درخت

نوشته حاضر مربوط است به آخرین چپ هایی که در سال67 و پس از اعدامها باقی ماندند، شرایط عفو  رژیم را در بهمن ماه  نپذیرفته و سه نفر آنها را رژیم اسلامی پس از آزادی دیگر زندانیان چپ تا اوایل سال 70 در زندان نگه داشته است.

نام آنها: علی اکبر شالگونی، محمد تقی دلجویی شهیر، همایون راستان

 

تقی و من  را از بند خارج کردن. حالا در یک محوطه باز بودیم و آفتاب بعد از ظهر برروی  بدنمان و البته چشم بند مان میتابید. مینی بوس جلوی ما ایستاد و نگهبان ما را به سمت آن راند. سوار شدیم. ماشین ناله کنان راه سربالایی را پیش گرفت. پس به سمت در اوین "زبانم لال برای آزادی" نمی رفتیم. حتما به سمت "آموزشگاه"(بند عمومی) یا "آسایشگاه "(سلولهای انفرادی جدید ) می رفتیم. کنار آموزشگاه پیاده شدیم و مستقیم وسایل مان را زیر هشت آموزشگاه زمین گذاشتیم و با چشم بند کنار آنها نگران ایستادیم. نمی دانستیم  سرنوشتمان چه میشود. سر نگهبان سالن سه از کنار ما گذشت و ما را شناخت. با تعجب پرسید شما اینجا چه میکنید، شما ها را چرا آزاد نکرده اند. سال 62 بسیار خشن و بد دهن بود اما حالا لحنش عوض شده بود. با لحنی که در آن کمی "مهربانی" حس میشد گفت: بروم بپرسم شما را میخواهند آزاد کنند؟ چند لحظه بعد غرغر کنان از کنار ما گذشت و با لحنی که  در آن تمسخر و نارضایتی پیدا بود گفت در حال بررسی هستند (بعدها شنیدم به دلیل اعمال منافی عفت تنزل درجه پیدا کرده). پس از نیم ساعت ما را به بند 1 انتقال دادند. انتقال ما به این بند که اکثرا تواب و منفعل بودند، میتوانست جنبه تنبیهی داشته باشد یا موقت. این بند به اسم بند کارگری هم نامیده میشد چرا که اکثرا زندانیان در کارگاه های تولیدی که در اوایل سالهای 60 راه اندازی شده بود کار میکردند. مسئول بند و معاونش  جلوی در بند منتظر ما بودند وما را به اطاق آخر راهنمایی کردند. این بند حیاط گلکاری شده ای داشت. برای ما  که مدتها جز سیمان خاکستری و میله های آهنی ارتباطی با طبیعت نداشتیم  دیدن و لمس کردن گل احساس غریبی در وجودمان ایجاد میکرد. احساسی که سالها از آن دور بودیم. خشونتی که برما رفته بود ما را هم به نوعی خشن و زمخت نموده بود. لمس گلبرگ ها لطافتی را در به دستهای مان منتقل میکرد که سالها از آن دور بودیم. گشتی در حیاط زدم و روی پله هایی که از  ایوان به باغچه ها منتهی میشد نشستم .سکوتی اطرافم را فرا گرفته بود، انگار یک لحظه از اوین خارج شده ام. صدایی از پشت سرم شنیدم، از گوشه چشم کسی را دیدم که به من نزدید می شود. معاون بند بود. در دو قدمی  پشت سرم نشست و گفت برنگرد.

آرام و شمرده گفت  قرار بود شماها را هم با گرفتن یک تعهدنامه آزاد کنند اما در مرحله ای این کار متوقف شد. چرا؟ نمیدانم. شما سه نفر را نگه داشتند. با آرامی و نجوا کنان  گفتم وضع خودت چه میشود. صدایی لرزان پاسخ داد: نمیدانم، شش سال است که زیر اعدام هستم. ادامه داد، من اقلیتی هستم. با همان صدا آرزوی موفقیت کرد و رفت.   صحبت ما عجیب بود او با توجه به اطلاعاتی که بدست آورده بود موقعیت من را به خودم توضیح داد و من بجای پرسش از وضع خودم از موقعیت او پرسیده بودم. او معاون بند  توابین بود و کسی که چنین سمتی را در بند کارگری دارد باید خیلی مورد اعتماد زندانبان باشد. و من، کسی که شرایط آزادی زندانبان را حتی به بهای مرگ نپذ یرفته بودم.  طبیعتاً باید از او متنفّر باشم، اما نبودم و او بنا به قاعده  باید نه تنها اطلاعاتی به من نمیداد بلکه تا حال چند گزارش از نماز نخواندن و روزه نگرفتن برای من در همین بیست و چهار ساعت رد کرده بود. از طرفی، من باید از او متنفّر می بودم، اما نبودم. آیا مرزهای فکری ما تکان خورده بود. شاید. شاید دیروز من به او به عنوان یک خائن نگاه میکردم و امروز پس از طی کردن تمام بلایی که بر سرم آورده بودند به او به عنوان کسی که نیاز دارد در این مسیری که رفته توقف کند نگاه میکردم.

 شاید انسانها همواره در ته مغزشان بدنبال حقیقتی میگردند که به آن باور دارند، حتی اگر در ته یک گودال باشند.

شب را با باقی مانده بچه های مجاهدی که از گوهر دشت به اوین انتقال داده بودند گذراندیم هوشنگ و برادرش عباس نر گدا در میان آنها بودن. برای سحری ما را صدا زدند که گفتم من که روزه نیستم که سحری بگیرم. عباس گفت بیا بخور که از دستت در میرود، تا شب گرسنه میمانی، اینجا بند کارگری است، کسی ظهر برایت نهار نمیآورد..  پس از صرف صبحانه  کمی استراحت کردیم. حوالی ساعت ده من  و تقی  را با کلیه وسایل فرا خواندند. معاون بند دم در زیر چشمی نگاهم میکرد. نگهبان ما را به سالن دو  اطاق دربسته ای در ابتدای بند انتقال داد. این بند به زندانیان عادی اختصاص داشت. ترکیب اطاق متشکل بود از فریدون فم تفرشی، صادق و تعدادی بهایی که همگی به بهانه  تخلف اقتصادی دستگیر شده بودند.  جمع بسیار نا متجانسی بودیم . فریدون را موقع انتقال به این اطاق از پله ها به پایین حل داده بودن و او که به دلیل شکنجه دوران بازجویی به سختی قادر به راه رفتن بود حال فکش هم شکسته بود. قادر به خوردن غذای صفت نبود و معمولا غذای او یا باید آبکی میبود و یا کاملا له شده. پس از شکستگی فک به امان خدا رهایش کرده بودند، کسی هم از او توجه نمیکرد. تقریبا هفتاد سالش میشد و از بنیه جوانی چیزی در این شرایط برایش باقی نمانده بود. با همه اینها بدون شکوه آرام گوشه ای می نشست، پاهایش را دراز میکرد و وقایع سیاسی اجتماعی  تا ستون متوفیان و مراسم خاکسپاری روزنامه  را بدقت میخواند. بر خلاف او صادق سالم و سرحال لحظه ای آرام نداشت مرتب طول اطاق در بسته را با نگرانی که در چشمهایش پیدا بود طی میکرد و گاهی بیدلیل نگاه خشمگینی به تقی می انداخت. در اولین فرصت کنارم نشست و گفت نمیدانم چرا آزادم نکردند. من که همه شرایط آنها را پذیرفته بودم. اضافه کرد، دیروز تقاضا دادم با حجت الاسلام رییسی ملاقات کنم تا به پرونده ام برای آزادی رسیدگی شود. با نگرانی آهسته گفت سرنوشت ما معلوم نیست، شاید ما را نگه داشتند که بزنند. تقی مثل همیشه حافظ را باز کرده بود و زیر لب مصرع ها را زمزمه میکرد. صدایش خوب بود. چند بار از او خواستم تا برایمان بخواند، گفت حالش نیست. گفتم مثل قناری تو لک رفته ای. در طرف دیگر اطاق بچه های بهایی می نشستند. غیر یک نفر از آنها که اصلا به بهایی ها نمیخورد بقیه بسیار انسانهای متین و محترمی به نظر میرسیدند. اطاق کثیف و نا مرتب بود. ظاهرا آن یکی بهایی که اصلا به بهایی ها نمیخورد مسئول اطاق بود. قدی بلند چاق و سفید رو با موهای خرمائی. از چاقی و تنبلی به سختی میتوانست بلند شود همه چیزهایی را که لازم داشت اطراف خودش جمع میکرد از جمله دندان مصنوعیش را که همیشه کف اطاق زیر پا ولو بود. دور و اطرافش پر از کاغذ آبنبات بود که خورده و به اطراف انداخته بود. ظرفهای غذا خوری هم تقریبا  کنار دندان مصنوعی قرار داشت. جالب اینکه باقی بهایی ها از او واهمه داشتند. یکی از آنها همان شب اول از من خواست که مسئولیت اطاق را به عهده بگیرم. اصلا علاقهمند به این کار نبود اما میترسیدم همگی با این وضعیت مریض شویم. شبانه اطاق را تمیز و مرتب کردیم. سخت ترین قسمت کار تکان دادن کاووس و تمیزکردن اشغال های زیر بدنش بود. غذای فریدون را باید میکوبیدیم تا آن را بتواند با لب بخورد. چند روز گذشت و رابطه ما با بچه های بهایی گرمتر شد. یک روز در حیاط یکی از آنها پیش ما آمد و علت دستگیر شدنش را توضیح داد. او در سال 54 از طرف اداره مخابرات برای گذراندن یک دور تکمیلی به ژاپن فرستاده میشود و پس از بازگشت تا سال 58 در این اداره مشغول به کار بوده، تا اینکه او را از اداره را برکنار میکنند. اما در سال 67 او را به اوین میخوانند و روانه زندان میکنند. جرم او رفتن به ژاپن به هزینه دولت بوده و از او میخواهند یک میلیون و پانصد و ده هزار توان برای هزینه سفر  سال 54 به حکومت اسلامی پرداخت کند تا آزاد شود. کمی او را دلداری دادیم و گفتیم که محکم بایستد  و بگوید پول ندارد که البته او هم همین کار را کرد. فکر میکنم توجه ما به فریدون و در مقابل بی توجهی ما به صادق حساسیت او را برانگیخت. فریدون با آن فک شکسته و دهان کج شده بویژه زمانی که غذایی را میجوید درد را در تمام اعضای صورتش در را میشد دید، هر انسانی که بویی از انسانیت برده باشد نمیتواند در چنین شرایطی بی تفاوت باشد حال اینکه صادق با عصبانیت  طول اطاق را طی میکرد و به صراحت میگفت من نمیخواهم موقعی از زندان آزاد شوم که روی تخمم بشاشم. (من هنوز پس از همه این سالها این اصطلاح را نفهمیده ام ). صادق مثل فریدون عضو حزب توده بود اما من هیچ یگانگی و یا همدردی از او نسبت به فریدون ندیدم. تقی بشدت از صادق بدش میآمد ولی کاملا خودش را بی تفاوت نشان میداد. عاقبت یک روز صبح صادق شروع به پرخاش به تقی نمود. بی مقدمه مانند آدمهای دیوانه گفت: شما هر روز علیه من توطئه میکنید، پشت سرم میخندید، یواشکی فحش میدهید. من همین حال گزارش شما را به حاج آقا رییسی میدهم و فریاد کنان به سمت در رفت. (وضعیت من و تقی نا معلوم بود و شکایت او میتوانست خطرناک باشد).  همچنان که صادق به سمت در میرفت که نگهبان را خبر کند فریدون با صدایی نا مفهوم فریاد زد بت مرگ. صدای فریدون مثل آب روی آتش بود و او را کمی آرام کرد. کنار فریدون نشست و دوتایی باهم آهسته ساعتی پچ پچ کردند و پس از آن آرامتر شد. اما رفتارش مرا به فکر وا داشت. چرا او از رییسی آدمکش نام برده بود؟ چرا از نگهبان یا مسئول بند اسم نبرده بود؟  آیا این نمی توانست یک خود شیرینی برای آزادیش باشد؟ هرچه بود تمام شد. چند روز بعد او را پیش رییسی بردند  و یک هفته پس از آن بدون کلمه ای خداحافظی با ما شرش را کم کرد.

چند روز بعد یک زندانی بهایی دیگر را آوردند. جوان و پریشان. برایش میوه آوردیم و کنارش نشستیم. کم کم حالش بهتر شد و زندانیان بهایی کمی آرامش کردن. چند روزی گذشت و یک روز در حیاط هواخوری کنار ما شروع به قدم زدن نمود. با سادگی تمام گفت که من این حرفها را تا حال به کسی نگفته ام اما در این چند روزه  شماها اعتماد من را جلب کرده اید ( اشاره به من و تقی). ادامه داد، من در خیابان میر داماد مغازه جواهر فروشی دارم. چند ماه پیش شخصی وارد مغازه من شد و پس از گشتی در آن روبروی من ایستاد و با وقاهت کارت نیروی انتظامی خودش را نشان داد و گفت میدانم که بهایی هستی، اگر میخواهی به کارت ادامه بدهی هر ماه باید یک چیزی به عنوان کادو  به من بدهی. نگاهی به ویترین مغازه کرد و گفت من آن انگشتر را برای خانومم میخواهم. نمیدانستم چکار کنم از طرفی نمی خواستم واکنشی داشته باشم که منجر به وخامت اوضاع شود. انگشتر را از ویترین در آوردم و دادم دستش، با بی شرمی گفت من بدون جعبه آن را نمیتوانم به خانومم هدیه کنم. رفتم آن را در جعبه گذاشتم و دادم دستش. در حال خارج شدن گفت ماه دیگر مبلغ پنچ هزار تومان برایم آماده کن. اما کاش به همین جا ختم میشد. ماه بعد مبلغ را بالا برد.  آخرین بار گفت صد هزار تومان در میدان آرژانتین برایم بیاور. واقعاً  برایم سخت بود. احساس کردم رفته رفته زندگیم دارد به باد میرود. به کمیته بهارستان تلفن کردم و موضوع را گفتم. گفتند سر قرار برو و پول را ببر باقی آن با ما. با ماشین سر قرار میدان آرژانتین حاضر شدم. به موقع آمد و داخل ماشین نشست کیف را باز کرد و مشغول شمردن شد که مامورین کمیته ریختند و کت بست  به او دستبند زدند هر چه خواست که کارتش را نشان دهد مامورین گوششان بدهکار نبود. متهم و من را به کمیته بهارستان انتقال دادند. در آنجا متهم از بازرس خواست که فقط یک بار به اوین تلفن کند.  بازرس موافقت کرد پس از تلفن بازرس به من گفت که شما و متهم به اوین میروید. به محض اینکه سوار ماشین شدیم همی چیز فرق کرد دست بند متهم را باز کردن و به من چشم بند زدند.

وقتی به اوین رسیدیم من را یک شب در سلول نگه داشتند و فردای آن روز هم پیش قاضی بردند. کنار قاضی همان مامور با ریشخند نشسته بود. قاضی پرسید بهایی هستید، گفتم بله. و همین کافی بود که من فعلا کنار شما باشم. بهت و حیرت ما را فرا گرفته بود، کمی او دلداری دادیم و گفتیم بزودی آزادت میکنند.

تابستان در اطاق در بسته هوا گرم است. ما این شانس را داشتیم که روزی یک بار حمام کنیم. آن روز هم مثل همیشه به حمام رفتیم پس از باز گشت مسئول بند وارد اطاق شد و گفت تا اطلاع ثانوی نوبت حمام شما قطع میباشد. معترض شدیم و در جواب مسئول بند به کاووس اشاره کرد و گفت  این آقا در حمام ادرار کرده است. کاووس به سختی میتوانست زانویش را خم کند در نتیجه بجای توالت در حمام کارش را آنجام داده بود.

سه هفته بدین منوال گذشت.  بعد از برخورد صادق با ما کاووس گاهن شروع کرده بود به متلک پراندن و توهین به جریان های سیاسی. یک روز بیماری مرض قند او را به کما برد، من و تقی کلی آب  قند در دهانش ریختیم و نگهبان را خبر کردیم که کاووس  را به  بهداری ببرد. نگهبان دم در نگاهی به او  کرد و گفت من که دست بهش نمیزنم، نجس میشوم اما شما اگر میخواهید ببرید ش بهداری. من و تقی حالا چطوری میتوانستیم او رابه بهداری حمل کنیم. من زیر بغل این تنه صد و بیست کیلویی را گرفتم و تقی با جثه پنجاه کیلویی طرف دیگرش را. بالاخره به هر زحمتی بود بلندش کردیم و تاتی کنان او را به بهداری بردیم. حالش خوب شد اما رفتارش تغییر نکرد. دو روز بعد اول صبح بلند بلند شروع به فحش دادن به جریانات سیاسی، کمونیست ها،...... نمود. زیر چشمی دیدم دستهای فریدون بشدت لیوان صبحانه را فشار میدهد. کم کم فحش های رکیک هم وارد کارش شد. لیوان را به سمت سرش فرستادم. سرش را دزدید  لیوان به دیوار خورد و اطاق پر از خرده شیشه شد. رنگش پریده بود و به لکنت افتاد. گفتم من برای همه آنهایی که تو بهشان فحش میدهی در این زندان هستم در حالی که همواره به اعتقادات تو و دوستانت احترام گذاشته ام در صورتی که متقابلاً این  موضوع را رعایت نکنی مثل امروز شانس نخواهی آورد. پس از آن در لاک خودش فرو رفت و دیگر مزاحمتی ایجاد نکرد. فقط گاهی که گوشی شنوا  پیدا میکرد از کثافت کاری هایی که در زندگیش انجام داده بود با افتخار داد سخن داشت. از اغفال دختر های نا بالغ گرفته تا........

اواسط خرداد بود، موقع باز گشت از  دستشویی  مسئول بند را دیدم که کنار دیوار پاهایش را دراز کرده و ادای گریه کردن را در میآورد. از کنارش گذشتم، داخل اطاق شدم که صدای زوزه مناجات بلند شد. چند ساعت بعد روزنامه آوردن. خمینی مرده بود. حال نمیدانستم وضع ما چه میشود .آیا رفتن او باعث این میشد باقی ما را هم میزدند. مثل همیشه باید منتظر میماندیم. جالب اینجا بود که دربند ما که همه یا سارق مسلح بودن یا منکراتی یا......... مراسم ختم باشکوهی برگذار کردند و تا چند روز صدای گریه و زاری آنها و صدای قران مغزمان را خورد. نگهبان دم در آمد و گفت میتوانید در مراسم عزاداری شرکت کنید. کسی از جایش تکان نخورد.

مدتی گذشت تا وضع به حالت عادی باز گشت و بالاخره ما را از بهایی ها جدا کردند و به اطاق در بسته سالن مجاهدین انتقال دادند.

اطاق ما دومین بود نسبت به در ورودی و اطاق اول ظاهرا کمی کوچکتر به نظر می رسید. هر دو اطاق در بسته بودند. در این بند دو سالن دستشویی و حمام ساخته شده بود. یکی از آنها کنار در ورودی و روبروی اطاق اول قرار داشت. معمولا برای حمام، دستشویی و توالت ما از این سالن استفاده میکردیم. در این اطاق تقی، فریدون و من ساکن بودیم ولی  از ساکنین اطاق اول اطلاعی نداشتیم

 گاهی یاد آن روزها در چنین اتاقی میافتادم که 40 نفر روی بازویمان  تنگ هم میخوابیدیم. پای یکی در دهان دیگری میرفت و تا صبح چند بار از صدای ضجه  رفیق پشت سری بیدار میشدی.  یا صدای خشش لباس آن یکی که نصف شبی دنبال دبه اضطراری میگشت تا خودش را خلاص کند. خور خور رفیق "و" که تا مغز استخوان سوت میکشید و هر شب باید چند بار بیدارش میکردیم که سرش را درست بگذارد. و تکمیلی این سمفونی بدون هارمونی  بوی ناخوشایندی  که حاصل خوردن غذاهایی  زندان بود. صدای مسئول حمام که قبل از رفتن زمان بندی سی دقیقه ای دستشویی توالت را برای چهل نفر آدم توضیح میداد. صدای کسرا کورد زاده  که هر وقت آخر شب آهنگ کاروان را میخواند برای لحظه ای ما را از این دیوارهای بلند به بیرون پرتاب میکرد. من فکر میکنم نگهبان هم یواشکی پشت در گوش میداد.

 آنها همه رفته اند. هر کدام به طریقی. بگذریم چطور . اما مرا در نبودشان  با دلتنگی تنها گذاشته اند. آیا موجی که خروشان آمده بود به پایان خود رسیده. آیا موج دیگری در راه است. هرچه که هست، بار راویت قصه دیوانگی آنها را در من مجنون کاشته بودند.  اطاق خالی شده بود اما انرژی آنها در فضا جولان میکرد. اگر درست گوش میکردی صدای نفس های آنها را میشد شنید. قدمهای آنها را میشد شمرد، صدای خوردن قاشقها به کف بشقابی که به سرعت محتویات ناچیزش در حفر دهان مان ناپدید شده بودند  را شنید. صدای نگهبانی که معمولا چهارشنبه ها با صدای زنگ داری یکی از رفقا را با کلیه وسایل فرا میخواند.

این خیلی ظالمانه است همه رفته اند و  نبودشان را برای من وا گذاشته اند. رفتن چه راحت است و ماندن چه سخت. رفتن یک بار است و ماندن بینهایت. ماندن با خود تنهایی، بیکسی و بی پناهی را بدنبال دارد.  بدی قضیه اینجا است که ما چند نفر به عنوان نمونه  چپ ها معرفی میشویم. مثل نمونه نادری که باقی همجنسانش دیگر نیستند. کاملا مثل خرس پاندا که در قفس باغ وحش نگهداری میشود.  

در این اطاق سه نفره فرصت این برایم وجود داشت که به استدلال آنهای که شرایط عفو را پذیرفتند و رفتند فکر کنم.

 منطق آنها بر این اساس بود که پس از اعدام های سال 67 جنبش شکست خورده و دلیلی برای ماندن در زندان نیست. در مقابل آنهایی که ماندند کما بیش بر این اعتقاد بودند که ما جنبش نیستیم، بلکه روشنفکران آرمانخواهی هستیم که از مواضع مان عقب رانده  شده بودیم. جنبش، یعنی مردم و مردم در سال پنجاه و هفت انقلاب شان شکست خورده بود. پس از آن رژیم با تمهیدات مختلف مانند جنگ، شناسایی و پاک سازی مخالفین خود، و شعارهای و وعده های بی پایه سوار بر عقب ماندگی مردم سنتی آنها را از نیروهای سیاسی مترقی جدا نموده بودند. اگر همه چیز منوط شود به شکست، ما سالها پیش شکست خورده بودیم. مساله مهم این بود که سهم "من" در این شکست چیست. از آن مهم تر، تا  آنجا که موضوع فقط به خود ما منوط میشد با دادن تعهد و یا چند سطر انزجار نامه  موضوع به جایی بر نمیخورد. اما زمانی که باید زیر پلاکارد  و در خیابان جریانهای سیاسی را محکوم میکردیم و نامه به سازمان ملل میبردیم و برخورد سازمان ملل را با حکمت اسلامی محکوم میکردیم و پای سخنرانی کیانوری...در خارج از زندان می نشستیم فکر میکنم این موضوع کمی به مردمی که برایشان سینه چاک میدادیم هم مربوط میشد.

شاید در جوابم گفته شود که  کدام مردم اصلا آنها به این موضوع اهمیت و توجهی میکنند، که آنقدر موضوع را جدی گرفته ای. باید گفت بیش از اینکه به مردم امروز ما پاسخگو هستیم باید به تاریخ جواب گو باشیم. آنچنان که تاریخ همواره به کسانی که در سال پنجاه و پنج در مراسم سپاس به شاهنشاه آریامهر برای عفو ملوکانه شرکت کرده بودند به دیده اغماض نمی نگرند. بویژه نسل ما هم هرگز این موضوع را نپذیرفت. در همان سال پنجاه و پنج کسانی هم بودند که چنین عفو ای را نپذیرفتند و ماندند.

عاقبت، نسلهای آینده لای ورق های تاریخ به قضاوت مینشینند، آنچنان که ما نشستیم. شاید شرایط ما بسیار سهمگین تر از رفقای سال 55 میبود. آنها شش ماه قبل از اینکه عفو شوند در خطر اعدام نبوده اند.

 شاید رفقای که رفتند بر این اصل معتقد بودند که در بیرون میتوانند مفید تر باشند. شاید. شاید میل به زندگی در آنها بیشتر در جریان بود، و در ما گرایش به مرگ. شاید. شاید من خیلی احمق بودم و هنوز فکر میکردم جنگ بین ما تمام نشده و آنها به درستی این مطلب را دریافته بودند که ما خیلی وقت پیش باید روانه خانه میشدیم. شاید. شاید من به خاطر همسرم در زندان مانده بود و آنان دیگر همسرانشان بیرون بودند. شاید. شاید من آدم خیلی خودخواهی بودم که به هیچ چیز بجز حقیقتی که خود باور داشته ام تن نمیدادم . شاید. اما انسان با گذشته خود باید کنار بیاید.

 

 

بگذریم، چند هفته ای از اقامت ما در ای اطاق نگذشت بود که فریدون را فرا خواندند.. با اطلاعاتی که داشتیم فکر میکردیم برای عمل فک او را به بیمارستان میبرند. من و تقی تنها شدیم. یک روز پس از دستشویی روزانه نزدیک در، پاسداری با لبخند و نامه ای در دست به من نزدیک شد. کمی غیر عادی بود، پاسدار که لبخند نمیزند. اسمم را پرسید و با مهربانی نامه مادرم را به دستم داد. صورتی کشیده موهای سیاه صاف، قد نسبتا بلند، لاغر و کشیده با چشمانی براق، شاد و مهربان نگاهم میکرد. کمی پا به پا کرد حرفی بزنم، اما من حرفی نداشتم. تشکر کردم و وارد اطاق شدم. اما او هنوز دم اطاق ایستاده بود. داخل اطاق سرک کشید ، همه چیز را زیر نظر گذراند، سری تکان داد و رفت. با خودم گفتم مثل اینکه آمده بود حیوانی را در قفس ببیند. خب، دید و شرش را کند. چند روز بعد مشغول خط نوشتن بودم که دوباره سر و کله اش پیدا شد. سلامی کرد و رفت. تا حالا اینجوری ندیده بودیم. سه روز بعد، قبل از اینکه وارد حیاط هواخوری شویم یک نی قلم درشت را از جیب کتش در آورد و داد دستم. پرسیدم چرا این را به من میدهی، گفت دیدم شما خط کار میکنید. در چشمانش حیله ای ندیدم بلکه تمنای این را داشت که قلم را بگیرم.  با اکراه گرفتم.  اصلا چه معنی دارد که نگهبان زندان برای من چیزی بیاورد. این موضوع در معادلات زندان من نمی گنجید. آیا فکر کرده است که با دادن یک قلم میتواند نظر من را نسبت به حکومت اسلامی عوض کند؟ مسلمان نه. آیا زندانبان سیاست نوینی در برخورد با ما در پیش گرفته. تصور نمیکنم. آیا این موضع شخصی نگهبان است؟ شاید. هر چه هست بزودی روشن میشود. چند روز بعد دوباره سر و کله  امیر (پاسدار) پیدا شد. اینبار لوازمی که خانواده ام برایم فرستاده بود تحویلم. داد. کمی این پا آن پا کرد من  لبخند زورکی تحویلش دادم. پرسید چیزی کم ندارید و طبیعتاً جواب من نه بود. امیر کمی هم با تقی حرف زد و رفت. همیشه تلاش داشت کمی بیشتر بماند. چند هفته بعد فریدون را از بیمارستان باز گرداند. هوا گرم بود و حالش پس از عمل خیلی خوب نبود. ظاهرا  پزشک او خواسته بود یک هفته دیگر در بیمارستان بماند اما روسای زندان قبول نکرده بودند. عمل فک موفق بود ولی باید یک عمل تکمیلی هم انجام میداند که ترجیح داده بودند توانایی خودش را بدست بیاورد و فک عمل شده التیام پیدا کند.

چند روز بعد حالش به شدت به هم خورد. ترسیدم و نگهبان را صدا کردم. ظاهرا مثل اینکه او هم ترسیده بود و سر نگهبان را صدا کرد. اما این یکی ابله ..........بود سرش را آورد توی اطاق و با پوزخند گفت: باز این بازی در آورده. از خود بیخود شدم و داد زدم برو بیرون. مثل اینکه تازه وخامت اوضاع حالیش شد، برگشت و بدون کلام رفت. چند لحظه بعد نگهبان برگشت و فریدون را به هر زحمتی بود به بهداری برد.  فریدون را عصر برگرداندند حالش بهتر شده بود.

زندگی سه نفره ما در آن اطاق چهل نفر روال خودش را پیدا کرد. صبح با هم صبحانه می خوردیم در حال که من از لای درز کرکره ها کبونرهایی  که در دره اوین  از سپیدار ی به سپیدار دیگر چرخ میزدند با لذت نگاه میکردم. با خودم میگفتم من این شانس را دارم که در اوین  صبحانه ام را با رفقایم در کنار این درختها بخورم. 

پس از دستشویی هر کدام بکاری مشغول میشدیم تا موقع هواخوری. درست یک ساعت میدویدم و دوباره در نوبت دستشویی دوم دوش میگرفتم. بعد از نهار چرتی میزدیم و پس از آن مطالعه بعد از ظهر، شام. پس از شام کمی گپ میزدیم. پس از آن خواب. فریدون میگفت: شما ها یک وجب مانده که سرتان به متکا برسد خوابیده اید اما من هر شب سه تا چهار ساعت میخوابم.

اما گاه گاهی صداهایی از اطاق بغلی می آمد که خیلی خوش آیند نبود. موقع رفتن به دستشویی گاهی نگهبان حضور نداشت و بجای آن مسئول بند مجاهدین این وظیفه را به عهده میگرفت، مخصوصا نیمه شب ها که نگهبانان بجای پاسداری  چرتی میزدند.  موقعیت خوبی بود که اطلاعاتی بدست بیاوریم. از جمله اینکه  گالیندوپول فرستاده ویژه سازمان ملل برای بررسی وضعیت زندانها  و حقوق بشر بزودی وارد ایران میشود. اطلاعاتی هم از اطاق در بسته کناری گرفتیم. در این اطاق محسن یکی از بچه های خوب توده ای با بابک یکی از بدترین زندانیان توده ای های  که در عمر دیده ام ........ با دو نفر طرفداران شریعتی و هفت هشت نفر بیمار روانی اقامت دارند.

ترکیب عجیبی بود. من در دو نوبت با بابک هم  اطاق بودم. اطاق تنبیهی 75 سالن سه در سال 64 و در مرحله بعدی، در بهمن 67 موقعی که  70 نفر شرایط عفو را نپذیرفتند او در اطاق ما بود و باعث در گیری شد. ویژگی او توهین به گروه های سیاسی که مخالف رژیم بودند، توهین بی دلیل به زندانیان در حضور نگهبان، ....... . او به راهپیمایی برای عفو ملوکانه نرفت چرا که معتقد بود طرفدار حکومت اسلامی میباشد و قرار نیست کسی که از رژیم طرفداری می کند و جریان های دیگر را  به آشکار ضد انقلاب، تربچه های پوک،...... میداند، از کرده خود ابراز انزجار نماید. ظاهرا از خانواده افسران حزب توده بود که در سال32  شهید شدند. از مکنت و ثروت زیادی برخودار بود.

با خودم فکر میکردم که چه ترکیب وحشتناکی.

بار دیگر بچه های مجاهدین خبر دادند که گالین دوپل تا چند روز دیگر برای بازدید به زندان می آید. طبیعتاً ما هم خودمان را آماده کرده بودیم که چه بگوییم. روز موعود فرا رسید و اولین اتفاق این بود که نگهبان اول صبح در اطاق ما را که معمولا برای جریان داشتن هوا لایش را باز میگذاشتند محکم بست و با سر و صدایی که پشت در می آمد فکر کردیم چیزی پشت در گذاشته اند و در را پنهان کرده اند. ظاهرا به هیچ وجه قصد نداشتند که از ما ها کسی پیش گالین دوپل برده شود. نیم ساعت بعد چند نفر را از داخل بند صدا زدند. نزدیک ظهر در اطاق ما را برای دستشویی باز کردند. موقع برگشت وسط هشتی زندان که دو بند را از هم جدا میکردم سر نگهبان ایستاده بود و با عصبانیت سر کیانوری داد میزد و میگفت: اگر یک لقمه نون جلوی سگ بی اندازیم، تا آخر عمر  برایت دم تکان میدهد و به تو وفادار است. آنقدر ما به تو خدمت کردیم، برایت هرچه میخواستی فراهم کردیم، راه به راه با خانوم ات ملاقات دادیم، اما آخرش رفتی اونجا هرچه که به دهنت أمد گفتی. بی چشم و رویی هم حدی دارد. آخر شب بچه های مجاهد خبر دادند که کیانوری دوپل شکنجه های را که بر او اعمال کرده اند برای گالین توضیح  داده. تا آنجا  که یادم هست یک دست و یک پایش صدمه جدی خورده بود.

از چند و چون حرفهای دیگرانی که پیش گالین دوپل رفته اند خبری ندارم.  اما افشاگری کیانوری برایم جالب بود. رژیم گاه و بی گاه به هر مناسبتی برای کوبیدن مخالفین او را به سخنرانی وا می داشت. حتی در سال 66 وزارت اطلاعات چند نفر از بچه های رده بالای حزب توده را از گوهر دشت به  اوین آورد تا کیانوری آنها را ارشاد کند. (البته از چند و چون حرفهای او در آن زمان خبری ندارم ). حال در شرایطی که حرفهای او میتوانست برد خارجی داشته باشد او اقدام به افشا گری کرده بود. انسان چه موجود پیچیده ای است.  سر و کله امیر(پاسدار) دوبار پیدا شد. این بار شیر خشکی که خانواده آورده بود تحویلم داد و در حالی که چشمان مهربانش برق میزد گفت: آزادتان میکنند. لبخندی زدم و در دلم گفتم دلش خوش است، من مدتها بود که  به این موضوع فکر نمیکردم. تشکر کردم. بدون حرف دیگری رفت.

ناگهان ساعت ده روز بعد  صدا هایی از اطاق کناری شنیدیم صدا ها بلند و بلند تر شد. صدای افتادن و پرت شدن اشیا، سپس صداها به بیرون کشیده شد. مثل این بود که چند نفر در راهرو گورگم به هوا بازی میکنند. صدای ناله و زوزه هم چاشنی این جست و خیز شده بود. ناگهان صداها قطع شد و در اطاق بغلی به شدت بسته شد. چند دقیقه بعد نگهبان ما را به دستشویی فرستاد. جای جای راهرو کنار  دستشویی و در بغلی ما غرق خونهایی بود که روی هم دلمه زده بودند. صحنه دلخراشی بود. تا به حال من چنین صحنه ای را درون بند زندان ندیده بودم. این خونها مال چه کسانی است؟ آیا نگهبان کسی را  این طوری زده یا درگیری بین زندانیان است. دیری نپاید که ما جواب مان را دریافت کردیم. روز بعد محسن وارد اطاق شد پشت او جوانی قد بلند باریک با هیکلی ورزیده و گونه های باریک، موهای سیاه و کمی فرفری، چشمانی مصمم و کمی عصبی  به اسم رحیم وارد شد و سپس جوانی کوتاه با صورتی مهربان و آرام  موهای صاف و چشمان روشن. پشت سر آنها شش نفر دیگر وارد شدند که نه روبوسی میکردن و نه در آغوشمان میگرفتند، فقط چند نفرشان دست سردشان را با اکراه در دست ما گذاشتن، سپس وسایل شان را هرکدام در گوشه ای از اطاق منظم ما پرت کردن، و بی هدف شروع به پرسه زدن در اطاق نمودند. پس از مدتی خسته شدند و گوشه ای دراز شدند در تمام این مدت ما با محسن و رحیم و ساسان صحبت میکردیم. اولین سوال ما در مورد سر و صدای دیروز و خونهای در راهرو بود. رحیم شروع به  صحبت کرد: و توضیح داد که بابک از ابتدا سر ناسازگاری را با همه گذاشته بود. از توهین گرفته تا برخورد فیزیکی. اما اخیرا به بهانه این که هوا گرم است لخت میشد و با شورت زیر حرکات و حرفهای بسیار زشتی داشت. یک بار به او تذکر دادیم اما او گوشش بدهکار نبود. من به محسن گفتم در صورتی که دوباره این رفتار را تکرار کند من تحمل نخواهم کرد. فردای آن روز همین رفتار را شروع نمود، من هم معطل نکردم وبا مشت به دماغش زدم بلند شد دفاع کند که دوباره زدم. در حالی که از اطاق فرار میکرد دنبالش کردم و در راهرو هر جا رسید زدم. به حمام فرار کرد که نگهبان رسید. ما را به زیر هشت بردند و قرا شد بعدا به دادیاری برویم. من را به اطاق باز گرداندند و بابک را به قسمت عمومی بند مجاهدین فرستادند. رحیم اشاره ای به شش نفر دیگر کرد و گفت متاسفانه این رفقا از تعادل روحی خارج شده اند. درحالی که رحیم حرف میزد پرویز(یکی از آن شش نفر) به بالای تخت رفته و بساط خودش را در طبقه سوم پهن کرد. مسعود(یکی از آن شش نفر) به مجرد اینکه فهمید فریدون توده ای است خود را به  او نزدیک نموده و میشد حدس زد که رابطه آنها به شکل مرید و مراد در خواهد آمد. آرش همچنان راه میرفت دست و سرش را به شدت تکان میداد. هاشم در حال راه رفتن گاهن فحش های رکیک از دهانش خارج می شد.

او را سال 62 در اطاق 62 سالن سه آموزشگاه دیده بودم. عصبی بود اما حالش به این بدی نبود. اما حالا دیگر بیماری اش رشد کرده بود. آنطور که مهدی میگفت ظاهرا هاشم به فرودگاه رفته و بدون ویزا و پاسپورت قصد رفتن به خارج را داشته. حفاظت فرودگاه هم بدون توجه به اینکه هاشم تعادل روانی ندارد او را دستگیر کرده و به دادستانی انقلاب تحویل میدهد. در این میان حال اصغر از همه ناراحت کننده تر بود. او ساعتها بدون حرکت رو به دیوار می نشست، بی اینکه حرکتی داشته باشد. ظاهرا حال وخیم  او نتیجه  ماندن زیاد در قفسهایی که حاج داود رحمانی در زندان قزلحصار به راه انداخته به این روز افتاده بود. آن را قبر یا قیامت می نامیدند.  اما سالها از قیامت گذشته بود و او هنوز در زندان بسر میبرد. این طور که من شنیدم  دادیاری خانواده اش را اخیرا خواسته  بود که اصغر را به آنها تحویل دهد و خانواده در جواب گفته بود این بچه سالم به زندان آمده ما هم او  را سالم تحویل میگیریم. در نتیجه اصغر هنوز در زندان مانده بود.  فرامز زندانی ساکتی بود اغلب گوشه ای می نشست و گاهی از لای کرکره ها به بیرون و پرنده های در پرواز نگاه می کرد. جمع ما جور بود تعداد کسانی که در اطاق تعادل خود را از دست داده بودند از کسانی که "ظاهرا" تعادل داشتند کمتر بود. وضعیت فریدون هم چندان تعریفی نداشت. معمولا بلند بلند با یکی در درونش وارد بحث میشد اما به محض اینکه من یا تقی نزدیکش میشدیم با دهان بی دندانش ادای آواز خواندن را در می آورد. در سالهای گذشته حتی یک نفر که تعادل خود را از دست داده بود میتوانست باعث مشکلات بسیاری در بند دویست نفره بشود. حال در اتاقی که یک بیستم یک بند مساحت داشت ما شش انسان روحن صدمه دیده داشتیم( البته مسلمن همه ما بطور جدی از نظر روحی صدمه خورده بودیم)  و طبق معمول من مسئول اطاق بودم. اولین مشکل چند ساعت پس از ورود تازه واردین و موقع باز گشت از دستشویی به وجود آمد. پرویز به محض ورود، یکی از دستشویی ها را به خود اختصاص داده و در تمام مدتی که بچه های دیگر مشغول دوش رفتن، توالت،.... بودند او برای چندین و چندمین بار مشغول شستن دست و صورتش بود. موقعی که وقت ما تمام شد و همگی یک به یک رفتند به اتاق، باز او به کارش ادامه میداد و گوشش به حرف من بدهکار نبود. عاقبت نگهبان آمد و او لحظه ای از دستشویی جدا شد به طرف اطاق رفت ولی نیمه راه باز گشت و یک بار دیگر با دستهایی که در اثر شستشوی زیاد سفید و زخمی شده بودند صورتش را شست و با بی میلی تمام راهی اطاق شد. نگرانی من این بود که اگر کار پرویز مرتبا تکرار شود یکی از نگهبانها عاقبت یکی  دو دوره وقت دستشویی ما را قطع کند. حال اینکه ما در اطاقمان کسانی را داشتیم که مرتبا نیاز به دستشویی داشتند. پرویز دوباره رفت بالای طبقه سوم نشست دفتر و کتابی باز نمود. ظاهرا مسایل ریاضی فیزیک حل می کرد. در تمام روز آن بالا ساکت می نشست  بدون یک کلمه حرف  با  یک قلم و دفتر از کتابهای ریاضی فیزیک مسئله حل می کرد. در فکر بودم که چه کرده که همواره احساس کثافت می کند. متاسفانه نه من و نه دیگرانی که در این اطاق به اصطلاح  سلامت بودند تقریبا هیچ اطلاعاتی در مورد مقوله روانشناسی نداشتیم. دانش من منوط میشد به سگ پاولوف و بس. آن هم خوانده بودم تا روانشناسی نوع سوسیالیستی را بشناسم.  تازه اگر همه ما هم روانشناس بودیم شرایط محیط این امکان را بوجود  نمی  آورد که بهبودی در وضعیت این بچه ها به وجود بیاید. چه باید میکردیم؟ آیا رژیم عامدانه آنها را به اطاق ما فرستاده بود تا از حربه دیگری برای تحت فشار گذاشتن ما استفاده کند. یا که جایی برای این دسته از زندانیان پیدا نشده و حاصل بخش کوچکی از جنایاتش را در این اطاق بایگانی کرده است.

 ظاهرا ما را هم ضمیمه نموده آنها نموده اند. اولین بار بود که این فکر از ذهنم گذشت، "ضمیمه".

باز این سئوال از مغزم گذشت که آنها تا حالا کجا بوده اند و از کجا  به این بند آورده شده اند؟  سوال را با رحیم در میان گذاشتم. رحیم گفت: یکی از اطاق های کنار بهداری را به کسانی که دچار صدمه روحی شده بودند اختصاص داده بودند و مسئول اطاق یک گردن کلفت نیمه دیوانه نیمه لمپن بوده که برای ساکت کردن آنها از هر روشی استفاده میکرده، مثلا اینکه هر وقت لازم دانست آلتش را در آورده و در صورت زندانی ادرار کند.  گفتم: این را از کجا میدانی؟ در جوابم گفت: یکی از بچه ها را تنبیهی یا اشتباهی برای چند روز به این اطاق میبرند و بعدا او به اطاق ما انتقال دادند. من این داستان را از او شنیدم. گفتم از کجا میدانی آنچه که او گفته درست باشد. خندید و گفت زمانی که یکی از آنها خیلی تو را آزار داد نگهبان را صدا کن. آنوقت همه چیز دستت میآید. اتفاقا چند روز بعد همین طور هم شد. پرویز سر خوردن غذا از ما میخواست که بشقاب غذایش را ببریم بالای تخت تحویلش دهیم. سپس بی مقدمه شروع به فحش و تهدید نمود. کلافه شده بودیم. در زدم. نگهبان آمد دم در. موضوع را توضیح دادم. نگاهی به پرویز انداخت و با لحن عجیبی گفت: اگر اذیت کنی می برمت دوباره اونجا. رنگ از صورت پرویز پرید و تا زمانی که من در آن اطاق بودم غیر از مورد دستشویی در موارد دیگر سعی میکرد تا حد امکان آزار نرساند. اما مشکل ما با هاشم سر حمام نرفتن و نظافت شخصی بود. یک روز در یک لحظه غفلت ما به دیگ غذایی که تازه نگهبان آورده بود حمله کرد و با دستهای کثیف اش چند لقمه ای از آن خورد. با زحمت جلو او را گرفتیم.

روز بعد توانستیم با زور و زحمت حمام اش کنیم تا بوی بد بدنش کمتر شود. اما به محض دیدن نگهبان از من و تقی شکایت کرد که او را زده ایم. جالب اینکه نگهبان هم حرف او را قبول کرد و ما را تهدید نمود که بار دیگر اگر چیزی بشنوم هر دو شما را میبرم انفرادی. کمی خنده دار بود، اما نه خنده دار نبود. حالا معلوم میشود که چرا آنها را به اطاق ما آورده بودند. کار رزیلانه ای بود. این بچه ها را آنقدر در فشار گذاشته بودند تا تعادل روانی خود را از دست دادند و حالا از همین بچه ها برای تحت فشار گذاشتن ما استفاده می کنند. مشکل ما فقط هاشم نبود، مسعود که فریدون هم دمش شده بود از هر فرصتی برای فحش دادن به هر کسی که توده ای اکثریتی نبود استفاده میکرد. اوایل برای ما زیاد مهم نبود اما کم کم توهین  او به تقی و من به صورت مشغله هر روزش در آمده بود. ما هر دو میدانستیم که او تعادل  خود را از دست داده اما اگر مرتب حرف نا مطلوبی را در آن شرایط میشنیدی تاثیر منفی خودش را میگذاشت. کم کم سر و کله حاج مهدی مسئول داخلی آموزشگاه هم پیدا شد. چند بار در هواخوری مرا صدا زد و گفت ما در اینجا به تخصص شما نیاز داریم. چرا به بند کارگری نمی آیید و با تخصص فنی که دارید کارهای ما را راه نمی اندازید و حداقل چند تا از  بچه های جوان را آموزش نمیدهید؟ یک لحظه خون در شقیقه ام دوید. بعد به خودم گفتم کم درد سر نداری حالا کافی است که این مردکه هم دردسر بزرگتری برایت درست کند. دنبال یک کلمه خوب بودم که محترمانه دست به سرش کنم اما پیدا نمی کردم. عاقبت گفتم راجع به آن فکر میکنم. فکر کردم دیگر شرش را میکند. اما از فردا مرتب دور ور اطراف ام میگشت. عاقبت یک روز دوباره همین سئوال را تکرار کرد. محترمانه گفتم همین جا که هستم راحتم. سرخ شد و در شرایطی که کاملا کنترل خود را از دست بود گفت:

 

می ترسی بند نسوان (خانم ها) بگویند هاشم هم رفت. تاز متوجه شدم که هدف او چه بوده.  بعد از کمی غرغر، شرش را کند و رفت اما ملاقات ماهانه من با خانواده نصف شد.

شرایط اطاق  آهسته و پیوسته مرا خسته و عصبی کرده بود. در واقع صبح تا شب  ما باید مواظب خراب کاری این بچه ها باشیم و کار نظافت اطاق، خودمان و بسیاری از آنها عملا بر عهده ما بود. گاهی فکر میکردم فرق من با آنها چیست، شاید من یک قدم از آنها تا مرز دیوانگی فاصله داشتم. زمانی دیگر فکر میکردم شاید من تعادل خود را از دست داده ام و خودم خبر ندارم. همان طور که بسیاری از کسانی که روانی میشوند خود باور ندارند که دیوانه شده اند. اصلا چه دلیلی داشت که این بچه ها را به این اطاق ما بیاورند، غیر از اینکه ما هم مثل آنها دیوانه شده ایم. شبها ناگهان از خواب میپریدم. کابوس های وحشتناک به سراغم میآمد. زمان ورزش ام را زیاد کردم. اما ورزش به تنهایی چاره نبود. گاهی تصاویری میدیدم که نمیدانستم واقعی است یا خیالی. چنان در گیری فکر و کابوس های نیمه شب مرا به خود مشغول کرده  بود که فراموشی آرام آرام به سراغم آمد، به طوری که چندین بار لوازم حمام را در دستشویی جا گذاشتم.  بدبینی عجیبی سراغم آمده بود، کم کم به راحتی به همه شک میکردم.  اطاق در بسته هم مشکلی بر مشکلات بود، در اطاق در باز امکان اینکه از اطاق خود به گوشه ای از سالن  فرار کنی وجود دارد، اما در اطاق دربسته باید نشست و ناهنجاری انسانهایی را که این رژیم به چنین روزی انداخته نظاره کرد.

یکروز تقی با داد و فریاد از من کمک خواست. هاشم سر وقت لوازم اصلاح صورت رفته ریش تراشی را برداشته و  تقریبا در وسط اطاق شلوارش را تا نیمه پایین کشیده بود و با ماشین سر و اصلاح صورت موهای زائد اطراف آلت تناسلی اش که حداقل  دو سه هفته بود که آب ندیده بودند را کوتاه میکرد. برای اینکار ما همواره از داروی نظافت استفاده میکردیم. اما هاشم که نمیخواست حمام برود تلاش میکرد کارش را با ماشین صورت ما تمام کند. تقی با جثه کوچکش تلاش ی کرد که ما شین را از دست هاشم بگیرد. هاشم هم با یک دست ماشین را گرفته و داخل شلوارش نگه داشته بود و با دست دیگرش تقی را حل میداد. قبل از اینکه به هاشم برسم تقی نقش زمین شده بود. تلاش کردم دست هاشم را بگیرم اما او ماشین را از شلوارش در آورد و لبه تیز آن را حواله صورتم نمود. با زحمت دستش را گرفتم و ماشین را از دستش در آوردم. چند فحش آبدار نصیبم کرد و گوشه ای نشست. در زمان دستشویی رفت پیش نگهبان. ساعت چهار بعد از ظهر من و تقی را با کلیه وسایل به بیرون خواستند.

زیر هشت  سر نگهبان به ما گفت به علت ضرب و شتم زندانی روانه انفرادی میشوید. بد هم نبود. از دست آن جهنمی که برای ما درست کرده بودند خلاص میشدیم . در همین موقع بابک را با دو زندانی مجاهد به زیر هشت آوردند. بابک با  بیشرمی تمام و با لحنی حق به جانب می گفت چرا من را پیش این آدم کشهای ضد انقلاب نگه داشته اید. اینها همش در حال تشکیلات درست کردن در بند هستند. بیچاره دو مجاهدی که با او در گیر شده بودند لام تا کام حرف نمیزدند. عاقبت سر نگهبان از وراجی های بابک خسته شد و داد زد دهنت را ببند.  اواخر شب ما را بدون وسایل مان به انفرادی فرستادند. هر چقدر اعتراض کردیم وسایل ما را آن شب به ما ندادند. عاقبت با همان لباس به خواب رفتم. صبح اول وقت پس از صبحانه امیر با لبخند در انفرادی را باز کرد و لای در با لبخند ایستاد. حوصله او را نداشتم. بدون مقدمه گفت به محض اینکه شیفت عوض شود وسایل شما را می آورند. دست کرد در جیب کتش و به سرعت کتابی به من داد. بدون حرف آنرا گرفتم و پشت سرم نگه داشتم. از اتفاقات داخل اطاق ما خبر داشت، و در یک جمله کوتاه گفت: بنده خدا ها مشکل دارند. بعد پرسید چیزی لازم ندارید. جواب من هم مثل همیشه "نه" بود. البته او به "نه" من توجهی نکرد و گفت: چیزی لازم داشتی حتما بگو من زود زود سر میزنم. و با لبخندی مهربان در را بست و رفت. مشکل من این بود که نمیدانستم او را در کدام  مجموعه از آدمهای اطراف خودم تعریف کنم. آیا این یک شکل جدید برای شکستن زندانی بود. آیا در زندانی که زندانبان های  همه طرفدار یک رژیم مذهبی و ایدولوژیک بودند اصلا میشد که یک نفر بین آنها با مخالفین اش نگاه انسانی داشته باشد. من در زمان شاه با نگهبانی به اسم کاووسی برخورد داشتم که هر موقع شیفت او بود، وارد بند میشد و با چند نفر مشغول صحبت کردن  و راه رفتن میشد. البته چون کرد بود علاقه خاصی به طیفور بتهایی داشت. پس از مدتی با من هم رابطه دوستانه ای برقرار نمود.

سالها گذشت، از زندان شاهنشاهی آزاد شدم و به زندانی حکومت اسلامی افتادم.  شبی در سلول با یوسف آلیاری راجع به  کاووسی صحبت کردم . یوسف او را می شناخت. آن شب یوسف داستانهای حیرت آنگیزی از کاووسی برایم تعریف کرد . او می گفت:  کاووسی به شدت تحت تاثیر دادگاه گلسرخی قرار گرفته بود. و در چند نوبت که نگهبان شیفت روز جمعه بود در ورودی به زندان انفرادی های قدیم اوین را بسته، در سلولها را باز نموده و مشروبی را که با خود آورده بود بین بچه های زندان انفرادی تقسیم می کرد. بعد یوسف غمگین ادامه داد: پس از مدتی  ما  جسته و گریخته خبر اعدام دانشیان و گلسرخی را شنیدیم. کاووسی هم تا چند بار بود مست  سر شیفت اش حاضر میشد. هر چقدر ما احوال بچه ها را میپرسیدیم میگفت حالشان خوب است تا اینکه یک بار با بغض گفت: زدند.  

من از علی پاینده در مورد سرکار استواری که شبها با دستبند وصل شده به خسرو روزبه میخوابید ومسئول مستقیم او در زندان قزل قلعه بود، شنیده بودم که این سرکار استوار نه تنها مامور مراقبت از روزبه بود بلکه روزبه را کول میکرد و به دستشویی میبرد چون روزبه به دلیل اینکه پی پاهایش را بریده بودند که فرار نکند قادر به راه رفتن نبود. شنیده بودم که او هم پس از اعدام روزبه از شغلش استعفا میکند. شنیده بودم که زندانیان سابق در دادگاه سال 58  شرکت کرده و بر له ساقی ریس زندان قزل قلعه شهادت داده بودند.  اما در حکومتی ایدئولوژیک و تئوکرات  اصلا جور در نمی آمد که یک نفر جور دیگر فکر کند. ایدئولوژی خود به تنهایی میتواند حقیقت را جای واقعیت بنشاند و به انسان اجازه دهد هر جنایتی را بنام آرمان و اعتقادات خود توجیه کند. وای بر اینکه این ایدئولوژی متعلق به هزاران سال پیش هم باشد. و بدتر اینکه آدم باید اول آن را بدون چون و چرا بپذیرد و سپس بدون چون و چرا اجرا کند. بدتر از بد آنکه موقع تولد قبل از آنکه بتواند فکر کند و خوب را از بد تشخیص دهد او متعلق به این اندیشه خواهد بود(اگر اسمش را بشود ایدئولوژی).

حال، این امیر کجای این دنیا ایستاده؟ در اعدام های سال شصت و هفت که همگی نگهبانها در آن شرکت داشته اند او کجا بوده؟ آیا طناب دار را به گردن کدام رفیقم انداخته؟ صندلی را از زیر پای چند نفر کشیده؟ تاب خوردن چند نفر را زمانی که ماهیچه های مقعد  باز میشوند و مدفوع از بدن زندانی خارج میشود دیده؟

در صورتی که در این نسل کشی شرکت داشته او از من چه میخواهد؟ البته شاید هم در اعدام ها شرکت نداشته، مثلا در جبهه بوده. آیا او میخواهد چیزی را جبران کند. یا که هدفی را دنبال میکند. اگر هدفی را دنبال میکند باید تا حال و پس از چند ماه که گذشته حداقل چیزی از من میپرسید یا میخواست. اصلا چر او با هیچ زندانی بجز من و تقی رابطه نمیگیرد. آیا پرونده ام را خوانده. خلاصه نمیدانم، از فکر کردن خسته شدم. اما شاید در لابلای همه مزخرفاتی که در مغزش فرو می کنند بارقه ای از انسانیت وجود داشته باشد. بگذریم.

زمان شاید روزی همه سوالاتم را پاسخ دهد.

از روز بعد برنامه روزانه ام را تنظیم کردم. برخلاف ورزش که همیشه رکن اصلی برنامه روزانه من بود این بار أن را حذف نمودم و کتاب دینامیک را از کیفم در آوردم. از صبح پس از صبحانه فصل به فصل، با حرص و اشتیاق  عجیبی شروع به حل کردن مسایل آن کردم و حل آنها را تمیز و مرتب در دفترچه ام  وارد می نمودم. ظهر با صدای چرخ گاری غذا بشقاب ام را دم در میگذاشتم پس از خوردن غذا به سرعت به کارم ادامه میدادم تا شام و پس از آن خواب. تصور میکنم من به دنبال منظم کردن مغزم بودم، چرا که در آن تیمارستان دچار تشتت فکری شده بودم. چند هفته ای به همین منوال گذشت و من این سلول را به مراتب به آن اطاق قبلی ترجیح میدادم. زمان برایم به سرعت میگذشت و اتفاقا از بهمن 67 تا لحظه کنون اتفاقات بسیار بر من گذشته بود که همه آنها نیاز به فکر کردن داشت. امیر گاه و بیگاه میآمد، احوالم را میپرسید و میرفت. فکر میکنم آدم با هوشی بود و میدانست که چه بگوید و چه نگوید که من صدایم بالا نرود. تصور میکنم دادیاری زندان از انفرادی بودن ما ها خسته شدند. عاقبت یک روز تقی و من را به "دادیاری" بردند بابک هم آنجا بود. بی"دادیار" عباسی (همان کسی که من را در اطاق بی "دادگاه" سال 67 موقع نهار آنقدر زد تا از هوش رفتم) مشغول صحبت با بابک بود. بی "دادیار" عباسی با لحنی دوستانه میگفت: چرا یک انزجار نامه نمیدهی تا بفرستیمت بیرون و بابک با صدای تو دماغی مثل بچه ای که بخواهد خودش را برای بزرگترش لوس کند در جواب میگفت: انزجار از چی؟ من جمهوری اسلامی و خط امام را دربست قبول دارم و همواره  از آن دفاع نموده ام، من اگر انزجار بدهم باید از جمهوری اسلامی انزجار دهم. عباسی در جواب گفت: تو از حزب توده باید انزجار بدهی نه جمهوری اسلامی و باز همان صدا تو دماغی جواب میداد من از مواضع حزب توده که جمهوری اسلامی را تایید میکند پیروی میکنم. چطور میشود با این شرایط انزجار دهم. این بحث چند بار تکرار شد و عاقبت بی "دادیار" از بابک خسته شد و سراغ من آمد پس از چند جمله کوتاه بی سر و ته به نگهبان گفت که من و تقی را به بند ببرند. بابک و دو زندانی مجاهد را هم همراه ما کردن. در زیر هشت سر همه ما غیر از بابک تراشیدند. تقی میگفت: آخر باید یک فرقی بین این ...... و ما باشد.

مقداری از وسایل من که جا مانده بود تحویل ام  دادند و گفتند ورقه ای را امضا کن . امضا کردم و تحویل نگهبان دادم. نگهبان با عصبانیت گفت تاریخ نزدی. به سادگی گفتم چه سالی است؟ ابتدا نگهبان فریاد زد یعنی چی چه سالی است؟ بعد مثل اینکه متوجه مطلبی شده بود، با لحن آرام تری گفت سال 69.  

وارد بند مجاهدین شدیم. در واقع این آخرین بند زندانیان سیاسی و بازماندگان مجاهدین از کشتار سال 67 بود.  مسئول بند هر کدام از ما را به اتاق های مختلفی فرستاد. من هم سهم اطاق آخر شدم. اکبر شالگونی به استقبالم آمد و خوش آمد گفت.

اطاق ما متشکل بود از طیف های مختلف طرفداران شریعتی یا مخالفانی  که اگر چه مذهبی بودند ولی نگاه نوآورانه تری نسبت به آن داشتن  به اضافه من و اکبر و امیر انتظام. اکبر در همان ابتدا توضیح داد که خانواده بسیاری از هم  اتاقی ها در شهرستان هستند و از وضعیت مالی خوبی برخوردار نیستند که هر دو هفته یک بار به ملاقات فرزند یا همسرشان بیایند. حتی تعدادی از آنها ممکن است سالی یک یا دو بار به ملاقات فرزندشان بیایند.   نتیجتا وضعیت مالی اطاق خوب نیست و تنها کسی که از وضعیت مالی خوبی برخوردار میباشد امیر انتظام است، که بسیاری از چیزهایی را که فروشگاه زندان برای فروش به اطاق ما می آورد به دلیل اینکه اطاق بودجه لازم را برای خرید آنها ندارد خود خریداری و استفاده شخصی میکند. مثلا آخرین بار سهم تن ماهی اطاق  ما سی و نه عدد بود که به دلیل نداشتن پول در صندوق امیر انتظام همه را یک جا خرید. هر موقع عدس پلو داریم یکی از آنها را باز میکند. من در مورد مقاومت او در زندان قزل حصار زیاد شنیده بودم اما انسانها ابعاد مختلفی دارند و انگیزه های متفاوت برای مقاومت و مبارزه. شاید او تعهد زیادی نسبت به این جمع احساس نمیکرد. به هر حال من بجای او نمیتوانم قضاوت کنم. اتفاقا چند روز بعد عدس پلو داشتیم و همین اتفاق افتاد، یکی از تنها را روی غذایش خالی کرد و تعارفی هم به من کرد.

وقتی من وارد زندان شدم بدن ورزیده ای داشتم ول در این مدت بیست و پنج کیلو از دست داده بودم. یعنی همواره در طول این  سالها من گشنه بودم. من هرگز از بچگی یاد ندارم که جلوی کسی که نداشته باشد چیزی بخورم و آن را تقسیم نکنم. فکر میکنم این عادت اکثر ایرانی ها باشد و ربطی به اینکه ما کمونیست هستیم و به صورت اشتراکی در زندان زندگی میکردیم ندارد. خانواده اکبر و من در هر ملاقات برای ما پول میفرستادند اما برای ما امکان نداشت که جداگانه چیزی بخریم و جلوی چشمان گرسنه دیگران بخوریم. به نظر من مهم نیست آدمها به عنوان زندانی سیاسی معرفی میشوند و سالها در زندان پای عقایدشان میمانند بلکه رفتار و انگیزه های انسانی آنها است که دیگران را وادار به احترام به او میکند.

امیر انتظام  بزودی متوجه شد که من راه کارگری هستم و با ناراحتی از نوشته ای در نشریه این سازمان اشاره نمود که در آن نوشته شده او صاحب چندین و چند شرکت، کارخانه و موسسه مالی میباشد، و با لحن سرزنش آمیزی میگفت: حداقل کمی تحقیق میکردید که من چه در بساط دارم و چنین نوشته بی پایه ای را نمی نوشتید. گفتم: من نه مسئول نگارش چنین مطلبی هستم و نه اطلاعی از نویسنده آن دارم اما به سهم خود متاسفم.

خیلی زود متوجه شدم یکی از قهرمانان شطرنج کشور در اطاق کنار ما است. از آن جایی بازی شطرنج ام خوب بود مجاهدین من را برای بازی با او دعوت کردند. مسلما سطح بازی من به هیچ وجه با او برابری نمیکرد اما کیوان سالها بود که مشکل روانی پیدا داشت. همسرش را اعدام کرده بودند و او آشکار از این موضوع رنج میبرد. بازی ما شروع شد و اکثر هم اطاقی های کیوان منتظر برد زود هنگام او بودند. برای آنها بازی ما بیشتر جنبه حیثیتی داشت تا یک برد و باخت ساده. در همان برخورد اول من از کیوان خوشم آمد. شخصیتی آرام، اندیشمند، درونگرا و مهربانی داشت.  بازی خوب شروع شد اما هرچه جلوتر میرفتیم نوعی تشویش و نگرانی به وضوح در صورتش دیده میشد تا عاقبت مرتکب اشتباه جبران ناپذیری شد. حرکت بعدی من تقریبا بازی را تمام میکرد. صورت بچه های مجاهدین به شدت در هم رفت یکی از آنها با لحن گلایه آمیزی گفت: میشود این حرکت را برگشت. نگاهی به کیوان کردم و گفتم: این حرکت را برگرد. رنگ به صورتش آمد و بازی را با شوق ادامه داد تا عاقبت مساوی شدیم. خسته نباشید گفتم و از اطاق خارج. شدم. کیوان خوشحال بود و میدانستم همگی از نتیجه راضی هستیم.  دلم برای کیوان گرفت. اما این موضوع باعث دوستی ما دوتا شد. او در بازی های بعدی به مراتب بهتر و با اعصاب قوی تر بازی کرد و تعداد برد او از من بیشتر شد. مدتی بعد از من خواست که با هم زبان انگلیسی بخوانیم. تا یک روز صبح از کنار اطاقش که گذشتم احساس کردم درختی در آن روئیده. به راهم ادامه دادم تا به دستشویی رسیدم. هنگام باز گشت کمی قدم هایم را آهسته کردم تا درست ببینم آنچه که دیده ام درست است؟ کیوان بود، در حالت نشسته وسط اطاق. دست راستش در به سمت راست کشیده شده و از مچ خم بود، درست مثل شاخه ای که میوه ای از آن آویزان است. دست چپش در جهت مخالف کمی بالاتر اما با همان فیگور در فضا بی حرکت معلق بود. همه اینها را در کسری از ثانیه دیدم و رد شدم. گیج و منگ وارد اطاقم شدم و خودم را به کار روزانه ام مشغول کردم. ساعت ده دوباره از کنار اطاقش گذشتم. وضعیتش تغییر نکرده بود. سعی کردم هر طور میشود فکرش را از سرم بیرون کنم. ساعت دوازده دم در اطاقش رفتم و از یکی از هم اطاقی هایش پرسیدم کیوان چطور است. با لحنی خشک گفت خوب نیست و تا مدتی در همین وضعیت خواهد بود. اما فردا صبح مکان و شاخه ها درخت وضعیتشان تغییر کرده بود. اگر من با کسی از آنها وارد صحبت میشدم، پس از چند لحظه یکی از هم اطاق هایش جلوی ما ظاهر میشد و از هم صحبت من میخواست که برای کاری به اطاق برگردد. موقعی که من وارد این بند شدم تمام امکاناتی را که با خود داشتم از کتاب گرفت تا دستگاه ریش تراشی، خطاطی در اختیار بند گذاشتم. علاوه بر آن کلاسهای متعدد آموزش ریاضی، فیزیک، و زبان را برای بچه های مجاهدین گذاشتم. چند کتاب رمان انگلیسی که امیر برایم آورده بود دست به دست و مطالعه میشد. اگر چه تعداد زندانیانی که در این بند میتوانستند این کتابها را بخوانند بسیار اندک بودند. رابطه گرفتن با مجاهدین هم بسیار سخت بود. تا اینکه یک روز متوجه شدم که روزنامه کیهان انگلیسی هر روز به بند داده میشود. از تمام کسانی که نوبت این روزنامه را داشتند خواستم که در صورتی که آن را کم استفاده میکنند فقط یک ربع ساعت در روز در اختیارم بگذارند. جواب همگی منفی بود آخرین آنها آقای امیر انتظام بود. وقتی که با او وارد صحبت شدم کتابی را که در اختیارش گذاشته بودم کنار گذاشت تا به حرفهایم گوش دهد. دست آخر گفت نه، اصلا من این روزنامه را هر روز باید تمام و کمال بخوانم. 

رابطه عجیبی در این بند برقرار بود، همه حق خود میدانستند که به نحو احسن از هر چه آن که من داشتم استفاده کنند اما هرگز حقی برای نیازهای من قائل نبودند.  دوست داشتند از دانسته های فکری من استفاده کنند اما هرگز رابطه دوستانه ای با من برقرار نکنند. بگذریم.

تقریبا هر روز با امید بهبود  کیوان از در اتاقش رد میشدم اما هر روز با منظره درخت دیگری روبرو میشدم. عاقبت یک روز درخت ناپدید شد. چند ساعت بعد کیوان پیشم آمد و کتاب انگلیس نیمه تمام را دوباره دست گرفتیم.

در یکی از روزهای ملاقات با همسرم، کیانوری هم وارد مینی بوس شد و کنارم نشست. احوال پرسی کوتاهی باهم کردیم و کیانوری بدون مقدمه گفت بزودی آزاد میشویم. از زیر چشم بند نگاه نا متعارفی به او انداختم و با طنزی ملایم گفتم این اطلاعات را شما از کجا بدست آورده اید؟ (نگهبان هنوز نیامده بود و ما دوتا تنها در مینی بوس نشسته بودیم). با صدای رگه دارش ادامه داد، رژیم تقریبا تثبیت شده،(شما بخوانید مخالفانش را سرکوب کرده) و به دلیل  بحران عمیقی که سراسر اتحاد جماهیر شوروی و بلوک شرق را فرا گرفته دیگر از چپ ها و کمونیستها احساس خطر نمیکند. نگهبان وارد شد و بحث ما برای همیشه نا تمام ماند. در آن ملاقات با همسرم برای اولین بار مریم فیروز را از نزدیک دیدم. برخورد از بالا به پایینی داشت بیشتر از اینکه به چپ ها شبیه باشد به اجداد قاجارش شبیه بود آنچنان که کیانوری به جد خود. اما شنیده بودم مریم فیروزهرگز حاضر به رفتن به بند عمومی نشده و هرگز به شرایط مصاحبه تن نداده. البته نمیدانم آیا هرگز به شکل سیستماتیک شکنجه شده بود؟ کیانوری همسرم و من را به مریم فیروز معرفی کرد و آشنایی ما در یک نگاه تمام شد و دیگر همدیگر را ندیدیم. امیر گاهی سر میزد بار آخر گفت آزاد میشوید، بزودی شما را برای آزادی صدا میکنند. خندیدم و گفتم: من تن به شرایط زندان برای آزادی نمیدهم. پس از رفتنش با خودم در گیر شدم، اصلا چه فرقی بین بیرون و زندان است؟ در ملاقات آخر خواهرم میگفت کمتر کسی از فامیل به خانه ما می آید. یک ماه پیش دخترخاله مادرم موقع آمدن به خانه ما ماشین خود را دو خیابان دورتر پارک کرده بود.

شرایط ترور و خفقان بیرون شاید از اینجا بیشتر باشد. در بیرون باید خودم را کنترل میکردم که کارم به اوین نکشد، اما اینجا همه من را میشناسند و لازم به کتمان چیزی نیستم. در واقع بیرون فقط زندانی است  بزرگتر که در جدال برای کسب نان باید هزار بار درونت را پنهان کنی. تازه آنهایی که من را میشناسند مثل جذامی ها از من فرار خواهند کرد. در شرایط جامعه سرکوفت شده از جنگ، تحریم، فقر،.....آنها مسلما به دنبال مقصر میگردند، کسی که با حکومت شاه درگیر شده و به قیام کمک کرده. مهم نیست که من طرفدار این حکومت هستم بلکه از نظر آنها من مستقیم و یا غیر مستقیم شرایط نا به هنجاری آفریده ام و زندگی سخت تر شده. مهم نیست که چقدر برای آرمانهایم درد کشیده ام، بلکه از نظر آنها من نه تنها کاری برای جامعه نکرده ام بلکه درد هم آفریده ام. مسلما آنها نتیجه گیری میکنند که آنچه که من کرده ام فقط بخاطر خودم بوده و ربطی بهشان ندارد. اصلا من تحت چه شرایطی آزاد شده ام؟ چرا مثل بقیه اعدام نشدم؟ در ارتباط با من چه خطری آنها را تهدید خواهد کرد؟ از همه مهم تر این که من باعث مرگ زود هنگام پدرم هم شده ام. در واقع پدرم از بازگشت من ناامید شده و دق کرده. در مجموع نه تنها آدم متعارفی برای آنها نخواهم بود بلکه بیگانه ای در میان آنها. سوای همه اینها همسرم با من در زندان است. بسیار باعث شرمساری خواهد بود که من به ملاقات همسرم بیایم و از پشت شیشه با گوشی احوالش را بپرسم و برگردم به خانه ای که فضای آن پور از وجود او است و تک تک اشیا خانه دست نوازش او را می طلبد. نخیر، من محکوم هستم که اینجا بمانم و بهتر هم هست که بمانم. راستی، اگر به فرض محال ما با هم آزاد شدیم با تمام زخمهای بازی  که روحن و جسمن در تمام این سالها بر پیکرمان فرود آمده است قادر به مداوای هم هستیم. در جامعه بحران زده که بیکاری فاجعه میآفریند آیا کاری برای من سوء پیشینه دار پیدا میشود.

 پریشان پیش تقی و اکبر رفتم و ماجرا را تعریف کردم. زیاد سخت نبود که احساس گنگی  مفهوم "آزادی" را در چهره های آنها جستجو نمود. چیزی نگفتند، فقط شنیدند و پلک هایشان را به هم زدند. سعی کردم خودم را جمع و جور کنم و به حالت عادی باز گردم.  

چند روز بعد من را به دادیاری خواندند. دادیاری جدیدی بود بی مقدمه با لبخندی معنی دار گفت: حتما اخبار راجع به اتحاد شوروی را دنبال میکنید؟ کوتاه و مقطع گفتم بله. پیروزمندانه ادامه داد، این هم  کشور کومونیستی شوروی. میبیینید آخرش چه دارد میشود. خونسرد و آرام با ته لبخندی گفتم بله. جسارتش بیشتر شد و پرسید برای همین مکتب  است که این همه سال اینجا مانده ای، کمی به خود بیا. خون توی صورتم دوید و بدون کنترل گفتم من برای عدالت و آزادی اینجا هستم، چیزی تغییر نکرده. از گفتن این جمله پشیمان شده بودم اما هر چه بود شلیک شد. خود را کنترل کردم که دیگر حرفی نزنم. او هم ادامه نداد. صحبت را از جای دیگر شروع کرد. یک هفته مرخصی به شما میدهم. بی تفاوت نگاهش کردم و از در خارج شدم. در سالهای 69 به بعد معمولا رسم بر این شده بود که کسانی را که میخواستند آزاد کنند اول مدت کوتاهی مرخصی می فرستادند. وارد بند شدم و داستان را برای تقی و اکبر تعریف کردم.

هفته بعد من و تقی را به مرخصی فرستادند(یک هفته بعد هم اکبر را به مرخصی فرستادند). دم در همسرم، خواهرم، و چند نفر از نزدیکان منتظر بودند. سوار ماشین خواهرم شدیم و به خانه پدری باز گشتم. از در که وارد شدم پژمردگی را در تار و پود درختهای حرص نشده، چمن های خشکیده، گلهای مرتب نشده و زرد شده تا آلاچیق زیربار زمان شکسته شده میشد دید. اساس داخل خانه هم خبر از ویرانی میداد. همچنان که پشت خمیده مادر و چشمهای کدر و نگاه نافذ او. انگار زندگی سالیان دراز از اینجا رخت بربسته بود. از آن شور و شوق، خنده ها، شادی ها اثری نبود.  اولین شام را آرام و بی صدا کنار هم خوردیم. جای پدرم سر میز خالی بود. خواهر و مادر علیرغم دشواری هایی که در این سالها  به تنهایی بر دوش کشیده بودند متواضع و مهربان، با اشتیاق مواظب غذا خوردن من و همسرم بودند.  آنها بی آنکه بخواهند وارد نبردی شده بودند که همواره ما را از آن بر حضر میداشتند و تا انتها بدون هیچ شکوه ای ایستاده بودند.

   هاشم آزادی