویزیون دولتی،  واحدهای منظمی از گارد شاهنشاهی و لشکر یک گارد،  برای خلع سلاح همافران نافرمان،  با تانک راهی نیروی هوائی می شوند و  پای گاه همافران را در انتهای خیابان ژاله به محاصره ی خود در می آورند.

همافران از تسلیم سر باز زده، دست به مقاومت زده، از مردم درخواست پشتیبانی می نمایند با جاری شدن مردم، به سوی پادگان در محاصره،  در  انبارهای سلاح و مهمات را گشاده و مردمی را که به یاری آنان شتافته مسلح می سازند.  بخشی از هواداران چریک های فدائی  خلق هم که پیش از ظهر روز  بیست و یکم بهمن،  برای شرکت در  راه پیمائی اعلام شده به سوی دانش گاه تهران و خیابان های منتهی به دانش گاه روانه هستند،  با دریافت خیر یورش گارد به نیروی هوائی،  و پیوستن بخشی از مردم به همافران،  برای پیوستن به آنان و  پشتیبانی از همافران  ره سپار منطقه ی درگیری می شوند.  در  این میان  شمار چندی از چریک های فدائی،   سوار بر موتورسیکلت،  با بازوبند چریک فدائی خلق  و سلاح بر کمر، با گذر از خیابان شاهرضا به سمت پادگان همافرها به حرکت در می آیند.   

        بدین ترتیب با پیروزی قیام در روزهای بیست و یک و بیست و دو  بهمن، سازمان چریک های فدائی خلق در تولدی دوباره،  عرض وجود نموده،  با برپائی ستاد علنی در تهران و بعضی از شهرستان ها،  و با آوازه گری برای  حقوق کارگران و زحمت کشان و خلق های تحت ستم،  به زودی در صدر اپوزیسیون رژیم نوبنیاد جمهوری اسلامی درآمده،  با درخششی آوازه گرایانه  در نخستین درگیری کوردستان  در سنندج و  چند روز دیرتر در ترکمن صحرا، ظاهر شده،  نقش اپوزیسیونی خود را تثبیت  می نماید  و  اگر چه با پیروزی قیام  توده ای،  ده ها گروه و سازمان قدیم و جدید پا به عرصه ی مبارزه ی سیاسی نهاده اند  اما این چریک های فدائی خلق هستند که با توجه به پیشینه ی مبارزاتی شان  در زمان شاه،  و نیز  چه گونه گی ظاهر شدن شان در روزهای  قیام،  مورد توجه لایه های روشن فکری و میانی جامعه، به ویژه جریان سکولار یا عرف گرا،   قرار گرفته  در مقیاس انبوه  به پشتیبانی از آن بر می خیزند. و  هم با تکیه بر این فوران جمعیت  است که  می توانند  پرچم اپوزیسیون انقلابی را در برابر دولت لیبرال بازرگان برافراشته  سازند. اما همین نحستین لغزش  اولیه،  هم چون گناه نخستین آدمی است،  که آنان را در مسیر سراشیبی جهنم تسلیم می اندازد و  به سقوط آزاد وا می دارد.

        در دام حزب توده

روی آوردن نیروئی انبوه، از کارگران،  روشن فکران، دانش جویان و دانش آموزان هوادار  سوسیالیسم،  یا دست کم  خواهان آزادی و  زنده گی عرفی، به سوی سازمان کوچک فدائی، برای بسیاری از کسان تداعی سال های پس از شهریور بیست و روی آوردن به سمت حزب توده بود با این تفاوت که حزب توده تحت پشتیبانی اتحاد وشوروی یکی از سه کشو راشغال کننده ی ایران بود و جنبش فدائی، جنبشی ناوابسته وملی! اما  اندک شمار،  صدرنشینان  این جریان، ناتوان از جذب و جلب این نیرو و ناتوان در سازمان دهی  دموکراتیک این نیرو، همانند نوقدرتان از راه رسیده، به تقلید از آنان سیاست ترویج فرقه گرائی را دنبال می کند. اما پس از مشارکت در درگیری های منطقه ای در برابر فرمان روایان اسلامی خود را در چنان بن بستی می بیند که برای گذر از آن،  به حزب توده دخیل می بندد.

حزب توده ترکیب حاکمیت جدید  و صاحبان واقعی قدرت یعنی روحانیت پی رو خمینی  و حلقه های اتصال آن  را به درستی می شناسد و قصد آویختن به  حلقه ی اصلی قدرت را  دارد.  از این زاویه است که  لیبرال های شریک در قدرت  را هدف آوازه گری روزانه ی خود قرار می دهد  تا هر چه زودتر، آنان  از سر راه  بردارد و به همین جهت، در حالی  که کوچک ترین لغزش دولت بازرگان  و وزیران کابینه ی او را،  با بوق و کرنا،   یک کلاغ،  چهل کلاغ  می کند، که انقلابی نیستند، برای جنایات روز افزون روحانیت،  هورا می کشد،  و به آدم کش ترین و منفورترین چهره ی حاکمیت که صادق خلخالی باشد،  پیشاپیش  وعده  پشتیبانی انتخاباتی می دهد.

 اما رهبران  فدائی که  هنوز  داغی  افتخارات  چریکی  را حس می کنند و شیفته ی  فالانژ فدائی هائی هستند که شعار می دهند، فدائی! فدائی! تو افتخار مائی! نمی توانند شتابان، افتخار فدائی گری را  فدای  پیوند با حزب توده  سازند. و نیازمند زمان است تا هویت خود را آشکارا بر زبان آورند. از این روی،  قدم به قدم به دنبال حزب توده گام بر می دارند و برخورد با حکمیت جدید،  نخستین گام در این راه است.

رهبران فدائی، با وجودی  این که  در تجربه ی روزانه  خود، چه در تهران، چه در کوردستان و ترکمن صحرا و چه در شمال، شاهد  درگیری پاس داران با هواداران خود هستند، به درستی در می یابند که  قدرت واقعی نظام و  رشته  کارها  در دست چه کسانی و چه جریانی است؛  و روحانیت نسبت به لیبرال ها، چه توان و نفوذ دامنه داری دارند؛ به تقلید از حزب توده،   نوک تیز حملات  خود را  متوجه ی،  لیبرال های  فاقد قدرتی می سازند که در نقش محلل ظاهر شده اند.

 یک سال و اندی دیرتر، پس از روی داد  اولین انشعاب بزرگ،  و جدائی  اقلیت از اکثریت،  باز  هم هر دو جریان فدائی، در رقابت با هم،   به یک اندازه بر لیبرال ها می تازند  و جریان اقلیت هم بدون این که توجه داشته باشد که همین بزرگ جلوه دادن خطر لیبرال ها و این که لیبرال ها جاده کوب امپریالیسم هستند، موجب شده است تا بیشینه ی رهبری،   به بهانه  مبارزه با امپریالیسم،  و این که خطر اصلی امپریالیسم است،  و پای گاه لیبرالی اش،   به  دامن حزب توده خزیده،  دفاع از آزادی های اساسی، حقوق مدنی  و حقوق شهروندی را،  رها ساخته،  سرکوب خشن نیروهای انقلابی و ملیت های تحت ستم دوگانه را،  به بهانه ی  مبارزه با امپریالیسم  توجیه نماید.  

بی جهت هم نیست که کم تر از ش ماه، پس از روی داد قیام و سرآمدن دوران سانسور شاهنشاهی،  رفقای فدائی نسبت به بستن روزنامه  آینده گان، برقراری دوباره ی سانسور رسمی،  و فشار بر روزنامه نگاران و اخراج روزنامه نگاران استخوان خرد کرده ی کیهان، اطلاعات و روزنامه ی بسته شده ی آینده گان، بی تفاوت می مانند و  اگر چه مثل حزب توده،  تظاهرات مخالفان جمهوری اسلامی،  دایر بر بستن روزنامه ی  آینده گان  را با اتهام لیبرالی محکوم نمی سازند، اما  بی تفاوتی خود در دفاع از آزادی رسانه ها و موضع ارتجاعی حزب توده را هم محکوم نمی کنند.

در جریان تصویب قانون اساسی و درج اصولی دایر بر حقوق خدائی برای شخص خمینی به عنوان رهبر و ولی فقیه،  در قانون اساسی دست پخت خبره گان،  و جاودانه ساختن نقش روحانیت در سیاست و  بافت قدرت سیاسی آینده ی کشور،  که  مخالفت شخص شریعت مداری،  به عنوان  مرجعیت بزرگ شیعه  و تظاهرات  هواداران او در حزب خلق مسلمان  را به دنبال دارد، باز هم رهبران فدائی بدون توجه به این موضع ترقی خواهانه ی شریعت مداری دایر بر مخالفت با دخالت روحانیت در سیاست و تلاش برای جدائی دین از دولت، به کمک باند خمینی شتافته،   به افشاگری از شریعت مدار  می پردازند  و به ادعای خود اسناد وابسته گی  و لیبرالی شریعت مداری  را انتشار  می دهند.    

        از آن  فدائی،  تا این فدائی

با روی داد قیام،  میراث سیاه کل و رشادت چریک فدائی به گل می نشید و جریانی که تا آستانه ی انقلاب سر در لاک خود دارد،   به یک باره  در نقش  یک سازمان بزرگ سیاسی ــ نظامی  سر بر  آورده،  همه گان بر این پندارند که این فدائی همان فدائی آشتی ناپذیر زمان شاه است که تا پای جان برای آزادی،  علیه استبداد  و برای برقراری سوسیالیسم  می جنگد.  اما این هم از شمار اشتباه های تکراری مبارزان جوانی است که هم چون توده های عوام،  به راحتی و آسانی فریب می خورند.  این رهبران از جنس آن رهبران  نیستند!  و جز نام، نشانی از  آنان، با خود  ندارند!  از این حسن،  تا آن حسن،  چهل گز رسن!

 رهبرانی از راه رسیده که  نه  شایسته گی این میراث داری را دارند،  نه  توان اداره  و رهبری یک جنبش نوپای رشدیابنده  را،  که این جا و آن جا،  رو به  توده ای شدن دارد. نه درک درستی از زنده گی عرفی دارند و نه توان و جسارت دفاع  از  خواسته های  عرفی  لایه های غیرمذهبی  جامعه را،  که سخت از سنت های مذهبی و یاوه گوئی های  دور و دراز  آخوندی بیزاری می نمایند!

 آن فدائی دیروزی، خود را به آب و آتش می زد،  تا خود را فدای مردم سازد و  این فدائی  امروزی، مردم را در کوردستان، خوزستان،  ترکمن صحرا، بلوچستان،  تهران و هر جای دیگری به خدمت می گیرد  تا از  آنان پلی سازد برای عبور خود!  آن گاه که در پرتو اوج گیری  دامنه ی مخالفت ها، در کوردستان و ترکمن صحرا،  هواداران در کنار  توده ی مردم هستند و توده ی مردم،  و نه  تنها هواداران فدائی،  دست آوردهایی دارند،  سینه را جلو می دهد  و صاحب می شود. اما  دیری نمی پاید تا  آن  چه را  که از آن خود کرده،  به چوب حراج  بندد.  آن جا هم که جنبشی آن چنانی برپا نیست،  اما  کم و بیش مبارزاتی  جاری است،  قدم به قدم، هواداران  خود را از مبارزه و مخالفت با رژیم کنار می کشد و هواداران را نومید می سازد تا به دیگران پناه برند.

 بی گمان اگر سازمان مجاهدین خلق توانست بخشی از جوانان و لایه های میانی جامعه را به دنبال خود بکشاند و با خود به قربان گاه ندام کاری تروریستی  ببرد،  به سبب همین ناپی گیری سازمان چریک های فدائی، در دفاع  از زنده گی عرفی و حقوق دموکراتیک مردم  و کناره کشیدن از مبارزه  علیه کلیت رژیم بود،   زیرا با هر گام راست روی،  بخشی از نیروهای فعال سیاسی،  از این جریان روی گردان،  و به آن جریان روی می آوردند  و گر نه،  به اعتبار پای گاه طبقاتی،  تفاوتی بین بیشینه ی هوادارن  دو جریان فدائی و مجاهد، که از لایه های میانی هوادار زنده گی عرفی هستند،  چه پیش از انقلاب و چه پس از انقلاب،  محسوس نبود و  بیشینه ی  این نیروها، پس از قیام،   در بدو امر،  به دنبال فدائی می آمدند و پس از نومیدی از فدائی،  از  سر ناچاری  به دنبال  سراب مجاهدین می افتادند، مجاهدینی  که بدون این دل کندن از مذهب سنتی و جهادبازی حسینی، برای جلب و جذب نیرو، سنگ زنده گی عرفی را هم به سینه می زند.  

 مبارزه ی علنی،  نیازمند رهبری علنی،  موضع گیری علنی  با چهره های علنی  و  به خدمت درآوردن، امکانات علنی است!  اما رهبرانی که چون بختک بر موج سوار شده اند،   از یک سوی،  هم چنان در حال و هوای امنیت چریکی به سر می برند  و  ادای چریک های مخفی در  خانه های تیمی را در می آورند  و از سوئی دیگر،  بر آن اند  تا در پرتو  رژیم جدید،  از آزادی فعالیت سیاسی برخوردار باشند.

 برگزاری مراسم بزرگ داشت دکتر محمد مصدق در چهارده اسفند، یعنی بیست و دو روز پس از روی داد قیام،  در احمدآباد قزوین،  فرصتی است طلائی،  برای رسمیت بخشیدن به این خواست قانونی،  که در پرتو قیام توده ای،  تا حدودی به دست آمده و ستادهای فدائی در تهران و چند شهرستان دیگر مرکز فعالیت غلنی این سازمان است. اما نماینده ی سازمانی که در پی رسمیت بخشیدن به حقوق قانونی خود است،  به جای تاکید بر این اصل  و این خواست توده ای،  ترس خود،  و تائید  بی حقوقی خود را به نمایش می گذازد  و در برابر  جمعیت چند صد هزار نفری،   پشت به  انبوه مردم  سخن می گوید،  تا مبادا  چهره اش شناخته شود. و  این نخستین نمایش حضور علنی چریک فدائی،  آن چنان زشت است  که  واکنش منفی جمعیت مخالف و موافق حاضر در مراسم  را به دنبال  دارد

  دوران چریکی به سرآمده و  دوران  جنبش توده ای فرا رسیده،  و رفقا  امیدوارند که بتوانند به مبارزه و فعالیت سیاسی  خود در رژیم جدید  پوشش قانونی بدهند،  اما به جای  سخن گفتن با توده ها،  بسیج توده ها برای گسترش دموکراسی و آزادی های اساسی،   و تکیه بر  نیروهای مبارز  ضد رژیم، برای  پوشش مبارزه ی علنی خود،  هم چنان ادای چریک ها را در می آورند.  در میان جمع و مجامع عمومی حاضر نمی شوند  و یا کم تر حاضر می شوند و آن گاه هم که حاضر می شوند،  خود را در هاله ای مرموز پنهان می سازند.

 جنبشی که بر محور  چریک فدائی،  در اندک زمانی شتابان نضج می گیرد،  جنبشی است به یک اعتبار،  جبهه ای،   با  ترکیبی  از لایه ها و طبقات اجتماعی گوناگون،  از کارگر تا دهقان و از دانش آموز  تا اموزگار و  از دانش جو تا استاد،  و طیف گسترده ای از حقوق بگیران بخش خصوصی و دولتی  و لایه های میانی جامعه  و  در یک کلام، هواداران زنده گی عرفی،   که شعارها،  آماج های دینی، آوازه گری های  خرافی رادیو تلویزیون دولتی  و سیاست های انحصارگرایانه ی روحانیت حاکم را بر نمی تابند،  و به ویژه در استان های سنی مذهب،  و در میان اقلیت های قومی،  یا ملیت های تحت ستم، که  رهبران نظام جدید و  روحانیت پی رو خمینی،  هیچ  پای گاهی  در میان آن ها ندارند و  سخت مورد نفرت هستند.

تنها پنج هفته از انقلاب گذشته، که مردم شهر سنندج،  بر سر انتقال ذخیره ی سیلوی گندم  این شهر،  با نیروهای سرکوب گر رژیم جدید درگیر شده، یک پارچه  در برابر ارتش و نیروهای سرکوب می ایستند.  نقش اصلی در سازمان دهی  این مقاومت را شورای شهر بر عهده دارد،  که برگزیده  مردم است و به بسیج مردم شهر می پردازد. اما در آوازه گری های خارج از سنندج،  این ستاد چریک های فدائی  خلق و  قاطعیت بهروز سلیمانی مسول این ستاد است  که در برابر ارتش ایستاده و مقاومت مردم شهر  را سازمان داده است. در  حالی که نه  نقش سازمان نوپای زحمت کشان کردستان(کومه له) کم تر از هواداران فدائی است  و نه نقش صدیق کمانگر،  که تظاهرات چند ماهه ی پایانی رژیم  شاه را سازمان می داد.  تنها گذر زمانی پنج ماهه  لازم  است تا درستی و نادرستی آوازه گری سازمان فدائی به محک آزمایش در آید.

 در بیست و هشتم مرداد ماه سال پنجاه و هشت،   خمینی علیه مردم کوردستان فرمان جهاد صادر  می کند و نیروهای داوطلب نظامی،  به هم راه پاس داران راهی کوردستان می شوند و به دستور خلخالی جلاد در سمت حاکم شرع سیار  دادگاه های انقلاب، شمار چندی از مبارزان و از جمله، هواداران فدائی را سر ضرب تیرباران می کنند.  اما این بار از  مسول ستاد فدائی،   و پای داری فدائی در برابر این تهاجم  نشانی در دست  نیست و همه از شهر گریخته اند   و این مردم کامیاران، سنندج، سقز، سردشت،  بانه و ... هستند که بدون ارتباط با چریک های فدائی و دیگر سازمان های سیاسی ــ نظامی کوردستان،  به ابتکار خود،   پاس داران و ارتشیان مهاجم را از شهرها  رانده  و شهرها  را دو باره آزاد  می سازند،  تا سازمان های سیاسی، از دموکرات تا کومه له و  چریک های فدائی خلق سرجای شان باز گردند.

مساله ی کوردستان، حق طلبی خلق کرد  و پای داری یک پارچه ی آنان در برابر تداوم تجاوز نیروهای دولتی،  خاری است در چشمان خمینی و نوچه های ریز و درشت حکومتی،  و از این روی، پس از ناکامی  یورش مرداد و شهریور  پنجاه و هشت،  یک بار دیگر،  در خرداد سال پنجاه و نه،  تهاجم سراسری به کوردستان را از سر می گیرند و بنی صدر در سمت ریاست جمهوری نظام و فرماندهی نیروهای مسلح به نیابت از خمینی به نظامیان توصیه م یکند که تا یک سره کردن مساله ی کوردستان بند پوتین ها را باز نکنند.  این بار  اگر چه پیش مرگه های وابسته به  کومه له و  حزب دموکرات،  با سازمان دهی،  دست به مقاومت و حمله های چریکی می زنند،  اما  از چریک فدائی  خبری نیست.

 سازمان چریک های فدائی خلق، در آستانه ی یورش دوباره ی رژیم، گرفتار یک نشعاب جدی است و  تشکیلات کوردستان در کنترل جریان راست،  که  با  انقلابی خواندن سرکوب گران،  و ضد انقلاب نامیدن  مردم مبارز کوردستان و سازمان های انقلابی کورد،  تسلیم به ضد انقلاب هار اسلامی و پشت کردن به مبارزه و توده ها  را به شیوه ی توده ای ــ منظور حزب توده است ــ  و به پی روی از آیت الله ها  و حجت ال اسلام های توده ای  تئوریزه می سازد. سلاح ها را بر زمین می گذارند و هواداران مسلح و غیرمسلح  را  به حال خود رها می سازند. حتا سلاح های انبار شده  را در اختیار دیگر جریان های سیاسی ــ نظامی و هوداران بخش اقلیت که عزم مقاومت دارند،  قرار نمی دهند تا در آینده ای نه چندان دور،  تقدیم  سپاه پاس داران نمایند.    

در ترکمن صحرا هم،  اوضاع کم و بیش،  به همین گونه جاری  است. از پائیز پنجاه و هفت که سرلشکرهای بازنشسته و شماری از وابسته گان درباری که طی سال ها،  زمین های مرغوب گنبد، دشت آزاده گان  و ترکمن صحرا  را از کشاورزان غصب نموده اند،  راه فرار در  پیش می گیرند؛  کشاورزان و زحمت کشان منطقه،  دوباره به املاک خود دست می یابند  و به  بیان دیگر به خلع ید،  از خلع ید کننده گان خود می پردازند و هر جا که امکان می یابند  شوراهای دهقانی بر پا کرده، به کشت و برداشت جمعی روی می آورند.  

با اوج گیری مبارزات سیاسی در سراسر ایران، مبارزه ی  طبقاتی، سیاسی  خلق ترکمن هم اوج می گیرد و برای  ایجاد هم آهنگی بین شوراهای محلی،  شورای  سیاسی ــ فرهنگی  سراسری خلق ترکمن به شیوه ای دموکراتیک  شکل می گیرد. این شورا  بر کشت و برداشت جمعی،  و  هم  تقسیم عادلانه ی  زمین بین دهقانان، آن جا که کشت جمعی وجود ندارد،   نظارت می  نماید و یا در رفع اختلافات اهالی در مساله ی زمین  و  شوراهای محلی میانجی گری می کند.

 با برپائی ستاد فدائی در تهران،  نماینده گانی از این شورا،  با  ستاد ارتباط برقرار می سازند و پس از برقراری این تماس، نماینده ای  از سازمان در منطقه مستقر می شوند.

 تلاش رژیم جدید در آستانه ی سال نو،  و درست پس از درگیری سنندج،  برای بازپس گیری زمین های مصادره شده و  برچیدن شوراهای محلی با مقاومت توده ای  رو به رو شده، فرار  پاس داران اعزامی از مرکز  و  خلع سلاح پاس گاه های ژاندارمری را با خود  دارد.  اگر چه بیش ترین سهم مبارزه،  در  فراری دادن پاس داران اعزامی،  و خلع سلاح  پاس گاه های ژاندارمری از آن توده ی ناشناخته ی مردم است و رفقای اعزامی فدائی و هواداران  محلی نقش چندان زیادی ندارند،  اما رفقا پیروزی مردم را به  نام خود قلم داد می کنند و در آن جا دفتر و دستک خود را گسترش می دهند.

در آستانه ی نخستین سال گرد انقلاب،  در اوایل بهمن ماه سال پنجاه و هشت، یک بار دیگر موج تازه ای از  پاس داران اعزامی از مرکز  و شهرهای مازندران،   در پناه  یگان های  منظم ارتش،  به منطقه  هجوم می آورند.  

 سر آعاز  تهاجم جدید،  یورش به شهر گنبد،  بازداشت و اعدام  ضربتی چهار تن از رهبران شاخص شورای سیاسی، فرهنگی  خلق ترکمن است که برای گفت و گو فراخوانده شده اند.

 رهبران خلق ترکمن را خلخالی اعدام  می  کند که به گفته ی خوداش، به سبب بیماری خمینی،  با حکم منتظری  ره سپار منطقه شده است. اما چه گونه گی اعدام رهیران خلق ترکمن  را  فاش نمی سازند و پس از چندی اعلام می دارند  که جنازه  آنان  را زیر پلی در جاده ی خراسان یافته اند.  

دامنه ی سرکوب این بار مرزی نمی شناسد  و تا  برچیدن شوراهای محلی و خلع ید، از کشاورزان و استقرار پاس داران رژیم در شهرها و روستاهای منطقه ادامه دارد.  سازمان جریک های فدائی خاق در برابر این تهاجم  تنها ناتوانی، بی کفایتی و بی اراده گی خود را به نمایش می گذارد  و این در شرایطی است که هنوز دچار انشعاب نشده است.

 بی گمان اگر  خود سدی در برابر مقاومت مردم نمی شدند و در کنار ایستاده گی مردم،  با امکانات نظامی خود،  دو دست گاه  از  تانک های  ارتش را  به آتش می کشیدند،  شاید ارتش دست به عقب نشینی می زد و  اوضاع، حتا اگر به طور موقت هم شده،  به گونه ای دیگر پیش می رفت. و  نهایت این که  رفقا به این دل خوش هستند  که در غیاب نماینده گان شوراهای مردمی،   به عنوان وکیل،  و وصی  خلق ترکمن،  با  بنی صدر که تازه  به مقام ریاست جمهوری رسیده،   و سرلشکر  ولی فلاحیان،   که ریاست ستاد ارتش را یدک  می کشد به بحث بنشینند.   

رهبران فدائی خود را در میان دو سنگ آسیا،  درمانده می بینند،  مبارزه علیه جمهوری اسلامی از فردای قیام آغاز شده،  و رو به رشد و گسترش است.  به ویژه در کوردستان و  ترکمن صحرا،  شیوه ی مسالمت آمیز را پشت سر نهاده و وارد  فاز  مسلحانه شده است. نمی توان با دمیدن در طبل توخالی  مبارزه،  دعوی  سرکرده گی  داشت  و در نبرد مسلحانه علیه حاکمیت تماشاچی ماند. نمی توان  تمایل به هم زیستی مسالمت آمیز نشان داد  و  درخواست  جواز مبارزه ی مسالمت آمیز نمود اما با صادره کننده ی جواز  کنار نیامد.

 ماه های  سرگردانی،  به کندی می گذرد. مشاوره با  چهره ها و سازمان های انقلابی، چندان مقبول نمی افتد  و  مشکل گشا نیست.  به باور  رهبران،  باید از یکی،  به سود دیگری گذشت،  و از این روی باید سراغ پیر جوال دوز را گرفت که انبانی پر از توجیه دارد  و دیری نمی گذرد که در توجیه تداوم  سرکوب، گوی سبقت را از حزب توده هم می ربایند.

از هم سوئی تا ادغام

        این هم  از شگفتی های تاریخ  است،  جریانی که در ضدیت و انکار حزب توده،  و در واکنش به بی عملی آن به وجود می آید  و  از جریان جزنی ــ ظریفی،  تا  پویان ــ احمدزاده، نوک تیز حمله و نومیدی کمونیست ها را از خیانت های  آشکار و نهان آن می دانند،  یک دهه دیرتر،  و پس از سرنگونی رژیم شاه، وراث این جریان ها، در اوج آشفته گی و سرگردانی، در اداره ی یک جنبش تا حدودی توده ای و پرشمار،  سر بر آستان دراش  می سایند  و  این بار،  تنها اندک شماری از چریک های خسته و نومید در خانه های تیمی زمان شاه نیستند،  که با مشی مبارزه ی مسلحانه وداع گفته،  به حزب توده پناه می برند و با پشتوانه ی دوران چریکی  خود،   در آستانه ی انقلاب،  برای حزب توده ی آب رو باخته،  آب روئی دست و پا  می کنند.

 این اکثریت رهبری و بدنه ی فدائی در مقیاس توده ای پس از انقلاب است،  که نخست تسلیم اوراد جادوئی  امام ضد امپریالیست اش  می شود و آن گاه سر بر بالین حزب توده می ساید،  تا در سایه ی نبوغ پدر کیا،  و دیگر پدر خوانده  ها،  و تئوریسین های سازش طبقاتی،  اوراد امام ضد امپریالیست  را هضم کنند و پا به پای آن حزب،   و تئوریسین های اش که اسلام و مارکسیسم را به یک سان مونیسم  و انقلابی می دانند؛  جهموری واپس گرای اسلامی را،  در پرتو پشتیبانی کشورهای اردوگاه سوسیالیستی شکوفا،   و به راه رشد غیرسرمایه داری بکشانند.    

رهبران فدائی ادای رهبران جمهوری اسلامی را در می آورند،  و با گزینش سیاست انحصار طلبی،  و دمیدن در ساز مشی چریکی، مشی یی  که خود دیگر بدان باور ندارند  و پرهیز از هم کاری با  دیگر سازمان ها و جریان های طیف چپ بر آن هستند،  تا خود را تثبیت،  و دیگر جریان های موازی و رقیب را از شکوفائی و رشد بازدارند. بی خبر از آن  که این سیاست، در درجه نخست  خود آنان،  یعنی  سازمان چریک های فدائی  خلق  و رهبران خودگزیده را،  که میدان دار  هستند  از پیش روی و گسترش بازداشته،  به آغوش حزب توده می اندازد.

دامنه ی انحصار گرائی فدائی  و پرهیز از هم کاری با دیگر جریان های انقلابی و سوسیالیستی از همان هنگام آغاز  می شود  که در جریان نخستین انتخابات نیمه دموکراتیک سال پنجاه و هشت،  که برای شرکت در انتخابات مجلس شورا،  و نامزد انتخابات  شدن، هنوز  ممنوعیتی وجود ندارد  و همه ی جریان های چپ،  از نامزدهای فدائی در تهران و شهرستان ها پشتیبانی می کنند، اما  آنان  ورای نامزدهای مجاهدین و  یکی از نامزدهای حزب جمهوری اسلامی،  یعنی  گل زاده غفوری  که البته روحانی  دموکراتی است، از هیچ یک از دیگر نامزدهای چپ انقلابی از جمله رفیق  اصغر ایزدی  و  علی رضا سپاسی آشتیانی که یکی از  جانب سازمان راه کارگر نامزد شده و دیگری از جانب سازمان پیکار،   و هر دو  پیشینه ی فعالیت چریکی درخشانی دارند  و در جنبش چپ از چهره های شاخص مبارزاتی هستند، پشتیبانی نمی کنند  تا چه رسد به نامزدهای انتخاباتی حزب دموکرات و یا کومه له در شهرستان هائی که خود نامزد انتخاباتی ندارد.    

جالب توجه این که رهبران پس از انقلاب فدائی،  در حالی که به بهانه ی انتقاد از مشی چریکی،  از ورود خط چهاری ها  به درون سازمان،  و هم کاری با آنان سر باز می زنند،  و آنان پس از چهار پنج ماه مدارا  و  گفت و گوهای بی ثمر با این و آن،  به ناچار اعلام موضع علنی می نمایند، هم زمان  دروازه های سازمان را چهار تاق برروی حزب توده،  که منتقد شماره یک مشی چریکی است،  باز می گذارند و دو روئی خود را بی شرمانه به نمایش می گذارند.

 جان بازی فدائی،  و از خودگذشته گی رهبران پیشین،  جای خود را به سیاست بازی ــ البته به خوان نیرنگ بازی ــ می سپارد. محفل های زندان در صدر سازمان جا خوش می کنند و حتا اندک شمار چهره های بازمانده  از خانه های تیمی را هم در  این جا و آن جا منزوی می سازند و یا از خود می رانند.

با اشغال سفارت آمریکا توسط دانش جویان آموزش دیده ی حزب الهی، سازمان چریک های فدائی   بی قید و شرط تسلیم جمهوری اسلامی،   و خط امام،  کیانوری ساخته می شود، خط امامی  که توجیه گر تسلیم طلبی  و نزدیکی گام به گام به حزب توده است و پیش درآمد این نزدیکی  تحمیل نخستین انشعاب به اقلیت انقلابی و  نیروهای تسلیم ناپذیری که  با استحاله  توده ای اکثریت رهبران سر سازش ندارد.

از آن جا که ترکیب پس از انقلاب سازمان فدائی، به همان گونه، که پیش از این هم اشاره شد،  ترکیبی است جبهه ای، با بروز گرایش  راست روانه ی اکثریت رهبری،  ریزش بدنه  آغاز می شود  و با  تلنگر نخستین  انشعاب،  از هم پاشیده گی سازمانی اوج می گیرد.  از خرداد ماه پنجاه  و نه،   تا آذرماه شصت، یعنی در یک دوره ی هجده ماهه،  سه انشعاب پیاپی  در این سازمان رخ می دهد،  و با هر انشعاب، بخشی از  بدنه ی تشکیلات هم فرو می ریزد  نخست جریان اقلیت جدا می شود، چند ماهی دیرتر،  جناح چپ اکثریت،  و یک سال  پس از  جدائی جناح چپ،  جریان کنگره ای ها در آذر ماه شصت!

بنیان گذاران و چهره های نخستین  چریک فدائی تلاش می نمودند،  فرهنگ صداقت،  و از خودگذشته گی را در جنبش چپ رواج دهند.  رهبران تراز اول،  از نوع پویان،  احمدزاده  و حمید اشرف خود در کوچک ترین کارها، حتا  پخش اعلامیه و دیدار با یک هوادار سطح پائین  مشارکت داشتند،  اما رهبران  پس از  دوران چریکی،   به تمرین ریاست می پردازند  و  در حالی که  هواداران را در خیابان ها،  به زیر پوتین پاس داران می اندازند و  یا  مقابل گلوله ی آنان،  خود در پشت پرده از کانال  دلان رژیم، به تقلید از سران حزب توده و شاید هم با اشاره و تائید آنان،  با شماری از سران و نماینده گان رژیم به گفت و گو می نشینند. در حالی که در نشریات خود،  حزب توده را بر سر این مساله،   یا  آن مساله ی بی اهمیت،  به باد  انتقاد می گیرند  و با این انتقادات آبکی هواداران را سرگرم می سازند؛  رازدارانه با سران حزب توده  به رای زنی می پردازند تا  چه گونه،  اعضا و هواداران  خود را نخست پشت سر روحانیت به خط کنند و  آن گاه دروازه های سازمانی را  بر روی حزب توده بگشایند؛  تا ورود این مهمان ناخوانده،  و مورد نفرت،   با واکنش های تند هواداران هم راه نباشد.

 این بازی  دومی آن  اندازه زشت است  که فریاد حزب توده هم در می آید  و کیانوری در پرسش و پاسخی که خود می پرسد و خود پاسخ می دهد می نویسد  هر چه مواضع رفقای فدائی به ما نزدیک تر می شود بر میزان حملات آنان بر ما افزوده می شود.   

خیانت یا سرنوشت محتوم

سرگذشت دردناک سازمان فدائی پس از انقلاب و از هم پاشیدن این تشکل تاریخی چپ،  بی گمان بر خواننده گان عزیز پوشیده نیست، اما  آن چه که دردناک است، در این حقیقت نهفته، که  این  سرنوشت، سرنوشت  محتوم نبود و می توانست چنین نبوده  و به گونه ای دیگر باشد و دردناک تر  آن  است که این سرنوشت شوم و این از هم پاشیده گی  به نام  چریک فدائی رقم می خورد،  به نام جریانی  که در بدو امر با وجود مشی انحرافی خود،  به جنبش  کمونیستی در کشور ما  اعتبار و حیثیت  می بخشد و  ورای این که مشی چریکی، نمی توانست  و نمی تواند مشی کارگران و زحمت کشان ایران  باشد  و رهائی طبقه ی کارگر ایران را از استثمار سرمایه   به ارمغان آورد  اما چریک فدائی برای رهائی کارگران و زحمت کشان، خود را به آب و آتش می زند! و این میراثی است که به تاراج می رود . اما بنگریم به این میراث و این میراث داری! 

 یک جریان سیاسی به اعتبار کارکرد گذشته اش  کعبه ی آمال بخشی از نیروهای پیش رو جامعه  می شود و به مثابه یک سازمان سیاسی مبارز محوریت پیدا می کند اما به جای بهره برداری از امکان فراهم شده،  پشت به نیروهائی که آن را قبله  آمال خود ساخته اند،  آنان را آلت دست و  ابزار تسلیم و سازش خود می سازد  و با گزینش راه کوتاه سازش، پشت به آنان، هم به آنان و هم به خود خیانت می کند.  نخست به  نیروهائی خیانت می کند که با کم ترین شناخت از آن به وی امید بسته اند و در گام پسین،  به  یاران سازمانی  خود و  تنها گذاشتن آنان در میدان مبارزه و  اندکی دیرتر به همه ی هم بندان و هم رزمان  دیروزی شان!  آن گاه که راه زوال و تسلیم پیش می گیرند موجی از خیل هم راهان را هم با خود  به قربان گاه تسلیم می برند.  اما  پیش از رفتن به قربان گاه و دیرزمانی پس از آن هم چنان  برای سر دسته ی دژخیمان  هورا می کشند، انقلابی و ضد امپریالیست اش خطاب می کنند و از هیچ گونه هم کاری و هم راهی با آن دریغ نمی ورزد.     

این بار هم ایدئولوژی غلبه پیدا می کند، اما این بار ایدئولوژی تسلیم! برای رهبری هیچ چیز و هیچ کس برازنده تر از ایدئولوژی تسلیم، ادغام  ضربتی در حزب توده، خدمت به اسلام و جمهوری اسلامی نیست. امواج سرکوب شتابان از راه می رسد!  رفقای دیروزی که سال ها در زندان برسر سفره ی پلاستیکی یا روزنامه ای زندان در کنار هم دیگر دست در یک کاسه داشتند یکی پس از دیگری تیرباران می شوند، اما حرف مرد یکی است،  جمهوری اسلامی انقلابی است و خط امام  ضد امپریالیست، هم چنان مورد پشتیبانی، و یاران و دوستان دیروزی  به یک باره  دشمن خونی، ضد انقلاب و  در خدمت امپریالیسم!

دامنه ی سرکوب اوج می گیرد، یاران دیروزی   به نام مجاهد،  اقلیت،  راه کارگری،  پیکاری و ...  بر سر دار می روند اما  هر دو جناح سازمان اکثریت به عنوان میراث خوار فدائی، دوش به دوش حزب توده برای خط امام هورا می کشند و  قاتلان رفقای دیروزی خود  را انقلابی می خوانند و تا نوبت به خودشان نرسد، دست بردار نیستند.

جنگ میراث

مناسبات درونی هم، در میان هیچ یک از وراث  به تر از مناسبات بیرونی نیست. در نخستین گرد هم آئی که نود نفر در پائیز پنجاه و هشت حضور پیدا می کنند تا به تشکیلات سر و سامانی داد و در نخستین اجتماع حزبی به کمیته مرکزی رسمیت بخشند، به رفیق کاظم غلامیان و چند نفر دیگری از رهبران دوران مبارزه ی چریکی، نشانی محل برگزاری نشست را نمی دهند و آن ها  را ریاکارانه کنار می گذاراند. حال آن که شمار بیش تر آنان را در هفته های پیش از قیام، کاظم عضوگیری می کند

با هر کدام از انشعاب ها، افشاگری متقابل اوج می گیرد و اتهام های بی پایان بر پروپای هر طرف بسته می شود و این تنها جریان تسلیم طلب توده ای نیست، که دچار بحران می شود و تکه پاره!  جریان انقلابی هم  حال و هوای به تری ندارد.

در آستانه ی انقلاب، گروه منشعب از سازمان جدا می شود تا به حزب توده بپیوندد و بدون این که علیه هم دیگر دست به اسلحه ببرند،  هر کدام با مسالمت  راه خود را پیش می گیرند  اما هفت سال دیرتر، در درون  سازمان اقلیت در کوردستان عراق،  بر سر یک بند اساسنامه،  اختلاف آن چنان اوج می گیرد که  دو طرف دست به سلاح می شوند،  علیه هم دیگر سنگر می گیرند، پنج نفر کشته و چند نفر زخمی می شوند . خلع سلاح هر دو طرف توسط میزبان، یعنی اتحادیه میهنی  پایان بخش این ماجرای اندوه بار  و آغازگر  چند پاره شدن اقلیت است.  باز هم جنگ میراث، پشت پا زدن به  رفاقت های دیرینه  و  بی اعتبار ساختن زحمات مشترک گذشته!  و تفاوتی نمی کند که انشعاب و جدائی در طیف  راست باشد یا در  طیف چپ، ترازو و میزان یکی است!  نفی گذشته ی مشترک و دمیدن در ساز طرد و نفرت! و بی گمان این سبک کار، بیش تر میراث حزب توده است از دهه ی سی که به فدائی و دیگر جریان های سیاسی هم سرایت می کند. اما در طیف فدائی، دعوای اصلی، بر سر ارث و میراثی است به نام فدائی که هر گروه می خواهد برای خود نگه دارد غافل از این که این نام نبود که به چریک اعتبار بخشید این عمل چریک بود که به چریک اعتبار بخشید!

سی و اندی سال پس از تلاشی سازمان فدائی هنوز هم  بیش از ده  گروه و جریان  این نام  را هم چنان یدک می کشند به امید آن که اقبال دوران انقلاب پنجاه و هفت  یک بار دیگر روی آورد و چون عقاب بر سر بامی فرود آید. بی خبر از آن که تکرار تاریخ فاجعه است اما فراتر از فاجعه ی تکرار به هشیاری  نیروهای آگاه باید اندیشید  که  دیگر هم چون  چهل سال پیش یا حتا چهار سال پیش نمی اندیشند، به آسانی فریب نمی خورند  و به آسانی به هر جریانی نمی پیوندند.

 در پی انشعاب اقلیت، اکثریت به حزب توده پناه می برد و در پی اتحاد با آن بر می آید،  اما اقلیت سراغی از هیچ یک از نیروهای چپ آن دوره را نمی گیرد. زیرا خود را تنها وارث فدائی و حافظ نام فدائی و نماینده ی چپ و کمونیسم در ایران می داند و  شان فدائی را بالاتر از آن می داند که  با جریان های هم ارز  و هم تراز در آمیزد و یا با آن ها اتحاد و هم آهنگی برقرار کند و این سلسله سر دراز دارد.

 رهبران اکثریت عزم جزم دارند به هر بهائی حتا از دست دادن بدنه ی سازمانی  در حزب توده ادغام شود و تنها زیر ضرب رفتن حزب توده  و یورش سراسری جمهوری اسلامی به حزب توده و اکثریت است که فرایند ادغام را مختل می سازد، اما  رهبران توده ای شده پس از توده ای شدن هم دست از نام فدائی بر نمی دارند. بخشی از تشکیلات  هم که به کشتگری ها شهرت دارند و بر سر مساله وحدت با حزب توده،  و یا ادغام در آن،  درخواست کنگره می نمایند، اما درخواست اصولی شان را بی پاسخ می گذارند و با اهانت ا زخود می رانند، به ناچار دست به انشعاب می زنند. بدون آن که از اصول توده ای دایر بر پشتیبانی از جمهوری اسلامی دست بردارند. انشعاب تحقق می یابد اما هیچ کدام دست از میراث بر نمی دارند.  نه ازنام "فدائی" و "فدائیان" و نه از نام " کار" به عنوان ارگان سازمانی!  و چون  بر سر پشتیبانی از یک نظام خشن ضد انسانی و سرکوب گر اختلاف نظری ندارند در رقابت با هم  دیگر و دل ربائی بیش تر  از حاکمیت روزنامه ی کار را  که مالامال از حمد و ثنای خط امام است، انتشار می دهند و با انشعاب کشتگری ها،  سومین روزنامه کار هم قدم به میدان می گذارد. کار اکثریت، کار اقلیت و کار سازمان سراسری فدائیان!    

در دوران چریکی  با شماری از مساله داران برخوردهای ناهنجار صورت می گیرد و  رفقای چریک  برخوردهای ناهنجار،  از انتقادهای  تند و تنبیه های دوره ای  تا ترور را  با مساله ی امنیت پیوند می زنند اما برخوردهای ناهنجار در شرایطی که مشکل امنیتی در کار نیست جز دعوی ارث و میراث چه توجیه دیگری دارد.

مصطفا مدنی در صدر جناح چپ اکثریت، از اکثریت توده ای جدا می شود و می خواهد متمدنانه انشعاب کند و پس از روبوسی ار آنان جدا شود اما  رفقای مرکزیت با  بی اعتنائی او را از خود  می رانند زیرا بخشی از میراث را به طور موقت هم که بوده  به نام جناح چپ اکثریت با خود می برد. مصطفا  به اقلیت می پیوندد، اما  آن گاه  که با توکل اختلاف پیدا می کند زندانی می شود  و پس از ختم دعوا در گاپیلون، از جانب توکل و زهری  اعلامیه ای صادر  می شود  که عوامل بورژوازی به رهبری مصطفا مدنی قصد تصرف رادیوی انقلاب را داشتنه اند. در انشعاب زهری هم،  اختلاف توکل و زهری به تر از این حل نمی شود .به بیان دیگر سازمان هائی که نام فدائی را یدک می کشند تا حد یک فرقه ی مذهبی سقوط  می کنند. همان طور که عضو مرتد فرقه با خشونت تمام سرکوفت می شود  هر عضوی هم  که به اقلیت پشت کند یا از چهارچوب های تعیین شده قدمی فراتر نهد  اگر همانند دوران چریکی امکان نابودی فیزیکی اش وجود ندارد،  امکان  نابودی شخصیت اش را نباید از دست داد  تفاوتی هم نمی کند چهره ی مبارزی  مثل محمود محمودی باشد یا عباس هاشمی، علی فرمانده،  یا یک هوادار ساده! زن یا مرد!  اما این بیماری اقلیت به تنهائی  نیست و بیماری مشترک همه ی وراث است  که از صداقت چریک فدائی بی بهره باشند.  از بازگوئی حقایق روی گردان باشند و با توجیه گری و دروغ سازی هنوز هم سر خود شیره بمالند و در پایان بیان دو نمونه را لازم می بینم.     

هنگامی که نماینده ای از جانب هاشمی رفسنجانی،  با دوره گردی در شهرهای اروپائی، با شماری از فعالان خارج از کشور توده ای و اکثریتی، به گفت و گو می نشست تا آن ها را به داخل برگرداند، حسن توسلی یا علی کوچیکه از کادر رهبری اکثریت، به ناگهان سر از  آخور خامنه ای  در می آورد.  دست گاه رهبری وقت سازمان به جای بیان واقعیت، با درج بیانیه ای سرتاپا دروغ، در پشت یک داستانی ساخته گی سنگر می گیرد  که  ماموران جمهوری اسلامی رفیق حسن توسلی، عضو مرکزیت سازمان  را که ساکن لندن است و دست اندر کار تجارت،  در باکو دزدیده،  در یک چمدان جای داده و به خود  به ایران برده اند! و دو دهه پس از افشاشدن قضیه، و چندین بار دیدار رفقا با وی در آلمان،  هنوز هم  به سکوت خود ادامه می دهند و از یک پوزش خواهی ساده برای این دروغ گوبلزی خودداری می ورزند!

در نمونه ی دیگر، فرخ نگهدار در یک مناظره ی قلمی با اکبر شالگونی ادعا می کند که با ترس و لرز فراوان هم راه پدراش ــ که یک حاج بازاری است ــ  نزد آخوند موسوی تبریزی دادستان کل انقلاب رفته،  تا برای نجات رضا غبرائی که به توصیه رهبری اکثریت خود را به دادستانی انقلاب معرفی کرد، وساطت و چاره اندیشی کند. این مطلب را در یک مصاحبه ی ویدیوئی هم تکرار نموده است. شمار زیادی از  کادر رهبری  وقت می دانند که داستان به گونه ای دیگر است و  تاریخ این دیدار پس از اعدام غبرائی صورت  گرفته! آقای نگهدار و دیگر رفقای مرکزیت،  وی را تشویق می کنند به خدمت لاجوردی مشرف و  در دم اعدام  شود؛ بر کشته اش هم منت می گذارند که برای نجات او تلاش خود را به کار بسته اند.

به راستی چه مناسبتی دارد که پدر آقای نگهدار برای رهائی غبرائی وارد میدان  شود؟ نمی تواند پای  فرند خود، فرزاد نگهدار در میان باشد که  به جرم معامله ی دلار  در  بازداشت به سر می برد  و پرونده اش در دادستانی کل انقلاب زیر دست موسوی تیریزی بود.  موسوی تبریزی چه نقشی در دادستانی مرکز داشت و چه کسی خط او را می خواند. لاجوردی به موسوی اردبیلی هم اعتنائی نداشت تا چه رسد به موسوی تبریزی؟ آقای نگهدار چرا نزد خود لاجوردی نرفته است. لاجوردی که در برابر بیش از پانصد نفر در حسینیه اوین بر زبان می آورد که آقای نگهدار نزد من آمده بود و می گفت رفقای ما را چرا بازداشت می کنید و من در جواب گفتم شما هم کار غیرقانونی می کنید. روزنامه کار مجوز ندارد و شما بدون مجوز انتشار می دهید. البته پس از این ماجرا هر دو جریان از انتشار روزنامه کار خودداری ورزیدند و به جای آن بولتن داخلی انتشار می دادند.  

به هر حال از میراث سیاه کل و چریک فدائی نسلی از  چهره های خانه نشین باقی مانده که پس از سپری ساختن دوران آیت الهی طلبه شده اند و تازه دارند درس طلبه گی می آموزند. موجی از انشعابات بر جای مانده با گروه بندی های بزرگ و کوچک،  گروه بندی های کوچکی با  داس و چکش که خود را هم چنان پی روان راه چریک  می دانند اگر چه راه  آنان را پی نگرفته اند و  واژه فدائی،  بدون پیش وند چریک،  که از چپ تا راست خود را بدان آویخته اند و مشی چریکی به عنوان یادگاری تاریخی  و افتخارآفرینی جاودانه که کسی را یارای دست زدن به آن نیست. . و نکته همین جاست حتا جریان چریک های فدائی خلق به رهبری رفیق  اشرف دهقانی و حرمتی پور هم  که خود را پاس دار مشی احمدزاده می دانستند پس از انقلاب به شیوه ی گذشته باز نگشتند  و  شرکت آنان  در مبارزه ی مردم کردستان از نوع مشی چریکی نبود و مبارزه ی طیف های  اقلیت هم به همین ترتیب! اما همه ی جریان های فدائی هنوز هم اکراه دارند که به نقد مشی چریکی بپردازند و از خود نمی پرسند که اگر این مشی هنوز درست است پس چرا در این چهل سال روی کاغذ مانده و دست به کار نمی شویم!

اما چرا جریان های فدائی به نقد مشی چریکی نمی پردازند؟  طیف اقلیت و جریان وفادار به مشی چریکی، با خودداری از نقد گذشته، تلاش دارند هم چنان خود را میراث دار سیاه کل و چریک فدائی قلم د&