«برگزیت» و کنترل بحران به شیوه انگلیسی!

 

بحران کابینه دولت انگلستان که تاکنون منجر به استعفای چند وزیر دارای پست های حساس شده امرچندان غیرمنتظره ای نبود. در حقیقت از همان نخست در میان پیش برندگان خروج- Brexit- دو گرایش عمده وجود داشت که همزیستی می کردند و بتدریج با شروع مقدمات روندجدائی، شکاف بین آن ها بیشترمی شد. می توان آن ها را به مدافعان خروج کامل و مدافعان خروج نرم یا شبه خروج نقسیم کرد. برطبق شق اخیرخروج باید به نحوی صورت پذیرد که نه سیخ بسوزد و نه کباب!. دانسته باشیم که منظور از کباب منافع طبقه بورژواژی و تجارمحترم و در مرکزآن حفظ کیان بورس لندن قراردارد و سیخ خالی هم آن اکثریتی است که در رفراندوم رأی به خروج دادند!. البته خودترزا می معنای ضرب المثل نه سیخ بسوزد و نه کباب را بخوبی توصیف کرده است که نیازی به تأویل و زحمت کسی ندارد: برگزیت باید به گونه ای پیش برده شود که هم برای کسب وکار و مردم انگلیس (بخوانید بورژوازی انگلیس) و هم برای اروپا مفید باشد. در واقع او با ایجادکابینه توافق «دوستداران تجارت» برای «حفظ پیوستگی مؤثر با بازاراتحادیه اروپا»، خود پیشاپیش زمینه بروزبحران و شکاف در کابینه را فراهم ساخته بود که معنائی جز اخراج محترمانه بوریس جانسون از کابینه نداشت. همان چیزی که بوریس جانسون آن را «رؤیای در حال مردن برگزیت» نامید. این که خانم ترزا می تا چه اندازه حمایت حزبش را با خوددارد را، رویدادهای چندهفته آینده نشان خواهد داد.

 

سیاست خروج نرم و بیرون کشیدن چاشنی انفجاری برگزیت توسط دستگاه حاکمه در انگلستان را باید مصداقی از آن چه که «هنرمدیریت بحران به شیوه انگلیسی» خوانده می شود دانست که توسط لایه فوقانی و فرادست بورژوازی انگلستان برای کنترل موج های بلندبحران بکارگرفته شده است. بر طبق این شیوه وقتی که با موجی نیرومند و بنیان کن مواجه می شوید بهتراست، بجای مقابله مستقیم با آن ابتدا سعی کنید با آن همراه شوید، و با بخشی از آن سازش کنید و عنان کنترل و هدایت آن را بدست گیرید تا بتوانید هم به شکلی آرام چاشنی انفجاری اش را بیرون بکشید و هم اگر چیزبدردخوری داشت در خود جذبش کنید تا نتواند در برابرتان عرض اندام کند. آن زمان که در پی روشن شدن نتیجه رفراندوم، همه متعجب بودند که چگونه ممکن است یک حزب مخالف و از جمله خودترزا می که تا دیروز مخالف آن بود، در یک چرخش ناگهانی بتواند چنین پروژه بزرگی را به پیش برد؟!. بخصوص در آن زمان که نخست وزیروقت- کامرون- برای جلب نظررأی دهندگان سرنوشت ماندن یا نماندن در اتحادیه را به برگزاری یک رفراندوم موکول کرد و خود با روشن شدن نتیجه رفراندوم استعفاکرد، فهم چنین خیزی از سوی جانشین او، برای به عهده گرفتن تدارک خروج دشوار می نمود، اما اکنون درک حکمت بالغه آن بسی آسان تر شده است. تمرکزبر شیوه انگلیسی مقابله با بحران توسط بورژوازی آن دیارکلیدواژه آن معما بود. مقایسه این نوع مواجهه با بحران با مواجهه سایرکشورهای مهم سرمایه داری بویژه آمریکا، و در نظرگرفتن تفاوت و تشابه های آن ها می تواند برای غنابخشیدن به درکمان از کلیت بحران مفیدباشد.

 

در حقیقت تب شدیدی که اکنون سرمایه داری دستخوش بحران دچارآن شده است، به عنوان نشانه یک بیماری خطرناک و مسری بشمار می رود که از قضا کشورانگلستان را به مثابه یکی از حلقه های مهم نظام سرمایه داری قبل از دیگرحلقه ها مبتلا کرد. با این وجود طبقه سیاسی حاکم و مشخصا محافظه کاران انگلستان که اکثرا نگران لطمه خوردن تجارت و سودخود بودند ترجیح دادند یک معلق تاریخی بزنند، با موج نیرومند همراه شوند تا اگر بتوانند در نیمه های راه رعشه های سنگین بحران را کنترل کنند و نهایتا آن را به سرمنزل مقصود هدایت نمایند. نه این که کسانی در اتاق فکر نشسته و توطئه کرده باشند؛ همانطور که اشاره شد این بخشی از فرهنگ و سلوک طبقه حاکم انگلستان (به عنوان بخشی از رفتار و سلوک «ژنی شده» معطوف به تنازع بقاء) در قبال تحولات و تکانه های بزرگ است و اگر اتاق فکری هم وجوداشته باشد (که حتما وجودداشته است) بر چنین بستری قادرشده است که سیاست ورزی کند. تلاش برای تبدیل یک انفولانزای عمیق و خطرناک به یک سرماخوردگی ناقص (برگزیت ناقص) از هنرهای این طبقه است. انگلیس و آمریکا پس از جنگ دوم جهانی متحد و دوقلوهای جدانشدنی بوده اند که مشترکا (البته با رهبری آمریکا) دو رکن و دوحلقه اصلی دژسرمایه داری را تشکیل می داده اند و معمولا تحولات و نوآوری ها و پوست اندازی های سرمایه داری ( از جمله نئولیبرالیسم و...) نیز از این دو کشور نشأت گرفته و دولت انگلستان سعی کرده است که در این رابطه حلقه وصل بین دو سوی اتلانتیک باشد و از مزایای آن بهره ببرد.

 

اگر شدت بحرنآمریکا و انگلیس را باهم مقایسه کنیم، بحرانی که اکنون دوقلوهای دیرین را در برخی حوزه ها مثل جنگ تجاری و یا حتی نجات برجام، در مقابل هم قرارداده و عملا دولت انگلیس را کناراروپا و تا حدی چین و روسیه  قرارداده است؛ آنگاه به «هنر»بورژوازی انگلستان در موج سواری بیشتر پی خواهیم برد. بطوری که اگر در انگلستان مثلا بوریس جانسون به عنوان یکی از مدافعان سرسخت برگزیت کامل از کابینه جدا می شود، در «کابینه» دولت آمریکا درست تحولات در جهت معکوس آن جریان یافته است و این تیلرسون ها و مدافعان تجارت آزاد بوده اند که اخراج شده اند. گرچه به لحاظ تعین ها و خودویژگی ها بحران انگلیس و آمریکا تفاوت مهمی بایکدیگر دارند، اما اگر در نظربگیریم که در عین حال هردو بحران ریشه ها و خواستگاه های مشترکی هم دارند، آنگاه می توان به اهمیت نحوه برخوردها با بحران و توان متفاوت کنترل تکانه های آن در دو کشور پی برد: در انگلیس بحران تا حدی زیرکنترل طبقه حاکم قرارگرفته و پتانسیل انفجاری تکانه های بزرگ آن کنترل شده و بداخل حوضچه های کوچکی هدایت می شود و حال آن که در آمریکا به نوعی بحران از کنترل دو حزب اصلی و متعارف آن کشور خارج شده است که با توجه به نقش مهم و تعیین کننده قدرت آمریکا در سطح جهان دارای پی آمدهای مهم جهانی است. در حقیقت ترامپ با آچمزشدن کاندیداهای ارگانیکحزب جمهوری خواه خود را به آن تحمیل کرد و در طی ۱۵ماه اخیر بتدریج با یکدست کردن تیم خود هم چنان می تازد و بطورکلی برشکاف بین نظام سرمایه داری و رهبری ارگانیک افزوده است.

   

از همان زمانی که مارکس در کتابخانه بزرگ لندن مشغول پژوهش و نوشتن کتاب کاپیتال بود و الگوی سرمایه داری انگلستان را به عنوان پیشرفته ترین نوع مناسبات سرمایه داری در حال تکوین زمانه خود موردپژوهش و بررسی و تعمیم قرارمی داد؛ انگلستان هم چنان کشوری است که هم برخی از مهم ترین و تیپیک ترین تحولات سرمایه داری را می توان در آن مشاهده کرد و هم در قیاس با سایرکشورهای سرمایه داری مهم، در قبال بحران ها  دارای ثبات بیشتر و نوسانات کمتری است. بهرصورت، در حالی که انگلستان به شیوه خاص خود مشغول مهاربحرانی است که از متن یک دوره تاخت و تازبی مهابای نئولیبرالیسم و جهانی شدن سرمایه برآمده است، کشورهای دیگر سرمایه داری هم به شیوه خاص خود با آن پی آمدها دست بگریبانند. گرچه هنوز نمی توان از نتیجه نهائی و قطعی شیوه مهاربحران توسط بورژوازی انگلیس سخن گفت (و گذر از برگزیت به عنوان یکی از فرازهای مهم آن)، اما بنظر می رسد لااقل تاکنون در قیاس با آمریکا که تب بیمار در آن هم چنان بالا می رود و نیز در قیاس با سایرکشورهای مهم اروپا که یکی از پس از دیگری شاهدتشدیدبحران و تقویت راست افراطی و بعضا عروج آن ها به قدرت هستیم، نسخه انگلیسی مواجهه و کنترل بحران توسط بورژوازی ( و بخش فوقانی آن) بیلان بهتری داشته باشد.

بدیهی است که بحث فوق در چهارچوب مدیریت بحران توسط طبقه سیاسی کشورهای مختلف سرمایه داری و نحوه مقابله با آن قراردارد و از این منظرهم برای نقدوضعیت حائزاهمیت است وگرنه اصل بحران فراتر از منازعات درونی طیف های درونی طبقه بورژوازی است و جنبش اعتراضی برای نیل به اهداف خود لزوما باید بتواند فراتر از منازعات جناحی برود. در حقیقت بحران ریشه در نارضایتی مردمان این جوامع از مناسبات سرمایه داری و سرشت بشدت تبعیض آمیز و ناموزون جهانی سازی آن دارد. بطوری که امروزه انباشت بحران ها، خود را در فوران سه حوزه کلان یعنی شکاف های طبقاتی عظیم، بحران سیاسی (بدلیل پیوندتنگاتنگ پول و بازار با سیاست و اقتدارلابی ها که موجب بی خاصیت شدن دولت های منتخب و دموکراسی های پارلمانی شده است )، و تشدیدبحران زیست محیطی که منافع سرمایه داران مانع از مقابله نیرومند و بسنده با آن است. انکشاف سرمایه که در اصل جهانی است و مرز و داخل و خارج هم نمی شناسد، موجب نارضایتی گسترده ای از سیستم، حتی در خودکشورهای پیشرفته سرمایه داری شده است. یکی از پی آمدهای مهم این نارضایتی فعال شدن و به صحنه آمدن جریان های شبه فاشیستی و موج سواری آن هاست که با رویکردها و ارزش های واپسگرایانه ای چون ضدرفاه اجتماعی، ضدزیست محیطی و نژادپرستی و ضدپناهندگی وحقوق بشر همراه است که چیزی جز پاسخ کاذب به بحران و فرافکنی آن نیست.

تا آن جا که به صف آرائی درون بورژوازی برمی گردد، پاسخ متقابل به آن که از جهانی شدن « تجارت آزاد و چندجانبه گرا» و تجربه شده دفاع می کند، جز توسل به همان سیاست ها و راهبردهای مسبب بحران نیست که منتج به وضعیت کنونی و آشفته حال جهان شده است. بازگشت به نوستالژی «لیبرال دموکراسی» در همین راستا قراردارد.

 

نوستالژی «لیبرال دموکراسی» مقید به مصالحه و سازش!

مادلین آلبرایت وزیرخارجه پیشین آمریکا (در کتاب جدیدش) نسبت به عروج فاشیسم هشدار می دهد*. بنظراو پوپولیست ها ( و از جمله ترامپ) بر موج نارضایتی برخاسته از شکاف های اجتماعی در جامعه آمریکا و این احساس گسترش‌یافته در میان بسیاری از شهروندان که بازنده روندهای اقتصادی هستند سوار می شوند.

او در دفاع ازلیبرال دموکراسی که بزعم وی مشخصه اش سازش و مصالحه اجتماعی است می گوید گرچه این قرارداداجتماعی شکسته شده است، اما او خواهان بازگشت به آن است.

البته رویکردآلبرایت نسبت به تقویت و عروج راست های افراطی و خطری که لیبرال دموکراسی با آن مواجه شده تازگی نداشته و قبلا توسط کسان دیگری نیز مطرح و نسبت به آن هشدارداده شده است ( نه فقط توسط امثال اوباماها، بلکه از سوی نظریه پردازانی چون فوکویاما*) آلبرایت در واقع به ریشه های بحران و آن بستر و عواملی که امثال ترامپ را به روی صحنه آورده است بی اعتناست و نگاهی نوستالژیک به لیبرال دموکراسی دارد. و حال آن که فراموش می کند وضعیت کنونی مخلوق جهانی سازی از همان منظر لیبرال دموکراسی (تجارت آزاد و چندجانبه) است که او در دفاع از آن، نسبت به برآمدفاشیسم (البته نه الزاما به شکل ظهوررایش سوم) و عدم حساسیت لازم در برابرآن، با ذکرمثالی از موسولینی که گفته بود پرهای پرنده را اگر تک تک بکنی حساسیتی بر نمی آنگیزد، هشدار می دهد. غافل از آن که نزول فاجعه رشد فاشیسم نه از آسمان بی رعد که از بطن خودهمین لیبرال دموکراسی «منزه و پاک» بیرون آمده است. جهانی شدن سرمایه و جهانی سازی به مثابه موتوررشدسرمایه، با ایجادشکاف های بی سابقه و عظیم طبقاتی و دولت های خادم به سرمایه داری و فاقدتوان اجرای وعده هائی که به شهروندان می دهد، شرایط لازم را برای رشد و به میدان آمدن این نوع پوپولیست ها و روندهای فاشیستی در سطح جامعه فراهم ساخته است. وقتی نزدیک به ۳۰ سال پیش فوکویاما از پیروزی لبیرال دموکراسی و پایان تاریخ سخن به میان آورد، لااقل از همان زمان عنان کنترل سرمایه داری از دست دولت ها و سیاستمداران برگزیده خارج شد و مسیرتکوین شرایطی را که اکنون از آن صحبت می کنیم فراهم ساخت. بازگشت به گذشته نه فقط چاره سازدردکنونی نیست بلکه توسل و دخیل بستن به همان منشاء اصلی درداست. در خودآمریکا هم با به میدان آمدن کسی چون سندرز در آخرین انتخابات ریاست جمهوری با رویکردی هم علیه وال استریت ( که با نفوذ و پول دولت و سیاست را به گروگان خود گرفته است) و هم علیه پوپولیست ها، سعی کرد که راه میانه ای بین این دو برگزیند که البته پنچرش کردند و نگذاشتند به جلوی صحنه بیاید. هدف البرایت و نظایراو که خود از خادمان وفاداربه وال استریت بوده اند، چیزی جز نجات لیبرال دموکراسی دستخوش بحران نیست. به همین دلیل دفاع او از لیبرال دموکراسی آکنده از تناقض است. از یکسو می پذیرد که دولت ها قادر به حل مشکل شکاف میان ثروت و فقر نیستند و شهروندان هم حق دارند که خواهان سیستم بهداشتی کارا، محل‌های اشتغال مطمئن و نظام آموزشی کارآمد باشند؛ اما هم چنان بدنبال راهی برای احیاء و نوسازی «قرارداد اجتماعی شکسته شده» و آن گونه دولت های کنترل کننده است که وجودخارجی ندارد، دولت هائی خارج از نفوذ پول و بازارسرمایه. در حقیقت کنترل دولت ها و سیاست های کلان و راهبردی توسط سرمایه داران به شدت فربه و جهانی شده چنان است که مجالی برای دلبستن به این نوع بازگشت ها و نوستالژی ها باقی نمی گذارد.

۱۲.۰۷.۲۰۱۸     تقی روزبه

*-    https://www.dw.com/fa-ir/آلبرایت-لیبرال-دمکراسی-با-تهدید-پوپولیستها-روبرو-است/

 

*- آمریکا و استریپتیزسیاسی!

http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=39280